عاشق نوشتن و نویسندگی ...

فضا در داستان چیست

حتماً «بینوایان» را به یاد دارید و آن صحنه را که خانم تناردیه سطل بزرگی به کوزت می‌دهد تا در دل شبی تاریک برود و از چشم‌های در میان جنگل آب بیاورد. با هم خلاصه‌ای از آن را می‌خوانیم:« به زودی آخرین روشنایی و آخرین دکان ناپدید شد. کودک مسکین خود را در تاریکی دید. در آن فرو رفت. تا می‌توانست دسته سطل را تکان می‌داد. این، صدایی برمی‌آورد که برای او جانشین یک رفیق راه می‌شد. هرچه بیشتر می‌رفت، تاریکی‌ها غلیظ‌تر می‌شدند. هیچ‌کس در کوچه‌ها نبود. تا هنگامی که در راهش خانه‌ها و یا فقط دیوارهای دو سمت کوچه‌ها وجود داشتند، با شجاعت بیشتری می‌رفت. گاه به گاه از شکاف دریچه‌ای روشنایی شمعی را می‌دید. این اثری از نور و از حیات بود. اینجا مردمی بودند. این مطمئنش می‌کرد. با این همه هر چه پیشتر می‌رفت، قدم‌هایش بی‌اراده کندتر می‌شدند. همین‌که از کنار آخرین خانه گذشت، ایستاد. سطل را بر زمین گذاشت. دست در موهایش فرو برد و سرش را خاراندن گرفت. فضای سیاه خلوتی، رو در رویش گسترده بود. با نومیدی این ظلمت را که هیچ‌کس در آن نبود، خوب نگاه کرد و صدای پای جانوران را که روی علف‌ها راه می‌رفتند، شنید و ارواح مردگانی را که پنداشتی میان درخت‌ها حرکت می‌کنند، آشکارا دید. نمی‌توانست بازگردد. از زن تناردیه بیشتر از تاریکی و اشباح جنگل می‌ترسید. سطل را برداشت و شروع به دویدن کرد. از دویدن فرو نگذاشت مگر وقتی که نفساش تنگی گرفت. همچنان که می‌دوید مایل بود گریه کند. لرزش شبانه‌ی جنگل، سراپایش را فرا می‌گرفت. دیگر فکر نمی‌کرد. دیگر نمی‌دید. شب بیکران در مقابل این موجود کوچک، قد علم کرده می‌کرد. چشم به چپ و راستش نمی‌انداخت؛ از ترس آن که میان شاخه‌ها و در خار‌زارها چیزی ببیند. با این حال به چشمه رسید. شاخه‌ای را به‌دست آورد و به آن آویخت.
خم شد و سطل را در آب فرو برد. سطل را که تقریباً پر شده بود، از آب بیرون کشید و روی علف‌ها گذاشت. ناچار شد
بنشیند. چشمانش را از خستگی و وحشت فروبست و پس از لحظه‌ای بازگشود. کنار او آب در سطل حرکت می‌کرد و دایره‌هایی روی خود تشکیل می‌داد که به مارهای آتشین سفید شباهت داشتند. بالای سرش آسمان از ابرهای سیاهی شبیه به دودهای متراکم پوشیده بود. ستاره مشتری در اعماق آسمان خفته بود و از میان مه غلیظی که سرخی مخوفی به آن می‌بخشید می‌گذشت. بادی سرد از جلگه می‌وزید. بیشه ظلمانی بود، بی‌هیچ برخورد برگ‌ها، بی‌هیچ اثر از آن روشنایی‌های مبهم و خنک تابستان شاخه‌های عظیم به وضعی موحش، سیخ ایستاده بودند. علف‌های بلند، زیر نسیم، مثل مارماهی مورمور می‌کردند. درخت‌های خاردار، مانند بازوهای طویلی که مسلح به چنگال و آماده گرفتن شکار باشند، به هم می‌پیچیدند. چند بوته خشک، رانده شده به دست باد شتابان می‌گذشتند؛ گویی با وحشت از چیزی که نزدیک بود به آن‌ها برسد می‌گریختند. کوزت برخاست. در آن موقع جز یک فکر نداشت و آن فرار کردن بود. وحشت‌اش از زن تناردیه چنان بود که نمی‌توانست بی‌سطل آب بگریزد. دسته‌ی سطل را به دو دست گرفت. به زحمت توانست سطل را بلند کند.‍»
آیا با خواندن این صحنه، در حالت احساسی «کوزت» سهیم نمی‌شوید؟ چگونه نویسنده، ترس و وحشت این دختر کوچولوی بی‌گناه را به ما منتقل کرده است؟

فضا در داستان یعنی احساسی که از صحنه ناشی می‌شود.

یک صحنه می‌تواند چندین احساس گوناگون ایجاد کند. در ادامه‌ی صحنه‌ای که خواندید ، «ژان والژان» از راه می‌رسد و به کوزت در بردن سطل آب کمک می‌کند. آیا ژان والژان هم درباره آن جنگل تاریک، همان احساس کوزت را دارد؟ البته
که نه.
هر صحنه می‌تواند فضایی خاص داشته باشد. صحنه‌هایی هستند که معمولاً فضای خاصی را ایجاد می‌کنند. مثلاً جنگل در شب، و یا کوچه‌ پس‌ کوچه‌های تاریک و تنگ و خلوت، و یا خرابه‌های دورافتاده و معمولاً فضایی ترسناک می‌آفرینند .
طلوع خورشید، هیاهوی بچه‌ها در پارک، میهمانی، سفر تفریحی با بچه‌های کلاس و معمولاً فضایی شاد دارند. از این گونه فضاها به فراوانی در داستان‌ها کاربرد دارد. مهم این است که فضاسازی، محدود به این چند احساس معمولی نیست؛ بلکه به تعداد احساس‌های آدمی می‌توان فضاسازی کرد. فرض کنید به خانه‌ای که سال‌ها قبل در آن زندگی می‌کرده‌اید، سر می‌زنید و آن را می‌بینید. گوشه و کنار آن چه خاطره‌هایی را برای شما زنده می‌کند؟ به هنگام باز شدن درِ آن خانه و در حال قدم زدن در حیات اتاق‌هایش چه احساسی به شما دست می‌دهد؟

در فضاسازی باید از آن‌چه در صحنه وجود دارد و می‌تواند احساس برانگیز باشد، استفاده کرد؛ چیزهایی مانند: اشیا،
نحوه‌ی چینش آن‌ها، نور و سایه، صدا، بو و آن‌چه به حس لامسه مربوط است مانند: سردی، گرمی، زبری، نرمی، دما،
درد، سوز، خارش و بهتر است در فضاسازی از چندین حس، استفاده کنیم.

چرا فضاسازی مهم است؟
وقتی دریافتیم که صحنه چه تأثیری بر شخصیت می‌گذارد و چه احساسی را در او پدید می‌آورد و یا برعکس، چگونه رنگ و بوی احساسِ شخصیت را می‌گیرد و نمودار می‌کند، در این صورت به درون شخصیت رسوخ می‌کنیم و بهتر او را می‌شناسیم. در نتیجه، صحنه که عاملی بیرون از وجود شخصیت است، به کمک فضاسازی به عاملی برای بازتاب درون شخصیت مانند یک خورشید، مدارها و سیاره‌های متعدد و متفاوتی دارد.
توجه: بین خبر دادن از فضا و نمایش فضا تفاوت هست؛ مثلاً جمله«جنگل در آن دل شب، جای ترسناکی برای کوزت
بود.» به خواننده خبر می‌دهد که فضای جنگل، ترسناک بوده است. خواننده این را به عنوان یک خبر می‌پذیرد؛ ولی چون خودش آن را لمس نکرده و در این تجربه سهیم نشده است، ترسناکی آن را در نمی‌یابد. نویسنده برای باورپذیر کردن این فضا، باید آنجای ترسناک را نمایش دهد. به‌عبارت دیگر، باید فضا را بازآفرینی کند تا خواننده بتواند منظور دقیق وی را درک کند و مفهوم، «ترسناک بودن» در ذهن نویسنده را دریابد؛ همان کاري که ویکتور هوگو در صحنه‌ی آب آوردن کوزت انجام داده است.
در داستان‌های قدیمی‌تر معمولاً با نماهایی گسترده، مانند نمای یک شهر، یک دره، یک جنگل یا یک جزیره آغاز می‌شود
و کم‌کم به نمایی بسته می‌رسد.
اکنون نویسندگان ترجیح می‌دهند داستان‌شان را با نمایی بسته آغاز کنند، چرا که از مقدمه‌چینی دور شده و به اصل
ماجرا نزدیک خواهیم بود. توجه به جزئیات (استفاده از نمای بسته) در فضاسازی خیلی مؤثر است.
توجه به جزئیات مثل این می‌ماند که در سینما از نماهای نزدیک استفاده کنیم. این شیوه، زمان را بسته به‌خواست
نویسنده و داستان، کش‌دار می‌کند و شرایط فضاسازی قوی‌ای ایجاد می‌کند. حتی در نمونه‌هایی دیگر (مثل داستان‌های همینگوی و کارور) که بار عاطفی از کلمه‌ها گرفته شده است، این شیوه کارساز است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط