عاشق نوشتن و نویسندگی ...

نقدی کوتاه بر داستان دست تاریک، دست روشن

خلاصه داستان:

آقای کاظمی بعد از سال ها باخبر می‌شود دوست چندین و چند سال پیشش مرده و وصیت کرده که او هم در تشیح جنازه‌اش شرکت کند، با برادرزاده ودو پسر کوچک رفیق مرحومش وخواهرش و آقای به نام صبوری راهی سفری به روستا و شهر دیار
سال‌های جوانیش می‌شود به نام فرادنبه در اطراف شهر اصفهان ولی در بین راه به (بقعه سفید دشت) که او را در زادگاه همسر اولش
دفن کنند و در این سفر با یادآوری اتفاقات گذشته کم بیش به یادش می‌آید و در آن بین هم به یک سریع اتفاقات، حقایق گنگ و پنهان هم از صحبت‌های که با دیگران دارد پی می‌برد. و بعد از خاک‌سپاری به شهر خودش برمی‌گردد.
راوی داستان اول شخص مفرد یعنی (کاظمی معلم ،مدیر) البته در این داستان به اصطلاح چند صدای و یا چند روایت‌ها هم در خط سیر داستان برخورد می‌کنیم که به جذابیت داستان بسیار کمک می‌کند. یعنی شما با روای‌ها که از مهم‌ترین‌ها آن‌ها می‌شود به (خواهررحمت «همدم»محسن برادرزاده و ماه دخت زن اول رحمت آقای صبوری) و این تکنیک من یاد «گل سرخی برای امیلی» می‌اندازد که در آن هم از این تکنیک چند صدایی و یا چند روایتی هم استفاده کرده
بودند.
زمان شروع داستان به سال‌های اوایل انقلاب برمی‌گردد که راوی با فلش‌بک زدن و پرداختن به سال‌های پر التهاب آن دوران یعنی سال ۵۷ و خط سیر داستانی که از سفرش و آشنای با شخصی به نام رحمت
حاجی پور که خود پیش در آمد علت‌ها، معلول‌های و اتفاقات زنجیره‌وار پیش رو می‌شود:«دلیل من برای این گفته این است که اگر آن‌ها در آن روزهای پر التهاب باشکل و شمایل شهری به آن روستا نمی‌رفتند
وبا کدخدا آشنا نمی‌شدند و کدخدا آن ها را با ان دوخارجی نمی‌دید و به خانه نمی‌برد و رمز و راز‌های ده را برایشان تعریف نمی‌کرد رحمت حس کنجکاویش تحریک و آنجا ماندگار نمی‌شود و هیچ‌وقت با زن اول خود ماه دخت روبه رو نمی‌شود و سلسله اتفاقات
را رقم نمی زد.»
تم داستان را می‌شود مرگ گفت بارها از زبان تک‌تک‌شان مرگ را می‌شنوی خواب مرگ انسان‌های مرده، مرده‌ها را نباید ازخواب مرگ
بیدارکرد، ولشان کن به خواب مرگ رفتند (کنایه از سنگینی خواب)
نبش قبر مرده‌ها و غیرهاین داستان مرا به شدت به یاد داستان های عزاداران بیل نوشته غلام حسین ساعدی هم می‌اندازد، در آن داستان ما به مردمان روستانشین سرکار داشتیم که به شدت شیفته خرافات بودند و زندگی خود را به خرافات و جادو جنبل گره زده بودند و کدخدا و اهالی ده در همان
مسیر قدم می‌زدند تنها فرقش با آن داستان وجود دکتر«پیرزمانی» پدر «ماه دخت زن اول» «رحمت حاجی پور» وارد دنیایی خرافات شده و دخترش هم همنشین اهام پدر شد و سرنوشتی آن‌گونه برایش رقم
زد و دستش را در آن راه از دست داد و با «رحمت» آشنا شد .
نکته جالب این داستان که در عین واضح بودن روایت و دیالوگ‌ها و چینش صحیح هر دو در کنار هم باز فضای کلی داستان رمز آلود
است و نکته‌های مکافی در فضای کلی داستان کاملا مشهود است‌. مثلاً چه کسی و چه کسانی مسئول قطعیت ها بودند ،چرا و به چه دلیل رحمت از زنی که تمام عمرش او را دوست داشت وتنها زن زندگیش می‌دانست جداشد، در آخرین شب آن بوی سوختگی و آن دست برای که بود و چه رازی در آن ظرف شیر بود و چرا در آن شب آن دو خانواده که بر سر مزار بودند هر دو در خواب مرگ (خواب سنگین بودند) و بسیار نکات ریز درشت دیگر، این رمز آلود بودن داستان جذب کننده بسیار قوی برای خواندگان داستان های رمز آلود است داستان از توصیف‌ها و شخصیت‌پردازی وتیپ‌سازی خوبی برخوردار
بود زمان و مکان را به‌خوبی به ما نشان می‌داد. کلاً آوردن شخص و اشخاص و مکان واشیاء بدون هدف و بی منظور نبود مثلاً آن
شمشیر و کفن دزدی‌ها که با هم به قطعیت کفن دزد در آیین و کیش مردمان ان دوران برای جبران این عمل زشت و قبیح انجام می‌گرفت.آن‌چنان در ذهن‌ها نفوذ کرده بود که حتی در جایی از داستان( رحمت
حاجی پور خود درخواست به بریدن دستش می کند که آن اجابت نمی‌شود). یعنی درجهان داستان آوردن هیچ چیز بی‌دلیل و بی‌تاثیرنیست.
کلام آخر: من با خواندن این داستان به این امر وسخن که تمامی داستان‌ها وحتی رمان‌ها مانند زنجیرهای به هم پیوسته در نکات پنهان و پیدا به هم مرتبط هستند بیش ازبیش پی بردم و متوجه شدم برای درک کردن این نکات و رمز و رازها باید با دقت و کنکاش فروان نکته به نکته داستان‌ها را بخوانیم و در تاریک‌ترین اعماق ذهن
خودمان دلیل‌ها وچرای‌ها وچیستی‌ها آن‌ها را جستجو کنیم. هر داستان در دل خود پیامی دارد که گاهی پیدا و قابل لمس هست
وگاهی ناپیدا و غیر قابل درک ولی همه آن‌ها یک چیز را به ما یادآوری می‌کنند که روابط انسانی در پس پستی‌ها وبلندی‌های مسیر
پیش روی ما شکل می‌گیرند و انسان‌ها را خواه و ناخواه زنجیروار کنار هم قرار می‌دهد وچیزی به نام زندگی را می‌سازند که گاهی مانند مچ بریده یک زن روشنایی بخش است برای پیدا کردن راه و نکات آن و گاهی هم همانند دستی که سال‌ها در صندقچه به امانت پنهان شده تاریکی و سیاهی تمام سطح آن را فراگرفته و نشان دهنده خطا
و گناهی بوده که صاحبش روزی انجام داده و حتی بعد از قطع کردن آن دست باز روی آرامش به خود ندیده تا در همان خاک به خواب ابدی برود به این نکته اشاره دارد که مجرم بعد از سال‌ها به محل ارتکاب جنایتش برمی‌گردد واین هم مرا به یاد کتاب جنایت و مکافات انداخت.

 

به قلم: سمیه کیانی

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط