عاشق نوشتن و نویسندگی ...

اذان گوی ناآشنا

صدای شرشر باران از لای پنچره آشپزخانه شنیده می‌شد. قطره‌های باران گوشه پرده را نمدار کرده بودند. با عجله بساط افطاری را چید. سبزی را داخل سبد ریخت؛ و تکه پنیری را آغشته به سیاه دانه روی آن گذاشت. چند دقیقه بیشتر به اذان و رسیدن مهمان ها نمانده بود. سفره افطاری را نزدیک تلویزیون پهن کرد. نگاهی به ساعت انداخت. صدای رعد آسایی بلند شد، از ترس سریع امین را به آغوش گرفت. نگاهی به چهره امین انداخت پیشانی او را بوسید؛ امین آرام بود انگار از شنیدن رعد وبرق نترسیده بود.
از ضعف وبی حالی سردرد شدیدی گرفته بود. کنترل تلویزیون را برداشت، و صدایش را بیشتر کرد. استکان ها را داخل سینی چید. از لای پنچره صدای موتور پدرشوهرش را شنید. پدر ومادر شوهرش زیر باران خیس شده بودند. پدرشوهرش با تکانی محکم موتور را داخل حیاط انداخت. امین مهره های خانه سازی را به آنها نشان داد. پدر بزرگ امین را به آغوش گرفت؛ و او را به بالا پرتاب کرد، ودرهوا گرفت. امین با خنده درآغوش پدر بزرگش دست می زد. مادر بزرگ سجاده را از روی میز برداشت. ودر اتاق امین روبه قبله نشست،و شروع به ذکرگفتن کرد. عادت داشت همیشه قبل از اذان مغرب برای رفتگان خود نماز بخواند. پدر بزرگ امین را کناراسباب بازی ها گذاشت؛ ونایلون بزرگی از نگار گرفت. تا روی موتور بپوشاند.

نگار استکان ها را با آب جوش پر کرد. صدای تکیبر به گوش می رسید. آنقدر تشنه بود، که نمی خواست. منتظرپایان اذان بماند.خواست لبی تر کند. صدای الله اکبر سکوت حاکم برخانه را شکست؛ وفضا را ملکوتی کرد.
به همراه اذان صدای نا آشنایی نجوا می کرد. گوش تیز کرد. الله اکبر دوم با همان زمزمه همراه بود. خیالاتی شده بود. به طرف درآشپزخانه رفت. آهسته به دنبال اذان گوی نا آشنا گشت. موهای بدنش سیخ شده بود.به دیده و شنیده خود ایمان نداشت. از پنچره نگاهی به حیاط انداخت. پدربزرگ داشت؛ روی موتور را می پوشاند. نزدیک امین آرام روی زانو نشست. نگار تکانی به امین داد. وبا چشم های بهت زده منتظر نشست. امین با دیدن مادر خندید. وبه چهره مبهوت مادرش نگاه کرد.
کنترل تلویزیون را برداشت، وشبکه ها را یکی ویکی عوض کرد، دنبال شروع اذانی بود. تا صدای امین را بشنود. نگاهی به اتاق انداخت. مادر بزرگ در حال قنوت بود. به عقربه های ساعت خیره شد. خوشحال به انتظارعلیرضا نشست.

صدای ناقوس مانندی از ضربه گوشت کوب به سینی فلزی، منظم و با ریتم تند از سوی آشپز خانه به گوش می رسید. مادرشوهر با کوبیدن  گوشت کوب به سینی دورتا دور خانه می چرخید. تا صدا واضح ترو بلندتر به گوش برسد. و در حالی که زیر چشمی نگاهی به نگارمی انداخت. و با لحنی گزنده و  محکم می گفت: کاش خدا دختری نصیبش می کرد.

گوشی تلفن را برداشت تا با مادرش آنچه شنیده بود بازگوکند. چند شماره نگرفته بود که پیشمان شد. امین را بغل کرد. و خواست تا آنچه شنیده بود، تکرارکند. پدر بزرگ وارد پذیرایی شد. دستپاچه و سراسیمه امین را زمین گذاشت. و طرف آشپزخانه رفت.
کاسه آش را وسط سفره گذاشت. وپیاله آشی برای امین کشید. پدر بزرگ امین را روی پای خود نشاند، و تکه نانی دست امین داد. نگار نگاهی به ساعت انداخت. خبری از آمدن علیرضا نبود. مادر بزرگ چادرنماز را روی دسته مبل انداخت؛ وکنار سفره افطاری نشست. امین را از بغل پدر بزرگ گرفت. و صورتش را بوسید. وکنار دست خود نشاند. جرعه ای آب نوشید. سیگاری را روشن کرد. پکی به سیگار زد.عادت داشت؛قبل هر وعده سیگار بکشید و گرنه نمی توانست غذا بخورد.

از زیرفرش پس اندازی که پنهان کرده بود را برداشت و چادرش را سرکرد. دنبال کلاه امین بود. امین بی قراری می کرد. با لباس گرم و شال وکلاه راحت نبود. گریه می کرد. کلاه را سرش کشید. و بغلش کرد. مادرشوهرش پکی به سیگارمی زد. وحلقه های دود را از سوراخ بینی اش بیرون می داد. نوزاد را از بغل نگار گرفت.و دلیل شال و کلاه کردنشان پرسید. نگار با ترس و اضطراب گفت: می خواهم امین را به پارک ببرم.مادربزرگ گفت: با این سرما و این ساعت روز نمی شود. نگار گفت: بی قراری می کند. زیاد بیرون نمی مانیم.زود برمی گردیم. مادر بزرگ خاکسترسیگاررا داخل لیوان چای ریخت. وبا اعصبانیت گفت: چرا حرف گوش نمی کنی؟ می خواهی دوباره علیرضا زمین وزمان را به هم بریزد؟

چند بار خواسته بود. امین را دکتر ببرد.ولی تنها و بدون اجازه حق بیرون رفتن؛ را نداشت.نگاهی به ساعت انداخت.چند دقیقه ای از افطارگذشته بود.منتظر علیرضا بود. تا باهم افطار کنند.
ماجرا از اینجا شروع شد. محرم بود. امین بغلش خواب بود. دخترعمه علیرضا امین را بغل گرفت؛ و کنار خواهرزاده وپسرعمویش برای امین هم جا بازکرد. تا راحت بخوابد. از مادر شوهرش شنیده بود. که ربابه عاشق علی رضا بود.ولی علی رضا نخواست با او ازدواج کند. بخاطر همین موضوع دوست نداشت. زیاد با او هم صحبت شود. با بلند شدن صدای طبل و دهل رضا و نیما هراسان از خواب پریدند و گریه کردند. ولی امین آرام خوابیده بود. ربابه کنار دست نگار نشست؛ وگفت:همیشه خوابش این قدر سنگین هست؟ نگار نگاهی به مادر شوهرش که روبه رویش کنار دیوار نشسته بود؛انداخت. و امین را بغل کرد. ربابه گفت: چیکارش داری. راحت خوابیده بود.می ذاشتی همانجا بخوابد. نگار موهای  روی پیشانیش را زیر روسری کشید. و گفت: تو بغلم راحت تر هستم . ربابه دوباره پرسید تا حالا برای گوش درد یا شنوایی امین را جایی بردی؟ نگار دستپاچه و با ترس گفت: مگه گوش پسرم مشکل دارد  که پیش دکنر ببرم؟ ربابه از جایی که نشسته بود. بلند شد. وگفت: آخه کی با این صدا می تواند، بخواب که امین خوابید؟ نگار تکانی به پایش می داد،ودر دلش می گفت :حسود ،حسود،حسود ….

بعد مراسم جلوی در امین را بغل علیرضا داد.علیرضا صورت پسرش را بوسید. نگار نذر داشت با پای برهنه تا خانه برود. در مسیر برگشت. تمام ماجرا را برای علی رضا تعریف کرد. علیرضا گفت: از حسودیش می خواد زندگی من روبه هم بریزد. دور میدان شلوغ بود. صدای سنج تمام فضا را پر کرده بود. نم نم باران شروع شد. نگار گفت: زود باش تا بارون شدیدتر نشده به خونه برسیم. علی رضا گفت: اگه باور نداری من الان امین را درست می برم، کنار طبل  پسر من مشکلی ندارد. تا نزدیکی طبل رفت. امین از خواب بیدار نشد. مردی که طبل می زد. گفت: آقا گوش نوزاد آسیب می بیند. علی رضا با نگرانی و ترس گفت: صدا رونمی شنود. مرد با ناراحتی گفت: خدا خودش کمک کند. رو به روضه خوان کرد. گفت: سید برای این طفل معصوم دعا کن. وضربه ای به طبل زد. از شدت بلندی صدای طبل قلبشان به لرزه افتاد. اما امین از خواب بیدار نشد.

استکان آب جوش را برداشت. تا لبی تر کند. پدر شوهرش پرسید؛ بابا جان چرا افطار نمی کنی؟ آب سردشده بود. استکان ها را در سینی چید ووارد آشپزخانه شد. بخار از لوله کتری زبانه می کشید. باد خنکی که از لای پنچره می وزید بخار را به سمت نگار هدایت می کرد.

در حالی که زیر باران و روی پله ی خیس نشسته بود؛ به کودکش شیر می داد. دود اسپند که باران خورده ؛ درتاریکی محو می شد. لرزشدیدی گرفته بود. و به نوای به هم خوردن دندان هایش گوش سپرده بود.. چادرش را روی صورت امین کشیده بود. تا کودکش را از قطره های باران محافظت کند. مشخص نبود. لرز بدنش از ترس بود، یا از خبری که می خواست بازگو کند. نگاهش حالت ترس و معصومیت به خود گرفته بود. و ریز ریز اشک می ریخت. از حرف های علیرضا سنگ روی سنگ بند نمی شد. ولی صدای از او به گوش نمی رسید. انگارکه بعد شنیدن صدای طبل پرده گوشش آسیب دیده باشد، وصدای را نشنود. ودر سکوت خود بمیرد. علیرضا دستش را مشت کرده بود. و به دیوار ضربه می زد. ویک ریز بدون نفس کشیدن، به زمین و زمان بدبیراه می گفت. صدای علیرضا مانند پتکی به سرش ضربه می زد. سردرد شدیدی گرفته بود.نگار بغض و صدای خود را در نطفه خفه کرده بود. عشق و همسرش پراز مهروعطوفت بود، درلحظه تغییر کرد. از خشم و ناراحتی دندان هایش به هم می ساید. وشروع کرد. به توهین وفحش و نفرین کردن. ونعره های عاصی و طاغی می کشید. نگار دیگر در کنار او احساس امنیت نمی کرد.

از پنچره نگاهی به کوچه انداخت. کوچه درسکوت فرو رفته بود. بوی خاک باران خورده به مشام می رسید. سینی چای را کنار سفره گذاشت. می خواست از مادر شوهرش بپرسد، که او هم صدایی شنیده است یا نه؟

آرام و قرار نداشت. ازپله ها بالا رفت. در تاریکی شب به دور دست ها خیره شد. چه شب های که در این پشت بام سربر سجده گذاشته و برای امین دعا کرده بود با ناله التماس از خدا خواسته بود. که او و کودکش را ازنگاه ترحم آمیز و حرف های بی رحمانه و شماتت بار مردم نجات دهد. و نوزاد شیر خوارش را شفا دهد. گویا دیگر در آن تاریکی شب کسی صدا و حال زار او را نمی شنید و نمی دید.علیرضا راست می گفت: خدا مال آدم های شادو دلخوش است. خدا برای ما مرده بود. قطره اشکی سر خورد ولب خشکیده اش را خیس کرد. شوری قطره اشک مزه تلخ زندگی را می داد. با دو قطره اشک افطار کرد.

سوز و سرما مجبورش کرد. از انتظار کشیدن در تاریکی شب دست بردارد. اگر این بار توهم زده باشد. وهمه این ها بافته  ذهن پریشانش باشد.با عجله پایین آمد. تا دوباره صدای اذان گوی کوچکش را بشنود. گرمای اتاق صورتش را نوازش کرد. امین بغل دست مادر بزرگش منتظر نشسته بود، تا مادر بزرگ قاشق سوپی به او بدهد.صدای پیچده شدن کلید در شنیده شد. نگار از جایش بلند شد تا برای همسرش چای بریزد. لباسش زیر باران خیس شده بود. و موهایش از خیسی ماسیده بود. امین با دیدن پدر دست هایش را باز کرد. تا بابا بغلش کند. او بی اعتنا به دستان امین دستهایش را شست. و با پدرش احوالپرسی کرد. امین دستانش مدام تکان می داد.با انگشت مادر بزرگش را نشان داد و صدای از حنجره اش بیرون می داد. علی رضا حوله را برداشت و موهایش را خشک کرد. پالتو خیس خود را روی مبل انداخت. و بغل دست پدرش نشست. نگار استکان چای را جلوی دست همسرش گذاشت و سلام کرد. سلامی که دوسال می شد. بدون جواب بود. خرمایی برداشت و با جرعه ای چای افطار کرد. لقمه نان و پنیری گرفت. و با پدرش شروع به صحبت کرد. نگار گوشه چشم خود را پاک کرد. و برای خود شله زرد ریخت. امین با چشم های درشت و سیاه رنگش به پدر نگاه می کرد. چشم های  که همه را مجذوب نگاه  معصوم کودکانه اش می کرد. و با عث می شد همه مشتاقانه او را از  آغوش مادرش بربایند.  امین کودک آرام و خوش خلقی بود. هنگامی که کنار دیگران بود. گونه اش را می بوسیدند و با او بازی میکردند و او احساس غریبی  نمی کرد روی همه لبخند می زد.

بوی اسپند، بوی گلاب و چای دارچین  همه جا پیچیده بود. و نگار با صدای روضه علی اصغر و طفل شش ماهه زارمی زد. و ناله می کرد. واشک می ریخت.  برای طفل کرو لال خود التماس دعا داشتو خواهش می کرد برایش ام یجیب بخوانند. وقتی با چشم های اشکبارش  در مجلس  دنبال امین اتاق به اتاق می گشت. تا کودکش را شیر دهد. طفل خودرا در میدانی  مظلوم و تنها می یافت. که بی پناه و تنها مانده بود. وهیچ یاری رسانی نداشت. امین مرکز میدان تنها بود. و دختران ومادرانی که کنجکاو اورا احاطه کرده بودند. هر کدام با تقلید صدا یا برخورد قاشق و چنگال و حتی با دست زدن در مراسم عزاداری می خواستند، مطمن شوند. که او می شنود. یا نه. امین هاج و واج با چشم های گرد شده و با ترس به قیافه های مضحک و خنده دار آنها زل زده بود. ربابه در آن میان می گفت: من روز اول متوجه شدم، و به مادرش گفتم. پیر زنی می گفت: بیچاره مادرش این بچه عقب مانده و کرو لال است.

وقتی همان جمع ناگهان متوجه حضور نگار می شد و قلب رنجیده اش  را از پنچره ی  چشمان این مادر هیجده ساله می دیدتد سراسیمه خود را جمع می کردند و امین را به آغوش می گرفتند و با ناراحتی سعی بر دلداری نگار داشتند در این میان برخی با ترحم از زیبایی کودک تمجید می کردند. اما نگار از نگاه های ترحم آمیز و دو پهلو سخن گفتن مردم خسته و نا امید شده بود. از همه کس و هم جا بریده بود. حس پوچی و درماندگی می کرد؛ حاصل زندگی اش پسر زیبا وناشنوا بود. پسری که حتی پدرش او را قبول نمی پذیرفت. چه نقشه های که برای آینده پسرشان نکشیده بودند. نگار برای درامان ماندن از حرف و نگاه مردم و برای حفظ حرمت بزرگترها، که گاه با طعنه و گاه با ترحم آتش به دلش می زدند؛ تصمیم گرفت خود را در خانه زندانی کند. زندانی بدون غل و زنجیر که تنها امیدش خدا بود. از آینده نا معلوم خود و کودک معصومش هراس داشت اما  می دانست با دوری از قیل و قال دیگران وسوال پیچ شدن ها  خودش و کودک بی گناهش آرامش بیشتری خواهد داشت. تمام دلخوشیش در این زندانی که برای خود ساخته بود،علیرضا بود. اما ماه ها بود که از او هم محبت نمی دید. با پشت دست اشک چشمش را پاک کرد.

یک قاشق از شله زرد دهان امین گذاشت. با خود کلنجار می رفت. که از کجا شروع کند. و چگونه زبان باز کردن امین را توضیح دهد. اگر آنچه که شنیده بود را امین دوباره تکرار نکند؛ باز محکوم به دروغگوی می شود.
پدر شوهرش گفت: دخترم چرا به فکر رفتی؟ غذات سرد شد. نگار گفت: بابا شما که رفتید. روی موتور رو بپوشانید. پدر شوهر حرف نگار را برید. گفت: خب بابا جان حتما باد زده نایلون را انداخته. عیب نداره دیگه باران بند آمده. نه نمی خواستم این روبگم. سرش را به سمت مادر شوهرش برگرداند و گفت: مامان فاطمه شما صدای اذان را شنیدید؟ پدر شوهرش گفت: سوپ ات سرد شد. آره خیلی وقت اذان را گفته . با دلواپسی و صدای بلند گفت: موقع اذان گفتن؛ امین گفت:الله اکبر.

علیرضا تکانی به سرش داد. و با خنده گفت: دیگه چی؟ حتما اشهد همه ما را هم گفت. نگار گفت: دروغ نمی گم. باور کن بخدا گفت: الله اکبر علی رضا که به شدت عصبی شده بود قاشق را به روی  بشقاب پرت کرد وگفت: کو خدا؟ نگار با گریه رو به مادر شوهرش گفت: مامان بخدا امین کر نیست. امین گفت الله اکبر. علی رضا گفت: نگار کم پرت و پلا بگو. من دروغ نمی گم. امین گفت…

علیرضا با شانه امین رو گرفت و تکانی داد و گفت: ببین این بچه کر ولاله . امین ترسان به بغل مادر رفت. دستی به صورت مادر کشید. وبا انگشت اشاره دنبال قطره های اشک راگرفت. نگاربه چشم های درشت امین نگاهی انداخت. با التماس گفت: مامان بگو الله اکبر. علیرضا با تمسخر گفت: تو از این می خواهی بگوید الله اکبر. با خنده گفت: کو آن خدا می خواهی اسمش را این زبان بسته اسمش را بگوید؟ کو؟ بگو من هم ببینم.

مادر شوهر سیگاری را روشن کرد. رو به نگار گفت: کافیه دخترم از این بچه خجالت بکش. نگارعاجزانه گفت: من خودم شنیدم.

نا گهان علیرضا لیوان آبی را برداشت وبه صورت نگار پاشید و با لحن خشن گفت: تو هم کرو هم دیوانه شدی. نگار حرفش رابرید؛ وبا لحن تلخ گفت: تمامش کن. کم دو پهلو سخن بگو. این پسر حاصل زندگی ماست. علیرضا با فریاد گفت: جالب شد. …..پسر من؟؟؟             نه خانم این پسر حاصل  پیشانی نوشت شوم توست. کودک کرولال روی پیشانی تو نوشت شده بود که شو می اش دامان زندگی من را هم گرفت. بعد صدایش را بلندتر کرد و با حرص گفت: حالا جلوی من نشستی و میگی “امین گفت: الله اکبر ”

همزمان  با پایان کلام علی رضا همه سر جای شان میخکوب شدند…امین نا باورانه در آغوش مادرش هم صدا با پدرش گفت: الله اکبر.

بازنویسی۶بهمن سال۱۳۹۸

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط