عاشق نوشتن و نویسندگی ...

پیدایش ادبیات ملی در اروپا

 

متن خود را با جمله‌ای از نیچه شروع می‌کنم تا بهتر بتوانم به اهمیت ادبیات اشاره کنم.«اهمیت زبان در تکامل فرهنگ در این است که انسان با زبان در کنار جهان واقعی، جهان دیگری بنیاد کرد، جایی چنان استوار که بتوانند برآن بایستد و جهان واقعی را از جا بکند و در اختیار بگیرد وبر آن فرمانروایی کند».
وقتی به قرون وسطی به دوران واسط میان قرون باستان برگردیم وخوب کند و کاو کنیم. یگانه وحدتی را که می‌یابیم زبان و ادبیات است. ادبیاتی که به شدت در معرض تهدید بود، ولی امروزه همان ادبیات و زبان در همه جایی جهان فرمانروایی می‌کند.
مکتب‌های ادبی که معمولاً با مکتب کلاسیک آغاز می‌شود و اساسی‌ترین تعریف از این مکتب را ارائه می‌کند.
«بازگشت به هنر قدیم یونان و روم به تبع نهضت اومانسیم و رنسانس است».
اما بهتر است بدانیم این بی خبری از ادب و هنر در طول قرن‌ها چه بوده و کشف دوباره آن چگونه صورت گرفته است.

دوران رنسانس با ظهور اومانسیم چه تغییری کرده است

رنسانس، جنبش فرهنگی مهمی بود. که آغازگر دورانی از انقلاب مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد. واژه رنسانس از زبان فرانسه وام گرفته شده است و به معنای تولد دوباره یا نوزایی است.
قرون وسطی به دوران واسط میان قرون باستان (دوران تمدن یونان و روم) و عصر جدید اطلاق می‌شود که آغاز آن را سقوط امپراتوری روم (روم غربی) به دست بربرها و پایان آن را سقوط قسطنطنیه و انقراض امپراتوری روم شرقی به دست ترکان می‌دانند.
امپرتوری روم غربی، در قرن چهارم میلادی بزرگ‌ترین فلاسفه و نویسندگان مسیحی خود را که آثارشان تاثیر عظیم بر آیندگان داشت و حتی در روزگار ما هم خواننده می‌شود را پیدا کرد. تسلط اقوام ژرمن بر ممالک غربی که جزو امپراتوری روم بودند، تمدن شهرنشینی و فرهنگ رومی را نابود کرد و دیگر هیچ راهی به روم ختم نمی‌شد.
رنسانس گرچه تحت تاثیر یونان و روم کهن از اعماق قرون وسطی سر برکشید، ولی هرگز پدیده‌ای تک بعدی و خالصا غربی نبود. امپراتور روم غربی، حتی پیش از سقوط ارتباط خود را با فرهنگ و ادب یونان بریده بود و وارث فرهنگ یونانی و حتی مرکز قدرت امپراتوری روم شرقی بود.

اما نباید فراموش کنیم که وحدت تمدن «یونان و روم» باز هم قریب ده قرن در شرق نزدیک و در حکومت روم شرقی باقی ماند. در غرب به علت رسمیت یافتن زبان لاتین به جای یونانی، حتی در قرون چهارم و پنجم، بی‌توجهی به زبان و فرهنگ یونانی نیز تشدید شده بود. تا جایی که فیلسوف بزرگ او گوستین قدیس آشنایی با افلاطون را از طریق ترجمه آثار فلوطین به زبان لاتین پیدا کرده بود، زیرا زبان یونانی نمی‌دانست.

در زمینه ادبیات همان‌طور که اشاره شد، اختلاف زبان بزرگ‌ترین عاملی بود که رابطه میان شرق یونانی زبان و غرب لاتینی زبان را قطع می‌کرد. با سقوط امپراتوری روم غربی و تسلط اقوام گوناگون بر قلمرو وسیع امپراتوری این قطع رابطه را تکمیل کرد.

دو عامل مهم که سبب شد که از نابودی زبان و ادبیات جلوگیری شود و قرون وسطی در اروپا ادبیات خاص خود را پیدا کند. عبارت بود از:

۱- نقش کلیسا.
۲- پیدایش ادبیات ملی.

 

عامل مذهب و نقش کلیسا

 

تقسیم بندی‌های ملی در دوران رنسانس و بعد آن، ریشه در تقسیمات بزرگ‌ترها قبلی، به ویژه تقسیمات مسیحیت در یک سو و اسلام در یک سو، داشت. در واقع از ساخت تقسیمات مرزبندی‌های خارجی در مرزبندی‌های داخلی متابعت شد. منتی‌ها چند قرنی طول کشید تا این ساخت به صورت ملی بروز کند.
در ابتدا ریشه‌های تقسیمات خارجی و مذهبی بود، بعد ساخت تقسیمات درونی و ملی شد و از برکت غنای درونی این ساخت، زبان‌ها و فرهنگ‌های ملی غرب پیدا شد.
روحانیون مسیحی سرزمین‌های روستایی را سرو سامان دادند و اختیار حکومت و مردم را به دست گرفتند.
فرمانروایان فاتح دین مسیحی را پذیرفتند و کلیساها به صورت مراکز تعلیم و تربیت و حفظ کتب در آمدند و اولین تماس با فرهنگ و ادب و فلسفه یونان قدیم در همان دوران صورت گرفت.
تماس دیگر با اندیشه یونانی در قرون دوازدهم و سیزدهم(معرف به قرون وسطای علیا) از طریق ترجمه های عربی دانشمندان اسلامی انجام گرفت که از طریق اسپانیا به ایتالیا و فرانسه رسیدند و به زبان لاتینی ترجمه شدند.
دو اثر ارسطو «فیزیک» و«متافیزیک» که از روی دست نویسان عربی دانشمندان اسلامی به اسپانیا آورده بودند و به زبان لاتین ترجمه شده بود. آشنایی با این دو اثر محیط مدرسی مسیحی را دقیقا مجبور کرد که از نو درباره ترکیب الهیات کاتولیک و متافیزیک یونانی بیندیشد.

کامل ترین و پر ارزش ترین نتیجه این اندیشه، Summa Theologica (مدخله الهیات) اثر «توماس آکوئیناس قدیس»بود که به اندیشه قرون وسطی چیزی را ارزانی داشت که از قرن ها پیش در انتظارش بود: نظامی واحد، دارای ارزش حیاتی که هم الهی باشد و هم فلسفی.

ادبیات لاتینی در قرون وسطی

با وجود فرو ریختن قلمرو امپراتوری روم، وحدت مهمی که باقی مانده بود، وحدت زبان و ادبیات لاتینی بود که از یک‌سو در سایه کلیسا و از سوی دیگر در سایه توجه همه پادشاهان به عظمت گذشته دوام یافته بود، زیرا هر کدام از آن‌ها آرزو داشتند که وارث امپرتوری باشند و جای امپرتور آن روم را بگیرند.

شاعران و سخنوران لاتین و حتی آلمانی مدایحی به زبان لاتین می‌سرودند وبه شاهان تقدیم می‌کردند. به‌خصوص «شارلمانی » در قرن هشتم توجه زیادی به ادبیات لاتین داشت. با این‌که خود خواندن و نوشتن نمی‌دانست، ولی هر روز چند ساعتی به آثار ادبی و فلسفی گوش می‌کرد. او علاقه زیادی به شهر خدا اثر اوگوستین قدیس داشت.

هرچه به اواخر قرون وسطی نزدیک می‌شویم ؛در کاخ‌های فئودال توجه بیشتری به جنبش‌های ادبی احساس می‌شود. این فئودال‌ها ضمناً تحت حمایت پاپ‌ها و صومعه هستند که در گذشته از ادبیات مذهبی، ادبیات غیرمذهبی را هم اداره می‌کنند.

رشد ادبیات ملی

از قرن یازدهم به بعد در کنار ادبیات لاتینی، ادبیات ملی نیز به‌وجود آمد و تا قرن سیزدهم به سرعت پیشرفت می‌کند. ملت‌ها نوشتن به زبان بومی خودشان را آغاز می‌کنند. نخست ملت‌های که آشنایی زیادی با زبان لاتین ندارند و فقط عده کمی از روشن فکران که معمولاً روحانی هستند لاتین می‌دانند،« آنگلو ساکسون‌ها، سلت‌ها،ایرلندی ها و بعد هم کشورهای شمالی».
بعد نوبت ژرمن‌ها می‌رسدکه وارد قلمرو روم شده اند که در هلند و بلژیک و کشورهای دیگر به تدریج ریشه‌های این زبان کهن را بر می‌اندازند.
و بعد نوبت اقوام ساکن فرانسه و شبه جزیره ایبری می‌رسد.

ادبیات لاتین در دوره رنسانس

پیدایش زبان ملی، به مفهوم ترک زبان لاتین نیست. بلکه با این زبان‌ها مرحله تازه‌ای در کاربرد زبان لاتینی آغاز می‌شود که تاثیر عظمیمی در پیدایش ادبیات دوره رنسانس برجای می‌گذارد. تأثیر فرهنگ‌ها بر یکدیگر سراسر پر از پیچدگی است و حتی امکان آن است که در این میدان تأثیر ما هم از غرب چیزی یاد گرفته باشیم و از آن حوزه فرهنگی غرب متأثر شده باشیم که غرب از طریق همان کانال پیچدگی مسائل مربوط به تأثیرپذیری فرهنگ‌ها از یکدیگر، قبلاً از خود ما گرفته باشد و از خود ما متأثر شده باشد.

اتین ژیلسون فیلسوف فرانسوی می‌گوید:«قرون وسطی در تمام مدت از زبان لاتین استفاده می‌کرد، بدون آن به زیبایی آن توجهی کند، و دوران رنسانس عملاًدر خدمت زبان لاتین درآمد

دوران رنسانس و یونان

با سقوط قسطنطنیه در سال ۱۴۵۳، قسطنطین دوازدهم، امپراتور روم شرقی در زیر ویرانه‌های کاخ خویش که به اشتغال سپاهیان سلطان محمد فاتح درآمده است، جان می‌سپارد. ترک‌ها قلمرو امپراتوری و اضافه برآن، سرزمین‌های اروپای مرکزی را نیز به تصرف در می‌آورند. آخرین بقایای دولت روم نابود می‌شود و به همراه آن، تمدن یونانی که رومیان وارث آن بودند. در همان تاریخ تغییرات مهمی در غرب اروپا اتفاق می‌افتد. جنگ صد ساله سر انجام به پایان می‌رسد. صنعت چاپ گسترش می‌یابد و نهضتی فکری شکوفا می‌شود.

یکی از مهم ترین عوامل این نهضت فکری انتقال فرهنگ یونانی به وسیله فراریان بیزانسی از کتابخانه قسطنطنیه به اروپای غربی به خصوص ایتالیا است. «میشله» مورخی است رومانتیک که از «ظلمت قرون وسطایی» و«تاریک اندیشی دوران گوتیک» بیزار است.
او رنسانس را بر دو عنصر اساسی می‌شناسد:

۱- کشف دوران باستان با صورت های اصیلش
۲- نهضت معنوی آزاد سازی که عقیم مانده است.

« بنا به تعاریف سنتی، رنسانس نهضتی است تاریخی که بیداری اروپا را در زمان معین و تحت تأثیراتی معین فراهم می‌کند. یعنی در اواخر قرن پانزدهم، به ویژه ادبیات اروپا، با باز یافتن آثار دوران باستان، از حالت رکود بیرون می‌آید، خود را از روحیه قرون وسطی رها می‌کند، آزادی اندیشه، فردگرایی و ذوق زیبایی تجسمی و ادبی و آگاهی هنری را به عنوان وسیله ممتاز بیان اومانیستی باز می‌آفریند».

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط