عاشق نوشتن و نویسندگی ...

روزی که ناهار دیر شد

ترس نگاه کردن به را آینه داشتم. به خود تلنگر می زدم. چرا من زنده ام. سرخوردن اشک هایم را روی گونه ام حس نمی کردم. انگشت های دستم تکان نمی خوردند. آن ها را در باروهای اشتباه و پوچ خود پیچیده بودم. باندهای سفید بخاطر اشتباه و احساس غلطم انگشت هایم را به حصار خود در آورده بودند.
دستکش توری سفید عروسی و ساعت نقره ای که به مچ دستم جلا و زیبایی بخشیده بود؛ و من و هزار ویک امید و آرزوی خام جوانی.
خبری از دستکش توری و ساعت نقره ای نبود. باند پیچی سفید و گیره نقره ای رنگ وصل شده به آن با درد و سوزش شدید، این بار نه خبر از رقص و خنده بود و نه خبر از دعای خیر پدر و مادر.
چشم های گریان مادری که صدای ناله و نفرینش از پشت در بسته بخش به گوش شنیده می شود که نثار جان باعث و بانی این وصلت و این اتفاق شوم شده بود.
ظهر روز پاییز و نیمچه آفتابی که به حیاط کوچک خانه تابیده بود. چراغ نفتی سبز رنگ و من غریب و بی کس، من که امروز صدای مادرم را می شنوم که برایم اشک می ریزد. چرا آن روز دلگیر و شوم من احساس بی کسی و نا امیدی داشتم.
صدای ناله های مادرم بلندتر می شود و نفرین هایش را به زمین و زمان نسبت می داد دالان باریک و تاریک بیمارستان با انعکاس صدای مادرم یاد آور آشپز خانه ای باریک بود که ناله ها و گریه های دخترک جوانی را در خود خفه کرده بود. صدای لرزان پدرم را شنیدم. که با صدای گرفته و عاصی می گفت:«بس کن زن کافیه»
در اتاق باز شد. هیکل مردانه اش در چار و چوب در نقش بست. بوی آشنا، بوی که من زودتر از حضورش حس کرده بودم. بوی که از او آرامش می گرفتم. چند قدم برداشت و نزدیک تر شد و خود را در روشنایی در و پنچره که به هم حائل شده بود، قرار داد. نور مانع دیدنش می شد. صدای آرام نفس کشیدنش را حس می کردم. چشم هایم از قطره اشک های که بسته شده بود دیدم را مه آلود کرده بود. دو قطره اشک از چشمم سر خورد ولی من سر خوردنش را حس نمی کردم.
باز صدای خشن و عصبی پرسید:« چرا این کار را با من و خودت کردی؟»
خال سیاه رنگی در سقف سفید رنگ اتاق به چشم می خورد و عقربه های ساعت با تیک تیک منظمی پیش می رفت و سکوت بین ما را به شمارش در می آورد. گاهی سکوت مان با هق هق مادر شکسته می شد و گاهی با باز و بسته شدن در اتاق، چند روز بود که غذای نخورده بودم. احساس ضعف و بی حالی می کردم. گشنه بودم و ساعتی از وقت ناهار می گذاشت.
لکه سیاهی روی دیوار اتاق چسبیده بود. دستمالی را پاک کردنش خیس کردم. احساس ضعف داشتم. صدای بسته شدن در را شنیدم برای احوال پرسی تا جلوی در آشپز خانه آمدم. بدون مقدمه ناهار خواست. با اخم ولی ملایم گفتم:« هنوز آماده نیست. باید کمی صبر کنی».
در یخچال را باز کرد و بطری آب را بیرون آورد و در را محکم بست. با اعصبانیت گفت: « یه دونه چای بریز»
چند روز می شد که بی دلیل عصبی بود و دنبال بهانه بود تا طغیان کند. با ترس گفتم:« الان آماده می کنم».
بطری آب را محکم زمین کوبید و شیشه های شکسته از درد به هر گوشه پرت شدن.
با گریه پرسیدم:« چرا این طور می کنی؟»
هنوز ادامه حرفم سر زبانم مانده بود که ضربه ی روی گونه ام نشست. ضربه دستش آنقدر قوی و محکم بود که لپم از شدت درد تب کرد و زود سرخ شد و اشک روی گونه ام سر خورد و با همان ضربه حس لطافت خود را از دست داد.
دلم می خواست انگشت های دستم را از حصار باندهای سفید رها می کردم و دستی به موهای خودم می کشیدم. دست قوی که موهای بافته شده ام را روی مچ دسته خود پیچیده بود و روی کف آشپز خانه که شیشه های تیز و وحشی در آن پخش شده بودند مرا روی زمین می کشید. خون از ساق  پایم فوران می کرد و رد خون رو کف آشپزخانه کشیده می شد. گرگ های وحشی بوی آدمیزاد را حس کرده بودند و دندان های تیز خود را به نمایش گذاشته بودند و نا مردانه رد تیزی شیشه را روی پایم نمایان می کردند.
سر کش و عصبی نعره می کشید و مانند اسب سرکش طغیان کرده بود سم خود را بی هوا به تنم می کوبید و گرد و خاکی به پا می کرد. خسته از تاختن خود را روی صندلی رها کرد.
با نفس بریده بریده و عصبی گفت: « هیس صدایت را نشنوم»
دنبال گناه خود می گشتم. به تن خسته و مردانش نگاهی انداختم. مردی که بوی تنش برایم محل آرامش و امنیت بود. دیگر او را نمی شناختم.
سلانه سلانه به حیاط پناه بردم. خود را تنها و غریب و درمانده و ناتوان می دیدم. چراغ نفتی را خواستم پر از نفت کنم. بوی نفت مست کننده بود. قطره ای از نفت رو زخم روی پایم نشست. صورتم را با نفت خیس کردم. نفت بوی تند زندگی را می داد. لباسم را که رد خون در آن پیدا بود را با نفت خیس کردم و کبریتی برای پایان تمام خاطرات تلخ آن روز زدم.
صدایش تلخ و بلندتر شد و دست خود را از اعصبانیت مشت کرد و پرسید:« چرا این کار را کردی؟»
آرام و شمرده شمرده گفتم:« چون ناهار دیر شده بود»
مریم حسنلو ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۹۹

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط