عاشق نوشتن و نویسندگی ...

سطلی پر از باران

چند قدمی با ابرها فاصله نداشتم. اگر فاصله بینمان را شیشه کوچک هوا پیما به خود اختصاص نمی داد. راحت تر می توانم یکی از ابرها را به آغوش بگیرم و به زور داخل کیف خود بگذارم و با خود به اتاقم بیاورم.
او را از سقف اتاقم آویزان می کردم و برایش از همه دلتنگی هایم تعریف می کردم. که وقتی او در آسمان آرام و آبی بود من چقدر خوشحال بودم.
شب خنک و سرد بهار بود. مادرم بیحال و مریض کنار بخاری خوابش برده بود. سرش را با چارقد بسته بود و گاهی از درد به خود می پیچید و ناله و زاری می کرد.
سر گرم نوشتن مشق هایم بودم. گاهی سر از کتاب و دفترم بر می داشتم و روی قفسه سینه مادر خیره می شدم تا از نفس کشیدنش مطمئن شوم.
شب ساکت و غریبی بود. ستاره ای در آسمان پر نمی زد و ابرها لباس سیاه به تن کرده بودند. آسمان غرشی زد و رعدی در میان ابرها درخشید.ترسیدم از ترس کنار مادر پناه بردم و نزدیک مادر نشستم. مادر آغوشش را به زحمت برای من گشود و من را بغل گرفت.
دستم را روی صورت مادر گذاشتم. تب نداشت ولی روی پیشانی مادر قطره ریز عرق نشسته بود و به زور نفس می کشید.
مادر پلک هایش را به زور باز کرد و لب خشکیده اش را روی پیشانی من نشاندو خواست تا برایش تعریف کنم که وقتی بزرگ شدم. می خواهم چه کاره شوم.
یکی پس از دیگری ابرها را کنار می زد. و با سرعت در میان ابرها خود نمایی و جولان می داد. ولی کاش می توانستم دستم را از شیشه بیرون ببرم و ابرها را لمس می کردم.
آن شب مادرم نیاز به قصه خوب و لالای شیرین داشت. صدای خود را صاف کردم و برایش قصه مردی را تعریف کردم که روزی خلبان می شود و مادرش را به همه جای دنیا می برد و هر چه که او خواست برایش می خرد.
غرش آسمان شدیدتر شد . حتی آن شب آسمان به عاشقانه من و مادرم حسودی کرد و به خیال های شیرین و دور من خندید. ابرها شروع به باریدن کردند و گاهی قطره بارانی به شیشه پنچره ضربه می زند. قطره های با ادبی که برای ورود به اتاق اجازه ورود می خواستن. ولی بودن قطر ه های فضول و حسودی که درزهای پنهان پشت بام را یافته بودند و از سقف خانه روی فرش می نشستند.
مادرم توان بر خاستن را نداشت. مرد خانه من بودم از جایم بلند شدم و کجایی که باران رو فرش می نشست را سطل گذاشتم. هر کدام از سطل ها با ضربه قطره آهنگی می نواختن. کنار مادر نشستم و نگاهی به صورت مادرم انداختم رنگ به چهره نداشت و صورتش خیس عرق بود کنارش دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم.
قطره بارانی به صورتم نشست. قطره های باران صورت مادرم را نشانه گرفته بودند و چهره رنگ پریده او را می شستند. از مادر خواستم تا جایش را عوض کند ولی او صدایم را نشنید. به هر زحمتی بود خواستم او را بلندش کنم. ولی زورم به مادرم نمی رسید من برای مرد شدن و قوی بودن هنوز خیلی کوچک بودم.
سطلی سبز رنگی را برداشتم و بغل دست مادر ایستادم و سطل را زیر قطره های باران گرفتم. ابرها آرام نمی گرفت و آسمان غرش محکمی سر می داد و اجازه نمی داد تا من در آغوش مادرم آرام بگیرم.
باران شدیدتر می شد و سطل ها یکی پس از دیگری پر می شدند و من مجبور می شدم گاهی از نگهبانی دست بکشم و سطل ها را خالی کنم.
دیگر مچ دستم توان نگه داشتن سطل را نداشت و بازو یم از درد نمی توانست تا سطل را صاف بگیرد. خواب به چشم هایم نفوذ کرده بود و پلک هایم احساس خستگی و ناتوانی می کرد.
از ناتوانی گریه کردم. می خواستم جلوی پای آسمان زانو بزنم و از بخواهم که دیگر نبارد و از او بخواهم مادرم را امشب راحت بگذارد.
اشک می ریختم و بی صدا التماس می کردم نا سلامتی من مرد خانه بودم. نمی دانم چشم هایم کی سنگین شد و من به خواب عمیق فرو رفتم.
به آسمان آرام و ابرها سفید نگاه می کنم. آن شب مرا سرگرم آب بازی با سطل های رنگی کردند تا حواسم به رفتن مادرم نباشم.

مریم حسنلو ۲۵ اردیبهشت سال ۱۳۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط