عاشق نوشتن و نویسندگی ...

یامور

قطره های باران یکی پس دیگری رو شیشه می نشست. بعد تزریق سرم قرصی را زیر زبانم گذاشت. عرق سردی رو تنم نشسته بود و لرز تمام وجودم را گرفته بود.
ساعت های آخر کلاس استاد نداشتیم. از دانشگاه زود جیم شدم و رفتم پیشش. تا که شنیده بود که دارم میرم دیدنش همه جا را تمییز و مرتب کرده بود. می دانست که به نظافت خیلی اهمیت میدم. برای همین روی این موضوع خیلی دقت می کرد.
عاشق اتاق ۹متری مان بودم با یک پنچره قدی بزرگ که داخلش را قفسه بندی کرده بود و داخل قفسه ها پر از کتاب بود. کتاب های که آفتاب برای تابیدن به اتاق باید گذری به دل کتاب می کردند و سایه کتاب های روی قالیچه کوچک اتاق نقش می بستند.
تا رسیدم مقنعه را از سرم کشید. دستش را دور گردنم انداخت و نفس عمیقی کشید و بوسی رو پیشانیم زد.
با خنده گفتم:« چه خبره»
آرام بغل گوشم گفت:« هیس، چند روز بود که اکسیژن اینجا کم بود.»
قدم آن قدر کوتاه بود که سرم درست به چاک قفسه سینه اش می رسید. سرم را به سینه اش چسباند و چشمانش را بستم، سعید آرام گفت: «تو آرامش منی»
دستم را گرفت و دنبال خود تا نزدیکی کناپه کشید. روی کناپه نشست و با خنده گفت:«بدو بیا بغلم تا کمی بخوابیم»
با اخم گفتم:«نه، دوباره خواب»
گفت: « بدو لوس نشو، دیونه من. خودت میدونی وقتی پیشم هستی. من آرامم»
روی صندلی کنار دستش نشستم. ابرو هام تو هم شد.
گفت:« فدای لوس بازیت بشم خانم من. بیا یک چرت بزنیم. بعد که بیدار شدیم کلی صحبت می کنیم».
بغل دستش دراز کشیدم. چشم بستم و آرام گفتم:« سعید بس کی میریم خانه خودمان. اصلا تو منتظر چی هستی».
انگشت شو لای موهام فرو برد و آرام موهام و نوازش کرد. سرم را به آغوش گرفت، و آرام گفت:« مگر من جز تو و خدا چی می خوام. بر می دارمت می برم دور دورا. یه کلبه کوچیک تو دل جنگ. تو و من و خدا »
باران شدت گرفت. قطره ها یکی پس از دیگری به پنجره قدی ضربه می زد. شعله بخاری را زیاد کرد. عرق نشسته روی شقیقه هایم را پاک کرد. آرام و مهربان گفت:« اسم بچه مان را چی می ذاریم.»
گفتم :« اسمش را می ذاریم یامور»
لنگه ابروش را بالا داد و گفت:« یامور یعنی چی؟ اسمش را میذارم امیر ارسلان بابا»
یا اخم گفتم:« نه اسمش یامور، یامور یعنی باران، زلال و پاک»
زل زد به داخل چشمم و بوسی رو لپم نشاند و گفت:« عین چشات»
با خنده گفتم:« کاش دلش صاف و قوی باشه مثل دل باباش»
درد از کمرم شروع شده بود. کم کم تا زیر شکمم پیش می رفت. گاهی درد گذری بود و گاهی تا بالا آمدن جانم پیش می رفت.
پرستار مسکنی را داخل سرم زد و گفت:« آرام باش و نفس عمیق بکش»
با لرز و ترس گفتم:« سعید خیلی درد دارم، حالم خیلی بده»
چند روزی می شد که ماشین خراب شده بود. دستپاچه از جاش بلند شد و گفت:« قرار نبود به این زودی بیاد»
دیگر کنترل جیغ های کوتاه و دردم دست خودم نبود. از شدت درد به هوا چنگ می زدم. سعی می کردم نفس عمیق و کوتاه بکشم. خبری از ماشین و سعید نبود. موهای کوتاهش از خیسی باران ماسیده شده بود. با لباس خیس جلوی چهار چوب در ایستاده بود و بریده بریده می گفت:« ماشین کار نمی کند بگو الان چیکار کنم»
از درد به خودم پیچده بودم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. درد رفته رفته تا مغز استخوانم پیش می رفت و شدت می گرفت. با گریه و شمرده شمرده گفتم:« مراقب یامور باش.»
گرمی لبش را روی گونه ام حس کردم و از خواب پریدم. نگاهی به چشم هایش انداختم و خود را تو بغلش رها کردم و پرسیدم:« سعید تصمیمت چیه؟ باید زود دست به کار بشیم»
نفس عمیقی کشید و گفت:« می دونی تو آرامش هستی»
با باز و بسته کردن پلکم حرفش را تائید کردم.
یواش جوری که اینکار کسی پشت در فال گوش باشه گفت:« خودت می دونی این وصلت درست نیست»
قطره های اشک روی گونه ام جولان می داد. دستی به صورتم کشید و گفت:« باید قول بدی مراقب خودت باشی»
از جام بلند شدم. اکسیژن کافی برای نفس کشیدن پیدا نمی کردم. دستم روی قفس سینه ام گذاشتم و هق هق زیر گریه زدم.
با ناراحتی گفت:« برای سقط بچه ام جایی را در نظر گرفتم. امروز میریم. با دکتر صحبت کنیم.»
مانتوم را پوشیدم و اشک هام را پاک کردم و گفتم:« تو نگران سقط بچه نباش»
از جاش بلند شد. روبرویم ایستاد و گفت:« من نگرانتم»
چشم هایش پر از حلقه های اشک بود. داشت سعی می کرد با کنترل اشک هایش مرد بودن خود را ثابت کند. دستم را گرفت. تا نزدیکی خودش کشید. روی دو زانو نشست و تیشرتم را بالا زد. دستش درست روی شکم بود. خم شد و بوسه ی روی شکمم زد وآرام گفت:« قول بده مامانت را اذیت نکنی»
بغض اش ترکید. سرش را بغل کردم و با گریه گفتم:« تو خیلی بدی»
دکتر دستش روی شکمم بود و با مهربانی می گفت:« آفرین دختر خوب نفس عمیق بکش. دیگر تمام شد.»
قطره های باران از گوشه باز پنچره به ملاقات جوانی که آرزهایش را در خواب تنها گذاشته بود. آمده بودند.
مریم حسنلو

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط