عاشق نوشتن و نویسندگی ...

دنیای وارونه با طعم خون

فشاری روی جمجمه و مغزم حس می کردم. سر درد، نه سردرد نبود بیحالی و بخواب رفتن مغز بگوییم بهتره است چشم هایم از بیحالی بود یا از ترس دو دو می زد. انگشت های دست چپم را داخل دستش گرفته و گرمای دستش نوک انگشتم را گرم می کرد.
فشار سنج را به بازویم که کبود شده بود بست و پرسید:« یادت هست که صورتت کجا خورده»
به ترسی که داشت یواش یواش تو قلبم جا می کرد. غلبه کردم و با نگرانی گفتم:« خوابیده بودم. صورتم رو بازویم بود که خواب رفتم. وقتی بیدار شدم کمی خانه را جمع و جور و مرتب کردم و زیر کتری را روشن کردم. که پسرم پرسید مامان صورتت چی شده»
دهنم مزه آهن زنگ زده و تلخ گرفته بود و از طعم گس آهن حالت تهوع بهم دست می داد.
خودکارش روی برگه آبی رنگ دفترچه بیمه سر می خورد که پرسید:«سر گیجه که نداری»
با آرامی گفتم:« نه فقط سردمه»
دفترچه را به دست همراهم داد و گفت:« اتاق بغلی دراز بکشه تا پرستار بیاد و آزمایش بگیره»
اتاق بغلی اتاق نوار قلب بود از در نیمه باز پرسیدم:« آقا دکتر همین اتاق»
اجازه نداد تا جمله ام کامل بشود و گفت:« زیاد سر پا نباش و سرت را آرام رو تخت بذار»
اتاق سردتر از اتاق دکتر بود . با پرده سبز رنگی که از میله آهنی آویزان بود شباهت زیادی با اتاق عمل جراحی بود.
تخت سفید و سفتی که نه خبر از رو کش پارچه ای روی تخت بود و نه خبر از بالش، کنار تخت روی صندلی نشستم و منتظر ماندم.
خانم قد کوتاه و چاقی وارد شد و با اوقاغت تلخی گفت:« مریض کیه»
دستم را کمی بالا بردم. حوصله جواب دادن را نداشتم با اعصبانیت رو به علی رضا گفت:« آقا بیرون باشید»
بعد با همین لحن تند گفت:« چرا آزمایشگاه که انتهای سالن است نیامدی»
گفتم:« آقای دکتر گفتن اینجا باشم»
علی رضا گفت:« خانم سر این موضوع ناراحت هستید، که این قدر تند صحبت می کنید»
خانم گفت:« آقا بیرون باشید»
علی رضا از رفتار پرستار که ناراحت شده بود گفت:« نامحرم نیستم همسرش هستم»
پرستار گفت:« همسرتان هست که این بلا رو سرش آوردی»
می دانستم یکم بیشتر کل کل علی رضا با پرستار ادامه پیدا می کرد. علیرضا بیمارستان را روی سر خانم چاق خراب می کرد. با خنده گفتم:« میشه برام آب بیاری»
خانم زیر چشمی به رفتن علی رضا نگاه کرد و گفت:« چرا این مردا پررو هستند. خدا از زمین نسل شون را بر داره»
خنده ای زدم گفتم:« فکر کنم دلتان از مردا خیلی پره»
گفت:« خدا رو شکر می کنم که ازدواج نکردم روزی هزار تا مثل شما میاد اینجا»
آستین لباسم را بالا دادم. همین که کبودی دستم را دید با تعجب پرسید:« نکنه تصادف کردی»
حوصله جواب دادن بهش را نداشتم. دکتر وارد اتاق شد و گفت:« چرا دراز نکشیدی»
نزدیک صندلی شد و دستم را گرفت و گفت:« لطفا دراز بکشیدید»
به پرستار گفت:« آژانسی جواب آزمایش را آماده کنید»
پرستار از اتاق بیرون رفت. سقف اتاق وارونه شده بود فکر می کردم من ازسقف اتاق آویزان شدم و خون  تو سرم جمع شده است».
طعم گس وخون دهنم را تلخ کرده بود. سوار لنجر از آسمان آویزان شده بودیم و زیر سر خود آدمی های ریزی می دیدیم که از پایین برای ما دست تکان می دادند. خون داغ دماغم پر شده بود و احساس می کردم که هر لحظه سرم از فشار خون در حال تر کیدن است و خون از آسمان روی افرادی که پایین انتظار ما می کشند. می پاشد.
کف دستم از ترس عرق سردی نشسته بود به دست هایم نگاهی انداختم و کبودی دست هایم را دیدم حس می کردم که صورت و لبم هم از فشار زیاد خون کبود شده بود.
حالت تهوع بهم دست داد و چشم هایم را بستم و سعی کردم آرام و شمرده شمرده نفس عمیق بکشم. فکر می کردم با دست خودم زیر برگه مرگ خود را امضا کردم و برای تایید آن امضا باید قطره ای خون ریخته شود.
ترس در دلم خانه کرده بود. چشم هایم را نمی خواستم باز کنم. ضربان قلبم کند شده بود و نفس کشیدن برایم دشوار بود.
با زمزمه و آرام گفتم:« نمی توانم نفس بکشم»
لوله باریک و نازکی روی صورت و کنار پره های بینی حس کردم و هوای خنکی که با فیس فیس سعی داشت اکسیژن جسم ناتوانم را جبران کند تا ضربان قلبم نرمال شود.
صدای علی رضا را می شنیدم که با ترس سوال می کرد ولی صدایش گنگ و مبهم بود. دستی انگشت های دستم را نوازش کرد و با آرامش گفت:« اگه صدایم را می شنوی سرت را تکان بده»
خواب پلک هایم را احاطه کرده بود و اجازه گشوده شدن را نمی داد.با تکان سر از هوشیار بودن خود همه را آگاه کردم.
سوزنی داخل رگم حس کردم و سوزش ضعفی که روی پوستم نشسته بود.
صداها رفته رفته واضح تر می شد. دست های گرم علی رضا و چشم های منتظرش اولین نگاه من بعد خواب چند ساعت بود.
دکتر که بالا سرم ایستاده بود گفت:« ترساندی همه ما را »
با صدای ضعیفی که به زور با تکان زبان خشکم خارج می شود گفتم:« من حالم خوبه»
دکتر با ملایمت گفت:« حالت بهتر هم می شود ولی چند روز مهمان ما هستی»
از بوی الکل و ضدعفونی و ملافه های سفید بیمارستان متنفر بودم. از غروب دلگیر و خفه بیمارستان بدم می آمد. با التماس رو به علی رضا خواهش کردم اجازه نده من آن جا بمانم.
دکتر با خنده گفت:« طوری التماس می کنی که اینگار اینجا گوشتت را به انبر می گیرند.»
بغض خودم را فرو خوردم و گفتم:« محیط خانه آرامم می کند و در بچه هایم انرژی می گیرم.»
دکتر گفت:« بلاکت خونت خیلی افت کرده باید تحت مراقبت باشی»
چند ضربه کوتاه به در اتاق دکتر شد و بدون منتظر ماندن جواب وارد شد.
پرستار چاق جواب آزمایش را روی میز دکتر گذاشت و گفت:« در خواست بلاکت خون کردیم»
علی رضا رو به پرستار گفت:« الان متوجه شدی مشکل چی بود»
پرستار با خجالت به دکتر گفت:« کاری با من ندارید»
دکتر با تکان اشاره کرد که کاری باهاش ندارد. پرستار که سرش پایین بود و به سمت در می رفت با خجالت گفت:« معذرت می خوام زود قضاوت کردم»
وقتی از لنجر پایین آمدیم. بخاطر آویزان ماندن در آسمان پاهایم دیگر خونی در رگ خود حس نمی کرد و توان ایستادن روی زمین را نداشتن و لرزی در وجود خود حس می کرد.
از استرس و ناراحتی تکانی به پاهایم می دادم و در فکر فرو رفته بودم.
علی رضا پرونده پزشکی را دستم داد و با ناراحتی گفت:« چند روز تحمل کن این روزا هم می گذرد.
مریم حسنلو

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط