عاشق نوشتن و نویسندگی ...

یک روز کرونایی

داخل گوشش مورمور شد. دستی به صورت و گوشش کشید. و صورتش را در بالشش فرو برد. حس کرد روی بازوی لختش حشره کوچکی حرکت می کرد. چشم هایش را باز کرد. مثل بچه شش ساله بی تابی می کرد و داشت سعی می کرد تا لیلا را از خواب بیدار کند.
با صدای خواب آلود و آرام گفت:« عزیز نکن خوابم میاد»
پتو را از روی لیلا کشید و با خنده گفت:« پاشو خانم چیزی به سال تحویل نمانده است».
لیلا کناره تخت سر خورد و چشم هاش را بست و با آرامی گفت:« امسال خبری از دید و بازدید و عید نیست لحاف را بده من خوابم میاد».
لحاف را از دست رضا کشید خودش را دور لحاف پیچیدو تبسمی به همسرش شد. رضا که ول کن ماجرا نبود شروع کرد به بلند بلند حرف زدن و هر بار میان حرفاش لیلا صدا می کرد. «لیلا گوشت با من هست فهمیدی چی گفتم».
لیلا با چشم های بسته می گفت:« آره متوجه شدم»
رضا که بی توجهی لیلا را دید. به اتاق نشمین رفت و تلویزیون را روشن کرد و تا جای که امکان داشت صدای تلویزیون را زیاد کرد.
لیلا دستی به چشماش کشید. شستش خبر دار شده بود که دیگر رضا ادامه خواب را برایش می خواد حرام کند و اگر زودتر بیدار نشود. بچه ها با صدای تلویزیون مجبورا بیدار بشنود.
بالشش را بغل کرد و سلانه سلانه از اتاق بیرون رفت. خمیازه ای کشید و زیرلب گفت:« آخه الان دور سفره هفت سین نشینی عید نمی شود»
رضا که متوجه حرف لیلا نشده بود با خنده گفت:« دیدی چطور بیدارت کردم»
لیلا بالشش را روی کناپه انداخت و خودش را رو کناپه رها کرد و گفت:«صدای اون کوفتی را کم کن بچه ها الان بیدار می شوند. آخر چرا دست از این بچه بازیت نمی کشی. امسال عید دیدنی نداریم متوجه هستی چی میگم».
از صدای لیلا و رضا ملودی هم از خواب بیدار شد و با چشم های خواب آلو اومد بغل باباش و دستش را دور گردن بابا انداخت و گفت:« یادت رفته کرونا اومده امسال جایی نمی رویم»
رضا دستی به صورت دخترش کشید و پیشانیش را بوسید و گفت:« امروز قرار بریم دیدن عزیز جون»
لحظه ای به سال تحویل نمانده بود. لیلا با اوقاغت تلخی گفت:« ما جایی نمی رویم»
رضا ملودی را بغل گرفت و گفت:« دخترم بریم صورتت را بشوریم که الان عید می شود»
جلوی آینه نشسته بود و داشت خط لب می کشید. امین که تازه از خواب بیدار شده بود از مامانش پرسید :« من هم لباس نو تن کنم»
لیلا که داشت رژ به لب می کشید با تکان سر حرف امین را تائید کرد. امین که متوجه جواب مادرش نبود. دوباره با داد پرسید:« مامان جان با شمام الان سال تحویل میشه»
لیلا نگاهی به آینه انداخت و خنده ملیحی زد و گفت:« آره عزیزم»
سفره هفت سین امسال جای تنگ ماهی خالی بود. به رسم عادت بعد تحویل سال رضا به نوبت صورت بچه ها را بوسید و از لای قرآن به هر نفر پنچاه هزار عیدی داد و بعد از همه خواست که آماده بشنود که بعداز صبحانه قرار است خانه عزیز بروند.
لیلا گفت:« قرار نیست ما جای بریم. مامان سنی ازش گذشته است و شاید ما ناقل بیماری باشیم»
رضا رو به بچه ها گفت:« شما زود آماده باشید. مامان اگه نمی خواد؛بیاد می تواند خانه باشد»
لیلا سعی کرد صدایش را آرام تر کند و با نرمی گفت:« تو الان داری با خودت لج میکنی یا من؛ خودت می دونی مامانت سیگار می کشد و این اصلا خوب نیست»
رضا کلید ماشین را برداشت و در را نیمه باز رها کرد و پله ها را یکی و دوتا پایین رفت.
لیلا با ناراحتی شال خود را سرکرد و مانتو ش را روی دست خود انداخت و یواش طوری که رضا متوجه نشود، به بچه ها تذکر کرد که با عزیز روبوسی نکنید و هر کجا دست می زنید زود با آب و صابون دستاتون را بشورید. رضا در پارکینگ را بست و با خنده روی لب که حاکی از موفقیت بود گفت:« شما که نمی خواستید تشریف بیاورید»
لیلا دهانش را کج کرد و بدون حرفی سوار ماشین شد. امین و ملودی از شیشه ماشین بیرون را که شباهت زیادی با شهر ارواح نداشت نگاه می کردند. لیلا برگشت روبه بچه ها گفت:« رسیدید خانه عزیز با عزیز جان رو بوسی نکنید و لطفا چیزی نخوردید مگر اینکه خودم براتان بشورم و پوست بکنم»
رضا گفت:« چی شد الان شما هیچ مشکلی ندارید و بچه ها می توانند کنار تو بیاند و پیش مامانم نروند. یک دفعه بگو مامان من خود کرونا هست»
لیلا گفت:« صد بار تو رساناها دارند. تذکر می کنند که مراقب خود و اطرافیان خود باشید. ولی شما دارید میرید عید دیدنی»
رضا دست روی بوق گذاشت و شروع کرد به فحش دادن به ماشین جلوی که یک دفعه جلوش پیچیده بود.
لیلا گفت:« مامان شما سیگار می کشد و توجه هم نمی کند که مریضی هست و من نمی توانم جان بچه های خودم را به خطر بندازم»
رضا با اعصبانیت نگاهی به لیلا انداخت و گفت:« شما که هر کوفت و زهر ماری را روی صورتان می مالید و لباتان را مثل انارسرخ می کنید حالا کرونا نمی گیرید و مامان من با یک سیگار کرونا می گیرد»
امین با تندی گفت:« کافیه دیگر چند ساعت از سال جدید نگذاشته شما دوتا دوباره دعوا را شروع کردید»
عزیز جون در را باز کرد و چند قدم عقب رفت و دست هایش پشت خود مثل بازی گل یا پوچ پنهان کرد. ملودی و امین به چشم های خندان عزیز جون چشم دوختن و با خنده سال جدید را به عزیز تبریک گفتند. عزیز جان با دیدن ته تغاری خودش چشم هایش پر اشک شد. از روی میز ناهار خوری که نزدیکش بود. پدبهداشتی و ضد عفونی را برداشت و به پسرش گفت:« مامان جان بیا دستات را ضد عفونی کنم»
رضا گفت:« مامان بیا حالا یه بوس بده»
عزیز جون گفت:« نه مادر جان فعلا سنگ روی دلم بستم تا انشالله بعد بیماری دل سیر بوست می کنم»
عزیزجون کنار بخاری روی تشکچه نشست و گفت:« میوه روی میز هست مادر جان پاشو بشور و بیار تا بچه ها میوه پوست بکنند»
عزیز به ملودی گفت:« ننه جان تو اتاق خواب زیر تخت دو تا پاکت کوچیک هست یکی برای توست و یکی برای داداشت برید بردارید»
بعد با صدای لرزان گفت:« بخاطر این مریضی نخواستم به بچه ها عیدی پول بدم و براشان اسباب بازی خریدم».
عزیز جان سرش را بین دو دست گرفته بود و در فکر فرو رفت.
لیلا با مهربانی گفت:« عزیز از چیزی ناراحتی»
عزیز جان گفت:« نه مادر سرم درد می کنه الان دو هفته است که بخاطر این مریضی دیگر سیگار نمی کشم»
رضا نگاهی به لیلا انداخت و تبسمی زد و رو به مادرش گفت:« میدونی مامان شما بهترین مادر دنیایی»
مریم حسنلو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط