عاشق نوشتن و نویسندگی ...

ایستگاه مترو

 

صدای ناله ای می شنیدم. صدای ناشی از درد و ناتوانی موجودی بی پناه، موجودی که به طرز فجیع مورد آزار و اذیت قرار گرفته شود.
شاید هم صدای جیغ و زاری، برای کشیده شدن ریل راه آهن زیر چرخ های فلزی قطار بود.
نگران سر برگردنم و نگاهی به دور وبر خود انداختم. نه خبر از قطار بود و نه جای صدا مشخص بود.
بادی تندی می وزید. سوز سرما وحشیانه جسم را می بلیعد. گوشه ای پالتویم را بالا کشیدم. از روی صندلی بلند شدم. چند قدم برداشتم. تا با گام های کوتاهی که بر می داشتم. گرما را با گردش خون دعوت به جسمم کنم.
صدای ناله بلندتر شد. از میان دختران و مادران جوان گردنم را مثل زرافه دراز کردم. دنبال صدا بودم. صدای آشنا ولی نا معلوم.
کنار ستون سنگی جوانکی روی زمین سرد نشسته بود. مقداری پول دستش بود. آرام می شد و به پول های کف دستش نگاهی می انداخت. از نگاه کردن که خسته می شد. پول ها را به دندان می گرفت و شروع به گریه و زاری می کرد.
آب دهانش روی پلیور قهوه ای رنگش سرازیر بود. جمعیتی که منتظر قطار بودند. با نگاهی ترحم انگیز به جوان ۲۳ساله زل زده بودند. گروهی از دیدن جوان سر تکان می دادند و بعضی ها چشم های خود را از دیدنش محروم می کردند.
دختر جوانی که موهای بلوند شدش را از هر دو طرف روسریش بیرون ریخته بود. نزدیک جوان شد. دستمالی از کوله خود بیرون کشید. روبروی پسر نشست و صورت جوان را پاک کرد.
گلی جسم ضعیف و ناتوان علی را روی پای خود نشانده بود. علی وقتی خوشحال می شد. عدسی چشم هایش برق می زد و دهانش تا بناگوش باز می شد. آب دهانش تا خشتک شلواریش سرازیر می شد.
زبانش در دهانش نمی جنبید. تا حرفی را به زبان جاری کند. ولی چشم هایش پر از حرف بود. کافی بود. به چشم هایش زل بزنی تا برایت سخن بگویند.
همه را می شناخت. با دیدن هر شخصی عکس العملی از خود نشان می داد.
گلی تصمیم داشت برای شفای علی او را به مشهد ببرد. علی فهمیده بود که عازم سفر است. سفری که گلی برای هزینه آن شب و روز کار می کرد. تا بتواند علی را بدون هیچ اذیت و دردی با قطار به مشهد ببرد.
خاله قز تمام روبرو علی نشسته بود و داشت از علی می پرسید:« که می خواهی، بری حرم امام رضا»
علی گردنش را به سمت راست چپ کج کرده بود. دهانش از خوشحالی تا بناگوش باز بود و آب دهانش از سر آستینش سرازیر شده بود.
خاله قز تمام عصبی شد و با ناراحتی گفت:« خدا ریخت تو ببره، انگار آبشار سنگان. ببند اون دهن رو»
بعد دستمالی را از جعبه بیرون کشید. با عق زدن دهان علی را پاک کرد.
با ناراحتی شروع کرد. به یک ریز حرف زدن و گفت:« گلی دیوانه شده. می خواد این خدا زده کم عقل و ناتوان را با خودش بکشد مشهد خدا اگر بود. اگر می خواست تو این ۲۳ سال شفاش می داد. مگر کم تو این امام زاده ها دخیل بستیم»
علی با شنیدن صدای قز تمام زار می زد. صداش را تو حنجره اش می انداخت و به زور زبانش را می چرخاند تا بتواند حرفی بزند. وقتی که موفق نمی شد. داد می کشید. چشم های براق و درشتش پر از اشک می شد. از حلقش صدای خرخر در می آورد.
قزه تمام که مگسی که روی صورت علی بود با حرکت دست ترساند و گفت:« خدا هم دیگر ازت خسته شده»
علی با دست معلولش به زحمت لحافه اش را جلوی دهانش آورد و گوشه لحافش را به دندان گرفت.
پسر پول هایش را به دست دختری که روبرویش نشسته بود؛ داد. سعی داشت. دردش را به دختر جوان و زیبا بگوید.
تمام زورش را زد. تا صدای از خش دار که شبیه استارت ماشین یا بوق موتور بود. از گلویش بیرون بکشد.
دختر گفت:« پول می خوای؟»
پسر عصبی داد زد و سرش را به ستون سنگی زد. آب دهان و دماغش تا سینه اش آویزان بود.
دختر دستمال دیگری از کیفش بیرون کشید و با حوصله دهان پسر را پاک کرد.
پسر پول هایش را وسط سکو پرتاب کرد. ورزش باد آن ها را همراهی کرد و ماهرانه پول ها را در هوا به رقص در آورد. پول ها را در موج کوتاهی دور خود پیچیده بود و روی سنگ فرش دنبال خود می کشید.
مردی میانسال نشست و شروع به جمع کردن پول ها شد. یکی از ده هزاری ها که عاشقانه با هو هو باد به رقص در آمد بود. از زیر دست مرد فرار کرد. مرد خیز برداشت و بی رحمانه با کفش مانع رقص ده هزاری شد. پول ها را دسته کرد و به دست پسر ک داد.
گلی آرام پیشانی علی را بوسید. علی گوشه لحاف را خیس آب کرده بود و زار می زد. گلی کنار دست علی نشست و از کیفش بلیت قطار را بیرون آورد و گفت:« علی جان ببین مادر دو روز دیگر میریم. امام رضا»
علی بلیت ها را وسط اتاق انداخت و صدای گوش خراشی سر داد. گلی گفت:« علی چیه شد. خوشحال نشدی»
قز تمام گفت:« تو عقل نداری. آخر میخوای این زبان بسته را چطور این ور و اون ور بکشی»
گلی روسریش را باز کرد و روی تخت انداخت و گفت:« چای برات بریزم»
قزتمام دنبال خواهرش راه افتاد و گفت:« این پول را می دادی به یکی از این مراکز توان بخشی تا این طفلک اونجا راحت زندگی می کرد.»
گلی لیوانی آب خورد و شروع کرد به شستن فنجان های داخل سینگ.
قزتمام گفت:« آخر فکر می کنی تا کی این طور سرگل و ترگل میمونی. داره سنی ازت می گذره»
صدای خرخر علی از اتاق شنیده می شود. گلی رو به خواهرش گفت:« علی می فهمه. کمی یواش تر»
قزتمام گفت:« داری با این کارت پول ها را دور می ریزی. اگر خدا می خواست شفاش بده تا الان داده بود»
روی صندلی جابه جا شد. وقتی دید گلی جوابش را نمی ده. صدایش را آرام کرد و گفت:« اون بچه خوب شدنی نیست. توام اشتباه کردی. پای اون نشستی»
گلی با ناراحتی گفت:« اگر خدا هم شفاش را نده من علی را می برم مشهد. دیگر هم ادامه نده»
علی که گوش تیز کرده بود. آرام گوشه لحاف را رها کرد. آب دهانش از شادی تا روی سینه اش سرازیر شد.
دخترک جوان از کیف خود مقداری پول برداشت و به پول های پسر اضافه کرد و پول را کف دست پسر گذاشت. درهای قطار باز شد. دختر مهربان کیک و آب میوه ای که کولش بود روی پای پسر گذاشت و زود سمت در مترو که می خواست بسته شود؛ دوید.
دختر از پشت درهای بسته نگاهی به پسر انداخت. پسر پول های خود را به دندان گرفت و زار زار گریه کرد.

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط