عاشق نوشتن و نویسندگی ...

اصول و قواعد مکتب کلاسیک

وقتی صحبت از اصول و مکتب کلاسیک می شود؛ باید به این نکته توجه داشت.
ادبیات کلاسیک قرن هفدهم، ادبیات مردمی و مورد توجه همه طبقات نیست. این ادبیات که ادبیات گروه اجتماعی نسبتا محدودی است.در دربار و شهر، مخاطبانش معمولا مستمعین خبره ای هستند.
نوشتن و صحبت درباره بحث تند سیاسی، مخالفت با مذهب و آوردن سخنان الحاوی و غیره، در تئاترکلاسیک ممنوع است. اما به این منظور نیست که همه نویسندگان این دوره به این دستورات گردن نهاده اند.
کورنی،پاسکال و سن سیمون نویسندگان دوران کلاسیک هر کدام عصیانگری و پایه گذاری خاص خود بودند. اما این عصیان آن ها بر ضد نظم موجود نبود.
نویسنده هرگز نمی خواست مثل رومانتیک ها خود را از دیگران جدا کند و ساز دیگری بزند.

بزرگترین امتیازات دور کلاسیک

از بزرگ ترین امتیاز این ادبیات بر سایر جریان های ادبی اروپا این است که اجتماعی و هم صداست و به این سبب بیشترین موفقیت آن در عالم تئاتر است که می خواهد همیشه طرف خطابش مردمی باشند. که در یک جا گرد آمده اند.

سوء تفاهم ها موجود درباره مکتب کلاسیک

دو نکته ای که درباره کلاسیسیسم مایه ایجاد سوءتفاهم می شود.
نخست وجود اصول و قواعداست. چنان که گوئی نویسنده، دست و پایش را با زنجیر به این اصول و قواعد بسته است.
دیگری تقلید از نویسندگان دوران قدیم است. چنان که گوئی کلاسیک فرانسوی نسخه برداران مطیع آثار گذشتگان بوده اند.
این پیش داوری ها معمولا عصیانگران رومانتیک فرانسه و به ویژه آلمان و انگلیس را دامن می زند، زیرا می خواستند به هر ترتیبی است خود را از قید نفوذ ادبیات موجود جا افتاده ای نجات دهند.
این اصول و فواعد نه در آن دوران خاص صد درصد پذیرفته شده بود و نه در دوران بعد، و ارزش و اهمیت شان را از دست دادند.

نوسیندگان مخالف و موافق با اصول و قواعد مکتب کلاسیک

لافونتن و مولیرو کورنی و دیگران در همان سال ها و در اوج پیروزی کلاسیسیسم، چه با طنز و چه با خشم به جنگ این قواعد رفتند. اما در عوض نویسندگان متعددی، از گوته گرفته تا موسه و بودلر وحتی نمایشنامه نویسان و منتقدان غیر فرانسوی( مانند استریندبرگ،بکت و تی.اس. الیوت) این اصول و قواعد را قبول داشته اند.

اصول و قواعد مکتب کلاسیک

 جستجوی تعادل و کمال
 تقلید از طبیعت
 تقلید از قدما
 «اصل عقل» یا احساس
 آموزنده و خوشایند
 وضوح و ایجاز
 حقیقت نمایی
 برازندگی

جستجوی تعادل و کمال

فرق اساسی که در کلاسیسیسم با مکتب های پیش و بعد از خود دارد، جستجوی تعادل درونی و عیق است بین جوهر ذهنی یا عاطفی اثر ادبی و قالبی که اثر در آن ارائه می شود.
گوته در سخن معروف و ناموفقی«کلاسیسیم» را«سالم» و« رومانتیسم» را«بیمار» خوانده است.
البته او بدش نمی آمد که پس از آن همه طوفان هائی که بهترین الهام هایش را مدیون شان است، فکر کند که به چنین صفای اولمپی دست یافته است.
روانشناسی جدید به این نتیجه رسید که سر کوب کردن جنون های مان و بی نظمی ها و عصیان های مخفی مان، در عین حال می تواند هستی مان را زهر آلود کند.
البته نویسندگان دیگری بودند که توانستند قبول کنند که نیروی جوانی شان را تلف کنند و به دنبال کمال مطلوبی خیلی بالا اوج بگیرند و صاعقه زده خود بیفتند.
این قبیل آدم ها را بیشتر بین رمانتیک ها می بینیم. نورالیس، هولدرلین، ژان پل، شلی، نروال نمونه های آن ها هستند.

تقلید از طبیعت

آنچه که یک نویسنده کلاسیک باید در نظر بگیرد، تقلید از طبیعت است.
بوالو در فن شعر خود می گوید:« حتی یک لحظه هم از طبیعت غافل نشوید.»
ویکتور هوگو پیشوای رمانتیسم نیز با این که به مخالف با کلاسیسیم برخاسته و می خواهد اساس آن را در هم بریزد خود ادعا می کند که فرمانروائی طبیعت را مستقر سازد و می گوید:« پس طبیعت! طبیعت و حقیقت!»
حتی زولا که ناتورالیسم را وقتی بنیاد کرد. خود ادعا می کند که طبیعت را به عنوان چیز تازه ای در ادبیات آورده است.
حتی شاعران متصنع نیز قبول داشتند که آثارشان موافق طبیعت و عبارت از نقاشی طبیعت است.

آیا تقلید از طبیعت باید مانند عکاس عینا و با دقت انجام گیرد؟

باید از نقوش درهم طبیعت، جوهر هر چیز خوب یا بد را بیرون کشید و این جوهر مشخص کننده را به نحوی که مطابق با حقیقت و واقعیت باشد، به صورت کامل بیان کرد.
این اثر باید از زوائد و مطالب اضافی مجزا شود و به تنهائی خود نمائی کند. هنرمند باید حالتی را که می خواهد نشان دهد. به جای تقلید جزئیات آن باچند عبارت کوتاه و قوی بیان کند،در حقیت باید به طبیعت فرمان دهد که بهر از هرموقع دیگری جلوه کند.
یک هنرمند کلاسیک به جای نقاشی طبیعت، صورت کامل تری از آن می سازد و آن را با آرمان ها و آرزو های بشریت توام می کند.

سوال دیگر که ذهن را در گیر می کند. که یک هنرمند کلاسیک در نظر دارد همه آن چیزهائی را که در طبیعت وجود دارد را بیان کند؟
هنر مند کلاسیک نیاز ندارد تمام طبیعت را تقلید کند. او در صد تقلید طبیعت انسان است. زیرا هنوز در قرن هفدهم، طبیعت خارج یعنی آن طبیعت زنده و جالب و رنگارنگی را که باید در آینده ژان ژاک روسو کشف کند نشناخته است و به آن توجهی ندارد.

آیا یک هنرمند کلاسیک می تواند صفات پست را هم که ساختگی نیست و در طبیعت او وجود دارد بیان کند؟
آئین کلاسیک ادبیات را از نشان دادن صفات پست انسانی منع می کند، زیرا عقیده دارد این صفات در حیوانات نیز وجود دارد و صفاتی ما را از حیوانات مشخص شاخته و انسان نموده است. خیلی بالاتر از این هاست.
حیوانات اسیر غرائز و انسان حاکم برحیوانات است. بعضی از صفات انسانی، زودگذر نیست بلکه مداوم است. این صفات مداوم در روح انسان وجود دارد.
عشق، حسدو خست و غیره از این قبیل است و همین قسمت کلاسیسیسم است که آن را از رئالیسم، که ممکن است. قسمت هائی از زندگانی اجتماعی عصر معین یا محیط مخصوص را تشریح کند، دور می سازد.

تقلید از قدما
طبیعت بی واسطه و بی طور مستقیم قابل تقلید نیست. زیرا هیچ کدام از سرمشق هائی که طبیعت در معرض دید بشر گذاشته است، دارای مشخصات کامل و بی نقص زیبائی نیست.
قدما توانسته اند از میان این مظاهر طبیعت، بهترین و مناسب ترین آن ها را انتخاب کنند و به طرز شایسته ای در آثارشان بیان نمایند.
یک هنر کلاسیک می گوید که زیبایی جاودانی را باید در آثار قدما جستجو کرد.
اغلب این آثار ممکن است دیر یا زود فراموش شود. حتی ممکن است خوب باشد یا بد.
اما شاهکارهای تردید ناپذیری مانند انئید اثر ویرژیل و ایفی ژنی اثر اوریپید است که پس از گذشتن دو هزار سال باز هم مورد ستایش باشد.
این آثار که به سبک شایسته ای نوشته شده است و کسی که می خواهد اثرش زنده بماند باید از آن تقلید کند. بنابراین باید موضوع و نوع و مخصوصا سبک و تکنیک آنها را تقلید کرد.
این تقلید نباید نوعی بردگی شمرد، بلکه عبارت از رعایت قانون و روشی معینی است و هر هنرمندی ارزش جداگانه ای دارد و هنرهای تازه تری می تواند داشته باشد.
اگر نویسنده ای از قدما تقلید می کند و بخواهد اثر پر ارزشی بوجود آورد، احتیاج به چیز تازه ای دارد و آن «غور و تعمق» است.
آلن می گوید:« نکته جالب زندگانی بشر این است که همه چیز گفته شده ولی هیچ چیز کاملا درک نشده است.» از این رو حقایق باید در هر دوره ای تکرار شود.

«اصل عقل» یا احساس

نقد قرن بیستم نقد ملایم تری به کار می برد و ادعای آن مقررات خشک و انعطاف ناپذیر را که چهره این جریان ادبی و هنری را مشوب کرده بود را عملا کنار گذاشته است.
معمولا تا اوایل قرن بیستم کلاسیسیسم را با خردگرائی دکارتی همانند می کنند؛ البته از لحاظی خود دکارت این زمینه را فراهم می سازد، زیرا با قید این که عقل بین همه مردم جهان تساوی تقسیم شده است. خواسته بود که از آن، فرهنگی جهانی و پایه ای برای علوم و نظم دنیا فراهم کند.
اندیشه دکارت از چند لحاظ، خرد گرائی غالبی است که جاه طلبانه از پیروی ساده خود فراتر می رود. از سوی دیگر اگر فلسفه دکارت پس از مرگ او در ۱۶۵۰، سخت ستوده شده است، بیشتر در انگلستان و هلند و سوئد و آلمان بوده است تا در فرانسه که با مخالفت های روبرو بود.
در قرن بیست و یکم در انگلستان که آن را « عصر خرد» می نامند، ایمان به عقل برای مدتی عقیده راسخ و پر شور شد. در واقع، تقریبا تمام اخلاقیون، نمایشنامه نویسان و شاعران فرانسوی که به کلاسیک معروف بودند، ادعای خردگرائی و دادن نظام خردگرایانه به زندگی را مسخره می کردند.

آموزنده و خوشایند

به عقیده صاحب نظران کلاسیک، تنها تجسم زیبایی را برای تکمیل یک اثر هنری کافی نیست، بلکه اثر هنری در عین حال باید آموزنده و دارای نتیجه اخلاقی باشد.
اما باید دانست که کلاسیسیسم مکتب وعظ و خطابه خشک نیز نیست، بلکه یک مکتب اخلاقی حد فاصل بین درس و تعلیم محض و بازی و تفریح ساده است و روشی که براین آموزش ها اتخاذ می شود باید برای مردم خوشایند باشد.
لوکرس می گوید:« داروی تلخ را به کودکان در جامی می دهند که اطراف آن را شیرینی مالیده باشند، زیرا کودک به شیرینی سر گرم می شود و دارو را می خورد.»
بطور کلی همه هنرمندان کلاسیک معتقدند به اینکه اثر هنری باید در زیر ظاهر زیبای خود دارای یک جنبه اخلاقی باشد که جوهر اصلی آن اثر و دلیل ایجاد آن شمرده می شود.

وضوح و ایجاز
وضوح و سادگی عبارت از این نیست که اثر فقط از طرح سطحی و ساده ای تشکیل یافته باشد،بلکه عبارت از این است که جمله ها با دقت و ظرافت هنرمندانه ای تنظیم شود و از کلمات نا مفهموم و زائی تصفیه گردد.
زبان کلاسیک وسیع نیست و کلمات محدودی دارد. هنرمند کلاسیک در استعمال اصطلاحات بسیار سخت گیر و مقید است وکلمات متعدد و غیره مصطلح به کار نمی برد.
قاعده مهم سبک، در مکتب کلاسیک این است که مطالب بیشتری با حداقل کلمات بیان شود.
آثار هر نویسنده باید در یک یا دو جلد جا بگیرد، فقز باید برای بیان مطلبی نوشت همان طور که ولتر می گوید:« هیچ چیز بی فایده ای را نباید گفت.

حقیقت نمائی

«حقیقت نمائی» در اصول مکتب کلاسیک بر هر اصلی مقدم است. اثر یک هنرمند باید آموزنده باشد و برای راهنمایی مردم به سوی شرافت و مزایای اخلاقی، فقط بیان مسائل«حقیقت نما» است که می تواند مورد استفاده شاعر قرار گیرد نه ذکر وقایع حقیقی.
در هنر، حقیقت نما آن چیزی است که عقاید عمومی درباره آن متفق است. نویسنده کلاسیک باید وقتی هم که شخص معینی را به عنوان قهرمان اثر خود انتخاب می کند، آن خوی او را موضوع اثر خود قرار دهد که برای اشخاص هم تیپ او جنبه کلی دارد.

برازندگی
برازندگی یکی از اصطلاحات اساسی زیبائی شناسی کلاسیک است.
مفهوم برازندگی طنین دو گانه ای دارد:«اخلاقی و بلاغی»
لابرویر می گوید:« چیز های زیبا معمولا نا بجا نمی افتد. برازندگی مایه کمال می شود و از عقل برازندگی می زاید.»
آنچه در روابط اجتماعی و زندگی روزمره مردم مراعات می شود، در جان اندیشه نیز کار ساز است.
لابرویر می گوید:« هر گز در نماز خانه ای آهنگ رقص شنیده نمی شود یا در مراسم دعای کلیسا آهنگ تئاتر.»
رعایت برازندگی برای نویسنده، نه تنها ظاهر آراسته اثر بلکه در درجه اول توجه به این نکته است که ادبیات به حد یک بازی ذوقی تنزل نکند، یا راحت نر بگوییم هیچ چیز نابه جا نیفتد.
یعنی همه چیز مناسب با قرار دادهای یک «نوع ادبی» با روحیات یک شخصیت و حالت خاص یک موقعیت «برازندگی درونی» و متناسب با تفاهم یا حساسیت گروه تماشاگران «برازندگی برونی».بدین سان برازندگی از مفهوم قواعد چندان جدا نیست و نقش مهمی در شناخت ارزش باستانی بازی می کند.

 

مریم حسنلو

 

یک پاسخ

  1. سلام.با درک وتکرار کاملا موافقم .گرچه می خونیم ٬می بینیم ویا می شنویم اما بیشتر اوقات با درونی شدن حقیقت مشکل داریم .واین میسر نیست مگر با تعمق وتکرار .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط