عاشق نوشتن و نویسندگی ...

یک تکه سنگ

این چند ماه هر روز ضعیف و لاغرتر می‌شد. دو هفته می‌شد که میل به غذا خوردن نداشت. به زور قطره چکان و دستمال مرطوب لبش را خیس می‌کردم.
گاهی هم با قاشق کمی شیر و ماست در حلقش می‌ریختم. مثل کودک بهانه‌گیر شده بود و با زبان غذا را پس می‌زد.
روبرویش می‌نشینم. طوری خیره می‌شود به چشم‌هایم، که انگار من را به یاد نمی‌آورد.

کودک شش ماهه است. ماست را از با زبان پس می‌زد و دور لبش را کثیف می‌کرد.
دور دهانش را آرام پاک می‌کردم تا پوست ضعیف و نازکش زخم نشود. ولی او همان طور زل می‌زد و به فکر فرو می‌رفت.
یادش رفته بود که کجا مرا دیده است، شاید هم یادش می‌افتاد که چطور در کودکی من را تر و خشک می‌کرد.
به صورت معصومش لبخند می‌زدم و چین نشسته روی پیشانیش را بوسه ‌زدم. چند تار مو حنانه بسته روی شقیقه‌اش را کنار می‌زنم و با لبخند ‌گفتم:« ننه جان منم گلی»
ننه جان دوباره زل ‌زد به چشم‌هایم و انگشتش را می‌کشید روی لب‌های خشکیده‌اش و تبسمی می‌زند. تک دندان جلویش با لبخند برق می‌زد. مثل کرم شب‌تابی بود که در نا‌امیدی می‌درخشید و روشنایی می‌بخشید.
دستم را می‌گرفت و می‌خواست کنارش بشینم؛ بعد شروع می‌کرد از دیوار دانه‌دانه چیزی را برچیدن مثل موقعی که می‌خواست برای شب برنج پاک کند و فضله‌های موش را از دل دانه‌های سفید برنج بیرون می‌کشید.
نمی‌دانستم ننه از دل دیوار سفید و تمیز دنبال کدام یک از خاطرات تلخش می‌گشت، با ملایمت می‌پرسیدم:« ننه جان دنبال چه چیزی هستی»
صدایش آن قدر ضعیف بود که باید گوشم را تا لب‌هایش که شبیه بیابان خشکیده بود، نزدیک می‌کردم تا بتوانم، صدایش را بشنوم. آرام و شمرده می‌گفت:« اینجا پر مورچه است.»

«خبری از مورچه نبود. اما از کنارش بلند می‌شدم و با کف دست روی دیوار می‌کشیدم و دستش را می‌گرفتم و با گریه می‌گفتم:« الهی دورت بگردم، پاکش کردم»

ننه نگاهی به دیوار و بعد به دست‌هایم می‌کرد. دوباره فراموشش شده بود که من همان تکه سنگ هستم.
تپه کوچکی در کنار باغچه حیاط محل بازیگویش من و رضا بود. رضا با شاخه نازکی تپه را خراب می‌کرد و مورچه‌های ریز و زرد رنگ، پا به فرار می‌گذاشتند تا زیر انگشت و دست و پای رضا له نشوند.
ننه برای خرید سبزی چند بار من را صدا می‌کرد. وقتی اعتراض من را می‌دید؛ که از او می‌خواستم تا رضا را برای خرید بیرون بفرستد با اخم و ناراحتی می‌گفت:«خدا کرمت را شکر به جای این زبون دراز یک تکه سنگ می‌دادی تا در پیری بهش تکیه می‌کردم».

دمپایش را طوری هدف می‌گرفت که انگار برای شکار آهو رفته است. و بخاطر جواب منطقی کودکانم که دختر خرید نمی‌رود زمین و زمان را ماهرانه بهم می‌دوخت که جای سوزنی دیده نشود.

سوگلی اقوام و خانه ما داداش رضا بود که مادر برای داشتنش دخیل بسته بود. تا از مادر و پدرشوهرش نشنود که دم بریده‌اند.
روزی که رضا رفت سوئد کار ننه شده بود، دلتنگی و گریه بخاطر رضا ، وقتی آقاجان را می‌دید. شروع می‌کرد به غر زدن و می‌گفت:« این خونه و املاک را بفروش تا ما هم بریم پیش رضا»
ولی آقاجان خیلی زودتر از اونی که ننه فکر می‌کرد ما را تنها گذاشت. از موقعی که آقام خدا بیامرز به رحمت خدا رفت. ننه خانه را فروخت و فرستاد برای رضا که خودش بتواند، پیش رضا برود.
اما نه خبر از رضا بود و نه خبر از رفتن به سوئد شد. ننه مجبور شد صبح تا ظهر در نانوایی شاطری کند و وقتی از خمیر کوبیدن به دیوار سیمانی تنور و آتش خسته بر می‌گشت. همه دق و دلیش را روی من خالی می‌کرد. اون موقع من ده و یازده سال بیشتر نداشتم. اما ننه جان انتطار داشت یک کدبانو باشم. پخت و پز کنم و خانه را جمع و جور کنم.
وقتی می‌دید دست‌هایم توانایی کار را ندارند. شروع می‌کرد به گریه دست به آسمان می‌برد و به قول خودش راز و نیاز می‌کرد، دعای که شاید الان فراموشش شده بود.
«خدا کرم و بزرگیت را شکر این چه پیشانی نوشتی است. غلام و رضا را ازم گرفتی. لااقل به جای این دختر یک تکه سنگ بهم می‌دادی تا سنگ صبورم باشد و در پیری  تکیه‌گاهم باشد.»
ننه به سقف خیره شده بود و با ترس دستش را تکان می‌داد. پرسیدم:« ننه چی شده»
ننه با ترس گفت:« موش ها حمله کردند.»
بالای سرش لبه طاقچه قرآن و آب گذاشتم. تا آخر عمری از چیزی نترسد. به زور لباسش را عوض کردم. ننه یک تکه پوست و استخوان شده بود. موقع تر و خشک کردنش می‌ترسیدم دستم را به پوست شل و چروک شده اش بکشم. تا مبادا پوسش زیر دستم کنده شود.
سرش را به سینه‌ام تکیه دادم. تا مبادا جسم ناتوانش که شبیه سیرابی هزار‌لا، تا خورده بود. درد بگیرد. دست های ضعیف و بی‌جانش را روی کشاله رانم گذاشتم و بوسه‌ی به پیشانیش زدم.
آرزوی ننه برآورده شده بود. ننه به سنگ صبورش تکیه داده بود. آن شب برای ننه سوره یاسین خواندم.
ننه لبخند می زد و حالش خوب بود. چشم‌های کم نورش برق می‌زد. دستم را گرفت و نزدیک لبش کرد و بوسه‌ای به دستم زد.
فردا دیگر خبری از ننه نبود. او برای همیشه تکه سنگ صبورش را تنها گذاشته بود.
مریم حسنلو

9 پاسخ

  1. مفهوم و درون مایه داستانت بسیار با ارزش هست و چقدر خوب پرورشش دادی…داستان هر چی جلوتر میره جذابیت و کشش بیشتری در مخاطب ایجاد میکنه که به نظرم ناشی از احساس زیبا و مهارتت در انتقال این احساس به مخاطب هست .‌واقعا عالی بود عزیزم . پاینده باشی ♥

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط