عاشق نوشتن و نویسندگی ...

مرتضی

آخر آبان ماه بود. ساعتی از شب میگذشت. شبی تاریک و سرد، خیابان شوش آس‌پاس  بالا و پایین می‌کردم. قبل بیرون زدن از خانه دو پیک سر کشیده بودم، تا همه ناملایمتی و تلخی زندگی را فراموش کنم و راحت خود را پایان زندگی خود را رقم بزنم.
سردی هوا را حس نمی‌کردم. هوا بوی رطوبت رود و خاک می‌داد. فکر می‌کردم درمسیر رودخانه‌ای افتادم که می‌خواهم رو به بالا شنا کنم ولی جریان آب من را با خودش می‌برد و هرچه بیشتر دست و پا می‌زدم بیشتر به عمق آب فرو می‌رفتم.
دیگر از شنا کردن و پس زدن آب خسته شده بودم. دوست داشتم خودم را رها کنم تا جریان آب من را با خودش ببرد ولی من از آب‌بازی خوشم نمی آمد. مثل گربه‌ای بودم، که وقتی توی آب می افتاد مسیرش را گم می‌کرد. رهایی تو رودخانه برایم گزینه خوبی نبود و هیچ مشکلی را حل نمی کرد.
پل هوایی هم ایده خوبی، برای پایان تمام تلخ کامی ها بود. بروی رو اوج بلندی و خودت را به باد بسپاری تا لحظه ای نوازش باد را حس کنی. مثل کودکی که وقتی به هوا پرت می‌کنی، از ترس دو دستش را به سینه جمع می‌کند ولی موقع فرود دستش را به بغل باز می‌کند تا دست‌های قوی و قدرتمند و آغوش گرم او را در کام خود بگیرد.
تصمیم داشتم از پل هوایی خودم را کمی بالاتر پرت کنم، تا موقع فرود جسم را برای نوازش باد آماده کنم. اما خبر از آغوش گرم و لطیف نبود. آن چیزی که انتظارم را می‌کشید. کف آسفالت و خط کشی شده خیابان بود و اگر خوش شانش بودم و ماشینی از روی نعشم عبور نمی‌کرد. این موضوع هم برای خودش جای بحث داشت. اصلا پل‌هوایی هم گزینه خوبی برای رفتن نبود.
سرد درد شدیدی داشتم. فکر کنم از سوز هوا بود، یا از ترس بلندی پل که اگر کمی دیر می‌جنبیدم خودم را خیس می‌کردم.
زدم کنار، درست بغل جوب خواستم خودم را از فشاری که به کلیه‌ام وارد میشد خالص کنم. که صدای عهن پیر مردی باعث شد دوباره زیپ شلوارم را بالا بکشم.
پیرمرد با خنده گفت:« جوون لااقل برو کنار اون دیوار نمیبینی اینجا نشستیم»
پیرمرد دور میدان شوش تو حلبی روغن آتیش به پا کرده بود و روی منقل بساط بلال فروشی داشت. من که هر شب تو این خیابان پلاس بودم. چرا هیچ وقت پیرمرد را ندیده بودم.
نمی دانم از شرم بود یا از ترس شب و پیرمرد شاش بند شدم. رفتم کنار آتش تا کمی گرم شوم. پیرمرد بلالی را تو آب نمک انداخت و گرفت جلوی صورتم.
چشاش تو شب مثل چشم‌های جغد پیر برق می زد. موقع خندیدن دندان‌های خراب و سیاهش بیرون می ریخت.
سرم را تکان دادم و نگاهی به صورتش انداختم. می‌خواستم بگویم پول ندارم که پیری پیش‌دستی کرد و گفت:« بخور مهمان من»
بلال برشته و خیس بود. مثل دستای مادرم که از بس تو خانه مردم رخت شسته بود. شبیه بلال پخته شده بود. از شدت سوز آتش زندگی روی دستاش ترک برداشته بود و از ناملایمتی هیزم خشک شده بود.
گرمی آتش به صورتم می‌خورد و هوا بوی دود و نفت گرفته بود. پیرمرد زیر لب آهنگی را زمزمه می‌کرد و برای دل خودش بشکنی می‌زد.
نزدیک پیرمرد شدم و گفتم:« یه نخ سیگار داری»
پیرمرد گفت:« جوون، میزون نیستی»
گفتم:« به نظرت تو آتش سوختن. چقدر درد دارد»
پیرمرد بروبر نگاه کرد و سری تکان داد و گفت:« استغفرالله»
به نظر خودم ایده خوبی بود. من که از آب و بلندی می‌ترسیدم. آتش گزینه عالی بود برای فرار از این همه دغدغه و بی پولی و فقر.
پیرمرد چند تکه چوب داخل حلب انداخت. آتش از حضور چوب‌های خشک تازه که بوی سیب می‌داد خوشحالی کرد. پر و بال در آورد و چوب‌ها را در آغوش خود گرفت. جعبه چوبی میوه که از شدت گرمی آتش به ناله در آمده بود و جلق جلق صدا می داد.
تکه چوبی که از دست شعله‌های آتش رها شد و کنار حلب افتاد. به نظر می‌رسید چوب زرنگی باشد. خیز برداشتم کمی آب روی چوب بریزم که پیرمرد گوش چوب را گرفت و دوباره داخل آتش انداخت.
پیرمرد کنار دستم نشست و گفت:« چند سالت جوان»
نگاهش کردم و پرسیدم:« چقدر میخوره که داشته باشم»

پیرمرد ازم چشم گرفت و به پشت سرم نگاهی کرد و گفت:« به‌به آقا مرتضی امشب دیر کردی»

نگاهم به شعله های آبی و سرخ آتش بود. اگر من به جای اون تیکه چوب بودم. هیچ وقت از میان گرمی آتش فرار نمی‌کردم. صدای مرتضی گرم و خشن بود. انگار گلوش باد داشته باشد و موقع صحبت از حنجره بیرون می‌پرید و تو دلت می‌نشست.
میان چاق سلامتی پیرمرد و مرتضی پریدم و گفتم:« یه نخ سیر داری»
مرتضی کنار دستم روی چهار پایه نشست و گفت:« امشب اینجا بوی مرداب میده»
پیرمرد با زیر چشم من را به مرتضی نشان داد. مرداب چه بوی می‌داد. من اصلاً مرداب را ندیده بودم. شاید مرداب مثل زندگی ما بود که من بویش را می‌دادم. تمام ته مانده‌های سختی و کثافت ته رودخانه بشیند و جلبک ببند و بو بگیرد.
دیگه جای برای من نبود که پیش پیرمرد و مرتضی بشینم. آخرش هم از این پیرمرد یه سیگار به من نرسید. بلند شدم که برم که جلوی پای مرتضی تلو خوردم. گیج بودم. مستی تازه اثر کرده بود.
مرتضی دستی به مچم انداخت؛ فشاری داد. چه دست قوی داشت. مچ دستم می‌خواست از حرارت و گرمی دستش فرار کند. دستم را کشیدم تا شاید از میان آتشی که تو دلم افتاده رها بشوم.
مرتضی صداش را صاف کرد و گفت:« بشین»
درست اون موقع بود که چشمم افتاد به صورتش، زردی موهای صورتش مثل گرمی و زردی آتش بود. چشماش با این که ریز بود ولی تو تاریکی و سردی شب برق می زد.
نمی دانم چرا با شنیدن  صدای مرتضی ته دلم خالی شد. نشستم سر جام و دوباره خیره شدم به شعله های سرخ و زرد آتش
مرتضی به پیری گفت:« یک بطری آب بده تا اون مرداب را بشوره، بوش داره خفم می کنه»
باید زبان باز می‌کردم و به مرتضی می‌گفتم:« همه که مثل شما بوی گلاب و عطر نمیدن»
ولی لال شده بودم. زبانم نمی‌چرخید تا حرفی بزنم. مرتضی با انبر زغالی را برداشت و نزدیک دستم کرد. ترسیدم دستم را عقب کشیدم.
پرسید:« گرمیش را حس کردی؟»
با تعجب به چشاش زل زدم. لال شده بودم. خواستم بهش بگویم:« عمو بی خیال ما شو» اما نمی شد.
گفت:« به نظرت می‌تونی یک لحظه زغال را کف دستت نگه داری»
کسی نبود بهش بگوید که من آخر خط هستم. برای رهایی از زندگی و بدبختی دنبال راه چاره می گردم. سوزش و گرمی روی دستم هست کردم. مرتضی زغال را چسبانده بود به روی دستم، دستم را کشیدم زود گرفتم به دهانم و با زبانم خیسش کردم.
ترسیده بودم. دهانم بوی انگور ترشیده می‌داد. پیرمرد بطری آبی باز کرد. ریخت روی دستم و نگاهی انداخت به مرتضی و سرش را پایین انداخت.
باید از اونجا می‌رفتم. اما به روی صندلی میخکوب شده بودم. باورم نمی‌شود من از گرمی آتش و چشم‌های مرتضی می‌ترسیدم. آتش هم گزینه خوبی برای رفتن نبود.
پیرمرد دوتا بلال پوست کند و روی زغال گذاشت و شروع کرد به باد زن زغال و بلال، تا زغال را تحریک کند که برای ارضا شدن بلال را در کام خود بگیرد.
زندگی من عین بلال بود که مادرم با هزار زحمت خانه مردم کارگری کرده بود تا من رشد کنم. ولی دست روزگار و ناجوانمردی مردم از ادامه زندگی دلسردم کرده بود و برای رهایی دنبال دستی میکشتم که زغال زیر پایم را تحریک کند.
مرتضی آن شب نقش باد بزن را برام بازی کرد. ولی به جای باد زن زغال زیر پایم آب ریخت و دستم را گرفت تا دنبال پایان زندگیم نباشم.

مریم حسنلو ۲۷ /خرداد/ ۱۳۹۹

3 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط