عاشق نوشتن و نویسندگی ...

بدقولی و ترس بابا از شهربازی

ساعت ۸ صبح، ۱۵ تیر ماه بود. آماده شدم تا با مامان برای گرفتن کارنامه به مدرسه برویم. با این‌که اول صبح بود. ولی هوا خیلی گرم بود.
من از دلشوره و استرس دل‌درد گرفته بودم. اگر معدلم نوزده نمی‌شود باز خبری از شهربازی نبود. مامان لقمه نان و پنیری را که تو کیفش داشت، بیرون آورد و گفت:«بخور دخترم. نگران چیزی نباش.»
من ده سال داشتم. ولی هنوز شهربازی را از نزدیک ندیده بودم. برای همین امسال پدر قول داده بود. اگر نمره قبولیم ۱۹ باشد، ما را شهر بازی می‌برد.
وارد حیاط مدرسه شدیم. بابای مدرسه جلوی در نشسته بود. و روی جعبه مقوائی که کنار دستش روی میز گذاشته بود. با ماژیک قرمز نوشته بود:«شیرینی ما یادتون نره»
آرام دست مامان را گرفتم و لقمه‌ام را توی جیب روپوشم گذشتم. و زیرلب شروع کردم به صلوات فرستادن.
مامان نزدیک خانم کبیری شد. و بعد سلام و احوالپرسی گفت:« نازنین زهرا بزرگی کلاس ۴/۵»
خانم بزرگی از بین کارنامه‌ها برگه نمرات من را بیرون کشید. و عینکش را روی صورتش میزان کرد و با تبسم گفت:« آفرین بزرگی عزیز! چه پیشرفتی کردی. چه نمرهای خوبی. آفرین دخترم، آفرین دخترم.»
پیش‌دستی کردم و جلو‌تر از مامان کارنامه را، از خانم ناظم گرفتم. بغض گلویم را فشار می‌داد. چشم‌هایم پر از اشک شده بود. دیگر نمی‌توانستم معدل کل را ببینم. سرم را پایین انداختم. از دفتر مدرسه بیرون رفتم.
نه خبری از شهر‌بازی بود و نه خبر از معدل ۱۹، من تمام تلاشم را کرده بودم. ولی فقط دوصدم کم داشتم تا معدلم ۱۹ شود.
مامان سعی داشت. دلداری بده و با مهربانی می گفت:« ببین دخترم ریاضی را شدی ۲۰، حتما بابا راضی میشه با این نمرهای خوب تو را ببره شهربازی»
بابای مدرسه نگران بروبر نگاهی به من انداخت، و گفت:« چی شده بابا جان»
مامان هزاری توی صندوق مقوائی انداخت، و گفت:« از خوشحالیه»
تا آمدن بابا لب به غذا نزدم. منتظر بودم. بابا بیاد و بخاطر نمره های خوبم اون دوصدم را فراموش کند و من را شهربازی ببرد.
مامان لیوان شربت خاک شیر را دست بابا داد و کنار دستش نشست. و با خوشحالی شروع کرد، از نمره های خوب من تعریف کردن. بابا از شنیدن نمره های خوب من رنگ و روش پریده بود، و زیر چشمی به من نگاه می کرد.
لبی‌تر کرد و پرسید:« این‌ها را ول کن. معدلش را بگو.»
مامان گفت:« همان ۱۹ دیگه» و کارنامه را از زیر لبه فرش بیرون کشیدو نشان بابا داد.
بابا بلند گفت:«۹۸/۱۸ ولی من گفته بودم ۱۹»
خودم را لوس کردم و رفتم نزدیک بابا و نشستم روی زانویش و دستام را انداختم دور گردنش، گوشه چشم های بابا از گرما و خستگی قی کرده بود. و دور گردنش بوی غرق تند می داد.
لپ بابا را بوسیدم و با بغض گفتم:« بابا جون من که ریاضی را بیست شدم. فقط دو صدم کم دارم. اون رو ارفاق کن.»
بابا پیشانیم را بوسید و من را بغل کرد. و روی فرش گذاشت. و از مامان خواست:« تا حوله را بذار پشت در حموم.»
صدای مامان با صدای شرشر دوش حمام به هم آمیخته شده بود. گوشم را تیز کرده بودم. تا صدای مامان را بشنوم.
مامان کمی صدایش را بلند کرده بود. تا بابا صداش را خوب بشنود. ولی بابا از تو حمام که معلوم بود. زیر دوش است. داد می‌زد:« نمی‌شنوم چی میگی». مامان با ناراحتی گفت:« دوش آب را ببند»
صدای مامان را می‌شنیدم که به بابا تعریف ‌می‌کرد:« که امروز لب به غذا نزدم و ازش می‌خواست فقط یک‌بار هم که شده من را شهربازی ببرد»
شب بدون شام خوابیدم. از گرسنگی شکمم به قار و قور افتاده بود. و سر معدم درد می‌کرد. مامان خیلی اصرار کرد:« یک لقمه قایمکی بخورم»
ولی دوست نداشتم. کوتاه بیام و حرف بابا را قبول کنم. من برای رفتن به شهربازی تمام تلاشم را کرده بودم. اما نمی دانستم چرا این دوصدم برای بابا این‌قدر مهم بود. که حتی اهمیت نداد، که من گشنه خوابیدم.
صبح زود مامان برای تشویق نمره خوبم، من را خانه مادربزرگ برد. مادر بزرگ بخاطر نمره‌ های خوبم یک عروسک مو طلائی خریده بود.
ولی هیچ کدام از این‌ها من را خوشحال نمی‌کرد. عروسکی که مادربزرگ برام خریده بود را بغل کردم و رفتم کنار حوض پیش گلدان‌‌ شمعدانی نشستم.
مادر بزرگ از درد پا می‌نالید. به زور از ایوان پایین آمد و لبه تخته چوبی نزدیک حوض نشست. و شروع کرد از بچگی بابا تعریف کردن.
مادر بزرگ که با دست چروک و پنیه بسته، مچ دست چپش را ماساژ می داد. با صدای لرزان و گرفته که بیشتر شبیه غل‌غل زدن در کتری آب جوش بود، گفت:« یک روز که بابا با پسر دایی خودش به شهربازی رفته بود. غلام پسر دایی بابا وقتی که توی بلندی چرخ فلک بودن. دست بابا را به شوخی گرفته بود وخواسته بود. او را از بلندی پرت کند.»
درست از اون موقع بود که بابا هم از بلندی و هم از تاریکی می‌ترسید.
مادربزرگ می‌گفت:« بابا بعد از شهربازی، موقع تاریکی شب رختخواب خودش را خیس می‌کرد و از ترس خوابش نمی‌برد»
غروب وقتی از خانه مادربزرگ برگشتم. زودی رفتم سراغ چراغ‌خوابی که شب ها با باطری قلمی اتاق را روشن می‌کرد.
چراغ‌خواب را توی کیف مدرسه ام زیر میز تحریر قایم کردم. شب موقع خواب، وقتی بابا سراغ چراغ‌خواب را گرفت. مامان گفت:« همان جا توی طاقچه است.»
وقتی بابا نتوانست، چراغ خواب را پیدا کند. مامان از جای که نشسته بود بلند شد و وسایل طاقچه زیر ورو کرد. و زیر لب گفت:«بسم الله. این‌که همیشه خدا اینجا بود.»
من که توی تشک غلت می‌زدم. و عروسکم را بغل گرفته بودم با صدای خسته و خواب‌آلو گفتم:« من دیگه بزرگ شدم. از تاریکی نمی ترسم.»
بابا سیگاری را روشن کرد و گفت:« تو تاریکی، مشخص نیست وسایل خونه کجا هستن»
مامان گفت:« طوری میگی که انکار خونه ما هم، مثل خونه مردم پر اثات و شکستنی است»
بابا سیگارش را لای انگشت اشاره و میانه گرفت و نزدیک لبش برد. در تراس را باز کرد و نشست روی صندلی پلاستکی داخل تراس و خیره شد. به تنباکوی سوخته و روشن سیگار.
پلک‌هایم گرم و سنگین شده بودند. دیگر نمی‌توانستم منتظر باشم و ببینم که بابا کی و چطور خوابید.
صبح که از خواب بیدار شدم. بابا رفته بود. مامان که فهمیده بود. قایم کردن چراغ‌خواب کار من بود. پرسید:« چراغ‌خواب را کجا گذاشته بودی»
با خنده و خوشحالی پرسیدم:« مامان خوب شد مگه نه؟!»
مامان سری تکان داد و سفره را وسط اتاق پهن کرد.
مامان را صدا زدم و گفتم:« مامان! به نظرت بابا به ترس از تاریکی غلبه کرد، یا نه؟»
مامان آهی کشید و گفت:« پاشو دست و صورتت را بشور. صبحونه آماده است.»
نمی‌دونم بابا شب چطور خوابش برد. یا اصلا خوابید یا نه. فقط تلاشم این بود. که بابا بر ترسش غلبه کند و من را شهربازی ببرد.
چند روز از اون ماجرا می‌گذشت و برای بابا مهم نبود. که من شب‌ها گشنه و تو تاریکی می‌خوابم. خود باباهم دیگر به تاریکی عادت کرده بود.
آخر هفته همه خانه مادربزرگ جمع شده بودیم. تصمیم را گرفته بودم و باید بابا راضی می‌کردم. نردبان آهنی بزرگ و داراز که همیشه گوشه حیاط مادربزرگ بود. آخرین تیر من بود. برای راضی کردن بابا.
پایه‌های نردبان لق بودن و لنبر می زد. وقتی اولین پله را بالا رفتم. از ترس، آب دهانم خشک شده بود. و صدای تالاب و تلوب قلبم درست نزدیکی گلویم به گوش می رسید. از ترس شاشم گرفته بود و از نگاه کردن به کف حیاط می‌ترسیدم.
با هزار ترس و زحمتی بود، رسیدم به لبه پشت‌بام. همین که پام را گذاشتم کف پشت‌بام خودم را خیس کردم. از خجالت این‌که همه من را با پاچه های خیس ببینند و از ترس بلندی شروع کردم، به گریه کردن.
مامان که تازه متوجه من شده بود. که لبه پشت‌بام ایستاده بودم با داد و فریاد می گفت:« برو عقب»
عروسکم پای پله های نردبان زمین افتاده بود. مادربزرگ زیر لب صلوات می فرستاد. بابا دست و پاش را گم کرده بود و هی با دست اشاره می‌کرد که عقب‌تر بروم.
مامان از اضطراب و ترس به بابا می‌گفت:« برو بالا و بچه را بیار پایین»
هیچکس به شلوار خیس من توجه نمی‌کرد. خانه مادربزرگ را سکوت سنگینی گرفته بود. فقط لب‌های لرزان مادربزرگ و مادرم بود می جنبید و زیر لب نجوا می‌کردند.
آفتاب روی پیشانی بابا افتاده بود و، دانه‌های عرق از روی شقیقه‌اش سر می‌خورد. نور آفتاب چشم بابا را می‌زد. پایه‌ی نردبان لق می‌خورد و تلق‌تلق صدا می داد. ولی بابا اصلا به کف حیاط نگاه نمی‌کرد. چشم هایش از برخورد آفتاب ریز و پر از اشک شده بود. همین که بابا به پله آخر رسید. تازه متوجه شدم. که دست‌های بابا هم مثل دست مادربزرگ می‌لرزید.
بابا همین که رسید کف پشت‌بام من را بغل کردو گفت:« دخترم این چیکاری بود که کردی؟»
دماغم را بالا کشیدم و با گریه گفتم:« بابا تو از بلندی نمی‌ترسی، بابا تو یک قهرمانی.»
دست دور گردن بابا انداختم و چشم هایش که از شدت آفتاب قی بسته بود را پاک کردم و گفتم:« فردا من رو می‌بری، شهربازی؟»
بابا خندید و نوک دماغم را فشار داد، و پرسید:« چراغ‌خواب هم کار تو بود؟»
با خنده گفتم:« بابا قول میدی فردا من رو سوار قطار وحشت کنی؟»
بابا نگاهی به حیاط انداخت و با صدای بلند گفت:« فردا همه شب مهمون من شهربازی ارم»
مریم حسنلو

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط