ملودی

۳:۲۰ ب.ظ ۱۵/مرداد/۱۳۹۹

کلید را داخل قفل در چرخاند. در تاریکی وارد اتاق خواب شد. کیفش را گوشه تخت‌خواب پرتاب کرد و لبه تخت نشست.
ضعف و ناتوانی در پایش حس کرد. دستش را دور پایش حلقه کرد و به آغوش گرفت. سرش را روی زانویش گذاشت. و با صدای بلند گریه کرد.
چشم‌های آقای بیگی در تاریکی شب می‌درخشید. همین که زهرا را دید. از روی سکوی که نشسته بود، پایین پرید. و چند قدم جلوتر آمد.
در ساختمان باز بود. زهرا سلام داد و وارد آپارتمان شد. آقای بیگی صداش کرد. جلوتر رفت و روبرویش ایستاد. لباسش بوی سیگار می‌داد. دستش را به چهارچوب در تکیه داد و سرش را پایین انداخت و گفت:« سه ماه میشه که از کرایه خونه خبری نیست.»
زهرا روسریش را مرتب کرد و گفت:« دو روز پیش صحبت کردیم. قرار شد تا آخر ماه پرداخت کنم.»
آقای بیگی کف دست‌هایش را به هم مالید و گفت:«خدا بیامرزه امیرخان را، ولی زندگی خرج دارد.»
بیگی آنقدر به زهرا نزدیک شده بود که می‌شد بوی گند دهانش را حس کرد. زهرا کمی عقب رفت و در کوچه را خواست ببند. بیگی دستش را به در تکیه داد و گفت:« حیف شما نیست. خیلی‌ها .»
زهرا نذاشت حرفش را تمام کند و با ناراحتی و بلند گفت:« فردا تا آخر شب کرایه را واریز می‌کنم.»
روسری را از سرش کشید و مثل لنگ حمام چند بار تابش دادم و مانند لوتی دور گردنش انداخت. اشک از چشم‌هایش سرازیر شد. انگار که سد بشکند و طغیان کند. دو گوشه روسری را گره زد. فشاری روی گلویش نشست.
سیلاب پشت سد با هر طغیان پرده از خاطراتش برداشت. و یادآور گذشته دور و نزردیک شد. آخرین سانس پرده روی عکس فرناز زوم کرد. بی اختیار طنابی که او را به عمق آب می‌کشید. رها کرد.
کوتاه و تندتند نفس می‌کشید. انگار تیغی گلویش فرو رفته باشد. چند بار بلند سرفه زد و فشار روی گلویش آورد. در تاریکی دنبال موبایلش بود. وسایل کیف را روی تخت خالی کرد.
به آخرین پیام فرناز خیره شد. «مزاحمت نمیشم هر غلطی که دوست داری بکن.»
دست روی شکمش کشید. به تصمیمی که گرفته بود. اطمینان نداشت. بدون مقدمه روی صفحه نمایشگر موبایلش تایپ کرد.«فرناز، نیاز به کمک دارم.»
از گرمای هوا گلایه می‌کرد. جلوی کولر نشست. دکمه بالای مانتوش را باز کرد. دوتا آب هویج بستنی سفارش داد. و دستاش را زیر چانه‌اش قلاب کرد.
ببین زهرا می‌دونم این روزها خیلی سخت می‌گذرد. راستش همه نگرانیم. زندگی تو شهر بزرگ و غریب، برای یک زن کم‌سن و سال و بچه‌ای تو شکمت، اصلا خوب نیست.
زهرا دستش را دوره لیوان حلقه کرد. زل زده به چشم‌های فرناز و منتظر ماند.
انتظار ندارم. بر‌گردی جای که هیچ منطقی را قبول ندارند. و حتما مجبور می کنند که از شر بچه خلاص شی و شاید با مردی ازدواج کنی که همسن بابات.
فرناز معلومه داری چی میگی، خودت میگی اینجا برام خوب نیست و هم میگی دوست نداری برگردم شهرستان.
زهرا تو نباید بخاطر یک بچه، تمام آرزوهای خودت را خاک کنی.
لیوان آب و هویچ بستنی را یک نفس سر کشید. آرام پرسید:«اصلا، خودت به این موضوع فکر کردی.»
زهرا که چشم‌هایش پر از اشک بود. سری تکان داد. لرزش دستش را با مشت کردن پنهان کرد و گفت:«نمی‌دونم چیکار کنم.»
ببین زهرا هیچ‌کس از باردار بودنت خبر نداره حتی خودت هم تازه فهمیدی.
فرناز مکث کرد و با خنده گفت:«سیامک را یاد هست.»
زهرا بهت زده به چشم‌های سبز و باهوش فرناز نگاه کرد.
پسر داییم را میگم. یک شرکت بزرگ وادارت لوازم آرایشی داره. عاشق زندگیش، اما مشکلی تو زندگیشون دارند.
راستش من دیروز درباره تو باهاشون صحبت کردم. گفتند:«تمام شرایط تحصیلی و زندگی تو را هر طور که بخواهی برات محیا می‌کنند.»
فرناز من متوجه حرفات نمیشم. واسه چی قصد کمک دارند.
چند‌سال بخاطر بچه، همه جا سر زدن ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفتند. تمام امکانات را فراهم می‌کنند که تو بارداری خوبی داشته باشی و بعد زایمانت، با پولی که ازشون می‌گیری می‌تونی به تمام خواسته‌هات برسی.
زهرا دستاش را روی میز گذاشت. کمی جلوتر آمد. با تنفر به فرناز گفت:«خیلی پستی، ازم می‌خوای بچه‌ام را بفروشم.»
بخاطر خودت گفتم. کمی فکر کن.
کیفش را برداشت و گفت:«بخاطر من، یا پسر داییت»
وسواس گونه هر چند دقیقه به صفحه موبایل نگاه ‌کرد. و آلارم پیامک را چک ‌کرد. خبری از فرناز نبود.
صبح زود بدون صبحانه، جلوی شرکت منتظر فرناز بود. همین که فرناز از ماشین پیدا شد. دستی تکان داد و صدایش کرد.
صورت فرناز را بوسید و عقب کشید. به چشم‌های فرناز زل زد و گفت:« من تصمیمم را گرفتم.»
فرناز که نگاهش به در ورودی شرکت بود. با دلخوری گفت:«سیامک و خانمش با خانواده دیگری هماهنگ کردند.» زهرا آب دهانش را بلعید و با بغض گفت:« صاحب‌خونه چند هفته است که به بهانه کرایه مزاحمم میشه.»
زهرا پشت سر فرناز وارد شرکت شد. مچ دست فرناز را گرفت و با التماس گفت:«خواهش می‌کنم، می‌دونم تو می‌تونی نظرشون را عوض کنی.»
فرناز نگاهی به زهرا کرد و گفت:«برای کرایه خونه چقدر لازم داری.»
زهرا سرش را پایین انداخت و گفت:«بخاطر رفتار بدم معذرت می‌خوام.»
فرناز با نگاهش سیامک را نشان داد و گفت:« تمام فکرات رو کردی.»
زهرا تکانی به سرش داد و بغضش را فرو خورد.
مریم حسنلو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز