عاشق نوشتن و نویسندگی ...

مکتب رئالیسم

رومانتیسم، از یک لحاظ همان راهی را می‌رفت که در آینده رئالیسم می‌بایست با ثبات و استحکام در آن قدم نهد: یعنی به جای تشریح دنیای مجردی که اشکال و رنگ‌هایش در پشت پرده‌ای از قواعد محدود و عرف ادبی درهم ریخته باشد دنیائی را تصویر می‌کرد که دارای اشکال و رنگ‌های واقعی بود و از گذشته تاریخی یا دوره معاصر الهام می‌گرفت.

ولی در راه رسیدن به اوج این هدف دو مانع وجود داشت:

    نخست جنبه «درونی» رومانتیسم و دخالت احساسات خود نویسنده در تجسم دنیای خارج
    دوم تسلط تخیل بر واقعیت و تحت‌الشعاع قرار دادن آن
رئالیسم این دو جنبه مکتب رومانتیک را درهم شکسته و به دور انداخته است.
یعنی رئالیسم را باید پیروزی حقیقت واقع بر تخیل و هیجان شمرد.
این مکتب ادبی بیشتر از این لحاظ حائز اهمیت است که مکتب‌های متعدد بعدی نتوانسته است از قدر و اعتبار آن بکاهد و بنای رمان‌نویسی جدید و ادبیات امروز جهان بر روی آن نهاده شده است.

رومانتیسم اجتماعی

از سال ۱۸۱۵ تا۱۸۵۰ در اطراف نویسندگان رومانتیک عدۀ زیادی فیلسوف و جامعه‌شناس و مورخ و منتقد وجود داشتند که اغلب تمایلات رومانتیک‌ها را تأیید می‌کردند، ولی گاهگاه نظریاتی اظهار می‌داشتند که به کلی با عقاید رومانتیک‌ها مخالف بود.

در این میان رومانتیسم احساساتی خود به خود شکست می‌خورد و رومانتیسم اجتماعی رواج می‌یافت.
زیرا پس از سقوط امپراطوری ناپلئون، بعضی از نویسندگان کاری کنند که بتوانند نظام اجتماعی را تغییر دهند.
اغلب این نویسندگان رومانتیک بودند ولی فرق آنها با رومانتیک‌های احساساتی این بود که «فرد» را بر «جمع» ترجبح نمی‌دادند.

برعکس همۀ آن‌ها یا سوسیالیست و یا متمایل به سوسیالیسم بودند و عقیده داشتند که بی‌نظمی‌های اجتماعی از این رو تولید می‌شود که اقلیت کوچکی ثروت کشور را در دست خود جمع می‌کند و به اکثریت مردم اجحاف روا می‌دارد.
براین عقیده باور داشتند که در یک اجتماع خوب و منظم، وظیفۀ دولت این است که تساوی مالکیت و ثروت را حفظ کند.
ولی این عدۀ، اغلب رومانتیک بودند زیرا می‌خواستند اجتماع آینده را نه به شیوۀ علمی و عملی، بلکه از روی تخیلات خود بنیاد نهند.

 

تأثیر بالزاک

در این زمان بالزاک با نوشتن دورۀ آثار خودتحت عنوان کمدی انسانی قدم تازه‌ای در عالم ادب برداشت و با اینکه قصد تشکیل مکتب نداشت و تئوری‌نویس نبود، پیشوای نویسندگان رئالیست شد.

بالزاک در همان اجتماعی می‌زیست که نویسندگان رومانتیک را در آغوش خود پرورده بود، اما این نویسنده به جای اینکه خود را تسلیم تخیل و حسرت سازد و دچار بیماری قرن شود. اجتماع خود را با همۀ مشخصات و اسرارش و با همۀ صفات و عادات و نیکی و بدی‌هائی که در آن بود در آثار خویش نشان داد.

آنچه را که تا آن روز نویسندگان رومانتیک از آن غافل بودند؛ یعنی تأثیر و نفوذ پول را در اجتماع زمان بیان کرد.
در مقدمه داستان دختر زرین چشم پاریس را با طبقات مختلف مردمش نشان داد و نوشت:«این مردم یا زر می‌خواهند یا خوشی!» و گفت: « در پاریس عشق هوسی است و کینه چیز بیهوده‌ای. در آنجا انسان قوم و خویش به جز اسکناس هزار فرانکی و دوستی به جز بانک رهنی ندارد.»

 

عقیده بالزاک درباره رمان‌نویسی

بالزاک در سال ۱۳۸۰در مقدمۀ صحنه‌هائی از زندگی خصوصی تذکر داد که در نوشته‌های رومانتیک:« همۀ ترکیبات ممکن تمام شده و همۀ اشکال آن کهنه و فرسوده گردیده است.» و نشان داد که کار رمان‌نویس در این دوره چیز دیگری است.

یک رمان‌نویس باید جامعه خود را تشریح کند و تیپ‌های موجود در این جامعه را نشان دهد؛ و گفت که کار نویسنده از یک لحاظ شباهت زیادی به کار یک مورخ دارد و در حقیقت «مورخ عادات و اخلاق» مردم و اجتماع خویش است.

حقیقت در طبیعت و ادبیات از نظر بالزاک

باور براین باور بود که اگر نوع معینی از جانوران را در دو نقطه‌ای که دارای آب و هوای متفاوت است در نظر بگیریم جانوران یکی از آن دو نقطه، تحت تأثیر آب و هوای آن نقطه، رفتار و مشخصات بخصوص پیدا می‌کنند.

بشر نیز مولود اجتماع خویش است و همان تأثیری را که آب و هوای گوناگون در جانوران به جا می‌گذارد، اجتماعات مختلف در افراد بشر دارد.

اما طبعاً چون بشر به سادگی جانوران نیست و دارای عقل و هوش است این تأثیرات نیز در او عمیق‌تر و پیچیده‌تر است، و نویسنده نقاشی است که چهرۀ روح افراد جوامع گوناگون و طبقات مختاف این جوامع را تصویر می‌کند.

در نظر بالزاک زندگی عبارت از «توده‌ای حوادث و مسائل کوچک» است که رمان‌نویس باید آن‌ها را «تا حد لزوم» ایده‌آل بزرگ انتخاب کند. همچنین باید قهرمان‌هائی برای داستان خود برگزیند که بتوانند نمونه‌ای برای نظایر خود باشند.

انتخاب و آفریدن چنین نمونه‌هائی است که تیپیزاسیون خوانده می‌شود. چنین پرسوناژی با فرد عادی و معمولی فرق بسیار دارد، مانند سزار بیروتو یا وترن که بالاتر از اشخاص عادی هستند.

اما بالزاک «حقیقت در طبیعت» را از «حقیقت در ادبیات» جدا می‌کند. اولی گاهی چنان تکان‌دهنده و خشت است که نمی‌توان در یک اثر ادبی واردش کرد و خواننده را ناراحت نساخت، پس نویسنده باید آفریدن «تیپ» دلخواه خویش حقیقت را از چند نمونۀ واقعی و زنده بگیرد و با ذوق و هنری که دارد آن‌ها را درهم آمیزد. و «تیپ» کمال مطلوب خود را بسازد.

 

نبرد رئالیسم

 

رئالیسم در وهلۀ نخست عکس‌العملی بود که برضد جریان «هنر به هنر» به وجود آمد. اما نبرد رئالیسم نخست در عرصۀ ادبیات در نگرفت، بلکه این نبرد در میدان نقاشی به وقوع پیوست.
پیشوای رئالیسم در نقاشب گوستاوکوربه بود که می‌گفت: « هدف هنر برای هنر، بیهوده و پوچ است.»
کوربه، که آثارش را در نمایشگاه نقاشی رومانتیک تحقیر می‌کردند، به دفاع از خود برخاست و با تاسیس نمایشگاهی از آثار خود، دست به مبارزه با رقیبان زد.

این مبارزه در سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰ ادامه داشت و به پیروزی کوربه منجر شد. این پیروزی در عرصۀ ادبیات نیز مؤثر افتاد و کمک مهمی به نویسندگان رئالیست کرد.

 

رئالیسم و قواعد مکتب آن

نام رئالیسم و قواعد مکتب آن را نخست«شانفلوری» در اولین نوشته‌های خود به تاریخ ۱۸۴۳ به میان آورد. در«مانیفست رئالیسم» چنین نوشت:«عنوان رئالیست به من نسبت داده می‌شود، همان‌طور که عنوان رومانتیک را به نویسندگان و شاعران سال ۱۳۸۰ اطلاق می‌کنند.»

شانفلوری همۀ اشکال و انواع نویسندگی را که تا آن زمان وجود داشت انکار کرد، آنان را که رمان را به ادعانامه مبدل ساخته بودند و به باد سرزنش گرفت.
به نویسندگی از قبیل اوژن‌سو و الکساندر دوما که به واقعیات زندگی بی‌اعتنا بودند و خود را تسلیم تخیلات بی‌پایان می‌ساختند، حمله کرد. و رمان شاعرانه به «سبک ژرژرساند» را هم به سبب لحن احساساتی شدید و سبک تصنعی نفی کرد.

شانفلوری فقط روش «بالزاک» را می‌پسندید و چنین می‌گفت:« دانستن برای توانستن! این است عفیده من! توانایی آداب و اخلاق و عقاید و قیافه اجتماعی که در آن زندگی می‌کنیم. ایجاد هنری زنده! این است هدف من.» و با سخنانش اضافه می‌کرد: «مکتب‌ها را دوست ندارم و قرار‌دادهای قبلی را دوست ندارم، برای من مشکل است که خود را در چهار‌دیواری کلیسای رئالیسم محبوس کنم، من در هنر چیزی به‌جز صمیمت نمی‌شناسم.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط