عاشق نوشتن و نویسندگی ...

از وصله‌ها نترس

امروز بعد از روزها تکانی به جسم رنجورم دادم و دستمال‌به‌دست شروع کردم به نظافت و گردگیری کردن. حاصل کارم شد یک مجسمه گردن‌شکسته که زندگی‌اش به پایان رسیده بود.

چند بار سر مجسمه را به تنه‌اش نزدیک کردم و به لبخند روی چهره‌اش نگاهی انداختم. مجسمه موقعی که شکست فقط یک «آه» کوتاهی کشید.
نه! «آه» نبود، صدایی بود که از قلب شکسته‌اش برخاست.

در همین حین یادصحبتی افتادم که مهسا محب‌علی در آخرین دیدارمان گفت:«وقتی چیزی افتاد و شکست. به فکر دور انداختنش نباشید. سعی کنید تا جایی که امکان دارد آن را وصله‌و‌پینه کنید. به مرور زمان وقتی آن وصله‌ها کمرنگ شدند، یادآور داستانی از تغییر و تحول شما می‌شود».

وقتی به وصله‌و‌پینه‌هایی که با مرور زمان بر تنهام نشسته است. نگاهی می‌اندازم خوب کلام شیرین مهسا را درک می‌کنم.
امروز این پست را برای شما دوست مخاطب می‌نویسم. شاید روزی برسد که مجبور شوید چیزی را از نو بسازید و زندگی را دوباره شروع کنید.
از زخم‌هایی که بر روح و جسمتان می‌نشیند، نهراسید. هر‌کدام از آن‌ها یاد‌آور انسانی است که با گذر زمان رشد کرده و در تلاش است تا بهترین شود.

چند‌ سال پیش وقتی سرطان به سراغم آمد. تلاش کردم تا قهرمان زندگی‌ام و الگوی مناسب برای دو فرزندم باشم. اما امروز خبری از مادر چند سال پیش نیست. همان مادرعلاوه‌بر مادر بودنش، در حال آموختن کنار شماهاست. و در لابه‌لای برگه‌های سیاه و سفید زندگی‌اش ماهرانه با هر سازی به رقص درمی‌آید.
بااینکه، این روز‌ها خیلی سخت می‌گذرد و مجبور به استراحت هستم. از تلاش دست بر‌نداشته‌م. مطمئنم، هدفی که دارم در چند قدمی من به انتظار نشسته است.
سرطان همان وصله‌ای بود که من را از خواب بیدار کرد. خوابی که نه تنها جسمم را درگیر خود کرده بود. بلکه در فکر و افکارم ریشه دوانده بود و اجازه نمی‌داد از پیله‌ای که دور خودم تنیده‌ام رهایی یابم.

شروع کن و منتظر شکستن خود نباش.
از ترک‌هایی که بر دست و چهره‌ات نشسته خجالت نکش. هرکدام از آن‌ها یادآور شجاعت و صبر شماست.

مریم حسنلو

5 پاسخ

  1. خانم حسنلو همیشه در این مسیر که هستید پایدار باشید
    مطمئن ام که میگذره این روز ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط