عاشق نوشتن و نویسندگی ...

جانور روح یا جسم

در ساعت‌های بیخوابی چیزهای نامطبوع و تلخ زندگی‌مان را به‌خاطر می‌آوریم. شب‌های طولانی و تاریک با چشم‌های گرد و قلمبه، درست مانند وقتی که سوزن‌ بیخوابی به چشم فرو می‌رود و تاریکی شب مثل سرب مذاب برروی شقیقه‌ها نقش می‌بندد.

همه چیز در پیرامونم به خواب عمیقی فرو رفته و من روی تختخوابم کز کرده بودم و سعی داشتم به مرور خاطرات کودکیم بپردازم. همین مرور خاطراتم باعث می‌شود بغضی در گلویم گیر کند.
بار دیگر خاطرات چند سال پیش را به‌یاد می‌آورم. آن شب بیش از همیشه هوا سرد بود. و بیخوابی سراغم آمده بود و زجرم می‌داد. کسی سکوت شبانه را نمی‌شکست و بوی پاییزی و خش‌خش برگ‌ها خشک شده درختان که روی سنگ فرش حیاط کشیده می‌شود طعم ترس می‌داد.
من دختر پاییزم، ولی آن شب از مادرم ترس داشتم. عرق از سر و جسمم فرو می‌ریخت. دلم می‌خواست آن شب یک نفر از روی برگ‌های خشک شده عبور کند و فریاد بکشد تا آن وضعیت بی‌حرکت را درهم بشکند. و چیزی در اطرافم به جنبش درآید. دلم می‌خواست پای برهنه به امداد دریا موج زنان برقصم، اما بی‌فایده بود.
حتی جانوری که در جسمم ریشه کرده، به خواب فرو رفته بود و بیدار نمی‎شد. بوی تند و تلخ زندگی به مشامم می‌رسید. بویی که به جای سوراخ‌های بینی از طریق شکم آن را می‌شنیدم. تنها ساعت دیواری با تیک‌تاک خود سکوت را درهم می‌شکست.

گذشت زمان…

خیال‌های بیهوده و فکر کردن به گذشته مانند برگ‌های خشک شده که روی سرامیک حیاط کشیده می‌شود، باعث رنج روح و جسمم می‌شد. که در شب‌های تنهایی و در بستر بیماری عاجزانه به‌نحوی دردناک سیرشان کرده بودم.

بی‌شک آن حشرۀ خود‌به‌خود درجسمم به‌وجود نیامده بود. حس ‌می‌کنم خیلی قبل از خود من وجود داشت. تمام کسانی که هم خون من بودند به اجبار مرا تحمل کردند.
درست مثل خود من که با مرض بیخوابی تا سحر مجبور بودم با حشره‌ای که باعث می‌شد، تک‌تک قیافه آبا و اجدادیم را به‌طور تلخ ببینم. درست مثل آن شبی که بخاطر همین حشرۀ از طرف مادر و خواهران همسرم طرد شدم.

آن حشرۀ در جسمم همچنان آزارم می‌دهد و بی‌رحمانه قوی‌تر و زیباترم می‌سازد. این حشرۀ ربطی به خود من نداشت او از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده بود و از همه افراد مرا انتخاب کرده بود. که لیاقتش را داشته باشم.

این حشرۀ نوعی بیماری بود که باید معالجه می‌شد و ریشه‌کن می‌گشت. ولی این میکروب ابدی شکست ناپذیر شده بود. و تبدیل به مرض مزمن و بی‌علاج شده بود.

امروز بعد از زمانی بسیار غامض و سانسور شده عاقبت خود را به او رساندم. امروز سالگرد آشناییم با حشرۀ درونم هستم. امروز شمعی روشن می‌کنم و شکرگزار خدا هستم که مرا با جسم بیمارم امتحان کرد نه روح بیمار.

امروز به‌خود عاشقانه عشق می‌ورزم که با روح و قدرتی سالم پذیرا حشرۀ وجودم هستم.

مریم حسنلو

7 پاسخ

  1. این کلمات با دلت نوشته شده چون بر دل نشست.مریم جان قلم شما بسیار توانا و قوی ست دقیقا مثل خودت. برقرارباشید.

  2. بزرگمنش و بزرگوار تر از شما ندیدم . کاش همه مثل شما یاد بگیرن که مراقب سلامت روحشون هم باشن .

  3. بزرگمنش و بزرگوار تر از شما ندیدم . کاش همه مثل شما یاد بگیرن که مراقب سلامت روحشون هم باشن

  4. مریم جان، قلمتان پایدار. امیدوارم سلامتی به زودی میهمان جسمتان شود.
    موفق و شادکام باشید.

  5. مریم عزیزم همون طور که گفتی و قلم زیبا و روانت بیان کرد . این حشره به طرز وحشتناکی قوی تر و زیباترت کرده.
    شک نکن و با امید به سمت پله های پیش رو حرکت کن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط