عاشق نوشتن و نویسندگی ...

حصار

آفتاب از پشت پنجره باریک کلاس جایی برای استراحت می گشت. او نگاهی به کلاس انداخت و تک تک دانشجویان را نظاره کرد. تخته وایت برد نزدیک پنچره رو به دانشجویان ایستاده بود. آفتاب که از پشت شیشه تماشاگر کلاس بود سر خورد و وسط تخته سفید برای خود جا باز کرد. تخته از دیدن لکه روشن در وسط شکمش ناراحت بود. نور به ردیف های سه نفری نیمکت های تک سر نشین طوسی رنگ با زیرکی نگاهی انداخت و از دیدن دنیای کتاب ها تعجب کرد؛ از جایی که ایستاده بود. احساس ناامنی کرد. او چشم های ناهید را نشانه رفت تا بتواند. با نگاه ناهید تماشاچی کتابخانه بزرگ کلاس باشد. نور و گرمی آفتاب چشم های ناهید را نوازش کرد. گستاخی و خیرگی نور باعث تنگ تر شدن عدسی چشم های ناهید شد. لبخندی که در چهره استاد کلاس نشست. حاکی از شکایت بود. استاد جای خود را عوض کرد. تا بدون مزاحمت آفتاب با دانشجویان ارتباط چشمی بر قرار کند. موضوع درس کلاس تولید محتوا و تولید اولین کتاب چاپی بود. استاد از همه خواست تا نام اولین کتابی که قصد داشتند بنویسند را باز گو کنند. هر کدام از نویسندگان نام کتاب و هدفی که بابت نوشتن کتاب خودشان داشتند را با دقت توضیح می دادند. مریم به برگه های به هم ریخته روی میز که نور آفتاب آن جا جولان می داد و به متن های آن سرک می کشید زل زده بود.
نوری که از پشت پنچره، صندلی قهوه ای رنگ را هدف گرفته بود تا بتواند چهره مرد میانسال را در روشنایی پشت آفتاب ببیند.
حکم فضولی نور را نشان می داد که بدون دعوت وارد مجلسی می شود و اجازه شرکت در بحث ها را به خود می داد.
سلامی بین دکتر و مریم ردو بدل شد. مریم پاکت بزرگ کرمی رنگ و پاکت نامه سفید را روی میز گداشت و روی صندلی جا گرفت.
آفتاب که از رفتار مریم ناراحت شده بود از جای خود برخاست و روی چشمان مریم نشست. عدسی چشم برای واضح دیدن دکتر به روزنه باریکی تبدیل شد. تا چشم های سیاه و درشت مریم دکتر را بهتر ببیند. دکتر مقوای مشکی رنگ را جلوی نوری که از شیشه به اتاق تابیده بودگرفت. نور که عاشق فضولی بود زود روی کاغذ مشکی نشست. دکتربی مقدمه دفترچه بیمه بیمار را خواست. مریم از جا خود بلند شد و دفترچه را به دست دکتر داد. دکتر عینک خود را با انگشت اشاره عقب تر داد و شروع کرد به خط خطی کردن برگه های سبز و صورتی رنگ زبان نوشتن او را جز خودش و همکارانش متوجه نمی شد. مریم آب دهانش را بلعید و صدا را از حنجره اش رهاکرد. دکتر جواب اسکن چیه؟ مشکلی که نیست؟ دکتر دست از نوشتن برداشت و خودکار را روی میز رها کرد. صدا ی سر خوردن خودکار روی میز نگاه مریم را از دکتر دزدید. دکتر از دفترچه ای که بغل دستش بود برگه ای کند و دوباره شروع به نوشتن شد. انتظار کشیدن و سوکت دکتر اضطراب مریم را بیشتر کرده بود. در این فکر بود که شاید صدایم رساتر نبود و باید دوباره سوالم را بپرسم که دکتر فنجان چای یخ شده اش را برداشت و جرعه ی از آن سر کشید.
مریم دنبال واژه مناسب می گشت تا بتواند بدون هراس دوباره سوال خود را تکرار کند. دکتر برگه نوشته شده را وسط دفترچه گذاشت و به سمت بیمارش داراز کرد و تاکید کرد فعلا داروهای که نوشتم را مصرف کن تا جواب آزمایشات آماده شود.

مریم سعی کرد جلوی اضطراب و ترس حاکم بر وجودش را کنترل کند . ولی لرزش صدا و دستش او را یاری نمی کرد. آقای دکتر ببخشید متوجه سوالم شدید؟ دکتر دوباره فنجان چای را دست گرفت. نزدیک لب هایش کرد. ولی از نوشیدن منصرف شد. مغز خسته اش او را از سرد بودن چای آگاه کرده بود. فنجان را روی زیر دستی چوبی رنگ نشاند و نگاهی به بیمارجوان خود انداخت. مریم که از سکوت دکتر خسته شده بود. با صدای گرفته گفت:میشه لطف کنید من را از جواب اسکن و سونوگرافی آگاه کنید؟ دکتر متوجه سکوت خود نبود و انتظار کشیدن مریم در آن لحظه باعث طغیان قلبش می شد. از سر پا ایستادن و منتظر بودن خسته شده بود. دفترچه و پاکت ها را برداشت و روی صندلی نشست.

ناهیدبا صدای دلنشین و آرام گفت: مریم جان شما درباره کتابت برای ما صحبت کنید اصلاموضوع کتاب شما درباره چست؟ مریم که در خیال خود سر گردان بود. مات و مبهوت به چشمان خندان استاد نگاهی انداخت. داشت از مغز خود کمک می گرفت. تا موضوع کتاب را به یاد بیاورد. با خنده گفت: استاد فراموش کردم که می خواستم در باره چه موضوعی بنویسم. ناهید که نگرانی را از نگاه مریم خوانده بود. گفت: ایراد ندارد پرشیا جان شما بگوید. مریم که غرق در خاطرات خود شده بود. از خجالت، گرمی و سرخی لپ های خود را احساس کرد. به برگه های روی میز چشم دوخت. نور با غروب آفتاب همراه شده بود و کلاس درس را زودتر از پایان بحث ترک کرده بود.

دکتر عینک خود را از صورتش برداشت و با دستمالی چشم های گود افتاده اش را که پشت شیشه عینک پنهان شده بود را پاک کرد. چین های نشسته بر پیشانی دکتر جلوتر از چشم هایش بیماری مریم را فهمیده بود. دکتر با لحنی آرام و خونسرد گفت: به همراهت بگو بیاد داخل و خودت بیرون منتظر باش. مریم برگه های که در دستش بود روی میز گذاشت و از روی صندلی کمی به جلو سر خورد تا به دکتر نزدیک تر شود. عرقی که کف دستش نشسته بود. به پاچه شلوارش کشید و دستان لرزان خود را مشت کرد تا لرزش دستان خود را از نگاه تیز دکترش بدزد وصدایش را آرام تر کرد تا دکتر متوجه دلهره و اضطراب او نشود و آهسته آقای دکتر من تنها هستم میشه لطفا با خودم در میان بگذارید. دکتر با کشیدن زبانش به روی لب های خشکیده خود خواست تشنگی اش را جبران کند و لب پایینی خود را به دندان گرفت وگفت: فعلا تا آماده شدن جواب آزمایش منتظر بمان دو روز دیگر با بزرگ تر خود و جواب آزمایش مطب باش و قبل رفتن بامنشی هماهنگ کن.

استاد شاهین که آخر کلاس ایستاده بود گفت: دوستان دقت کنید خواهش می کنم تمرین های که در کلاس گفته می شود را انجام بدید. برای هفته دیگه تمرین ها را می خوام. هر کس انجام نداد لطفا با بزرگتر خود بیاد. بعد پایان صحبت های استاد کلاس پر از سر و صدا شد خنده دوستان هوای کلاس را عوض کرد. مهناز گفت: استاد مادر مریم شهرستان است قبول نیست. ناهید گفت: مریم جان می توانی درباره کتابت صحبت کنی. لیلی گفت: استاد لطفا انتراک من خیلی تشنه هستم. شاهین گفت: بچه ها فقط ده دقیقه انتراک تا زودتر بحث امروز را به پایان برسانیم.

دکتر که روزه سکوتش را شکسته بود سعی داشت بیمارش را بدون جواب راهی خانه کند و صحبت کردن درباره مریضی بیمارش سخت بود. تبسمی تلخ روی چهره مریم نقش بست دیگر نیاز نبود دنبال کلمه ها قلمبه و سلمبه بگردد تا با دکترش صحبت کند. باید قدرت و صبر مریم را به نمایش می گذاشت تا دکتر اطمینان می کرد و با بیمارش صحبت کند. ولی قلب مریم که آلارم خطر را حس کرده بود با تالاب و تولوپی که به راه انداخته بود به رگ های مجاورش هشدار می داد تا آماده مقابله با ترس و خطر شوند با پمپاژ شدید قلب جسم گارد دفاعی به خود گرفته بود و هر قطره عرقی که از پیشانی و پشتش می چکید نشان از ترس و ضعف روحی بود و پای راستش با ریتم قلب شروع به رقص کرده بود. دکتر عینکش را به چشم زد.گفت: جای نگرانی نیست بهتر است با همراهت صحبتی داشته باشم شاید نیازی به یک جراحی کوچک باشد. دیگر با جواب دکتر حس ششم از خواب بیدار شده بود و دنبال حقیقت ماجرا می کشت و با کنجکاوی دنبال صحبت های دکتر را می گرفت. علامت سوال های مکرر و بی پاسخ ماندن آن ها حس یاس و نا امیدی مریم را برمی انگیخت بی مقدمه گفت: دکتر مرگ و پایان زندگی آخرین چیزی است که امکان دارد یک بیمار از شنیدنش ناراحت شود. خواهش می کنم؛ هر مشکلی هست با خودم در میان بگذارید. پدر و مادرم در شهرستان زندگی می کنند و همسرم آدمی احساسی و ضعیف است. من خودم آماده شنیدن هر اتفاقی هستم. دکتر منشی خود را صدا زده دختری با مانتوی سفید و قد کوتاه وارد اتاق شد. دکتر با دست به فنجان اشاره کردو گفت: چای را عوض کن. منشی با عشوه و حرکت ماهرانه چشم گفت :دکتر شرمنده ……. مرد میانسال کلام منشی را برید گفت: برای دو روز آینده وقت ملاقات به خانم حسنلو بده. منشی فنجان چای را از روی میز برداشت و رو به بیمار کرد و گفت: لطفا بیرون باشید.

مریم با نگاهی عاصی گفت: آقای دکتر من فعلا جوابی از شما نگرفتم. دکتر سرفه ای کرد و با دست به منشی اشاره کرد که بیرون برود. منشی که زیر لب چیزی می لند و تبسمی به زور روی لب خود نشاند از اتاق بیرون رفت. دکتر کف دستش را روی دهان گذاشت و با دو انگشت شست و سبابه بینی اش را گرفت وبه بیمارش خیره شد و به فکر فرو رفت. دکتر دنبال حرف های امید بخش و با انگیزه بود تا بتواند با بیمارش همدردی کند دکتر پرسید: چند سالتون بود و بدون اینکه منتظر جواب باشد. دفترچه بیمارش را از گوشه میز برداشت و نگاهی به صفحه اول دفترچه انداخت. دکتر انگشتان دستش را به هم قلاب کرد و آماده سخنرانی شد گفت: ببین دخترم شما هنوز خیلی جوان هستید و مشخصا روحیه خوب و اطلاع مختصری از بعضی بیماری ها دارید. توی اسکنی که انجام دادید توده ای دیده شده که باید از آن نمونه برداری بشود هنوز امکان ندارد  بدون نمونه نتیجه قطعی به شما بگویم نیاز به یک سری…..

لب های دکتر به آرامی و گاهی با تبسمی تلخ باز و بسته می شد و چشمانش رفتار بیمارش را در نظر می گرفت. مریم خود را داخل استخری پر از آب می دید و برای رهایی از غرق شدن دست و پا می زد گوش هایش شنوایی خود را از دست داده بود و گاهی که آب دست از نوازش بر می داشت صدا گنگ و نا مفهوم پرده گوش را تکانی می داد. مریم از ترس کر و لال شدن سعی می کرد در وسط استخر پر از آب معلق بماند تا سرش را از آب بیرون بکشد و روح آسیب دیده اش را که نیاز به همدردی داشت به آغوش همسرش برساند و دوباره صدای لالایی مادرش را بشنود که برای جسم بیمار کودکش خوانده بود.

نور آفتاب گرمی خود را به صورت بیمار نشان و دست چپ مریم را گرفت. با گرمی و نوازش آفتاب قلب استراحتی به خود داد و چند لحظه از فرمان دادن دست کشید. ولی پای راست از رقصیدن دست نکشیده بود. وقتی صدای تالاب و تولوپ قلب خاموش شد. صدای دکتر واضح تر شنیده شد. دخترم علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده است و امروزه بیماران سرطانی به راحتی درمان می شوند پیش زمینه درمان این بیماری امید به خدا و روحیه بالا و شاد است.

جلوی در بسته آسانسور به چراغ چشمک زن و اعدادی که روی آن نقش می بست زل زده بود. هنوز داخل استخر پر از آب بدون نیاز به اکسیژن نفس می کشید. مات و مبهوت به دورو بر خود نگاه می کرد. قطره های آب جلوی دیدش را گرفته بود. در آسانسور باز شد. از محیط بسته و خفه آسانسور احساس نا امنی کرد در اتاقک آهنی بسته شد و او همچنان گیج و منگ جلوی درب بسته آسانسور ایستاده بود. آرام سمت پله ها را رفت و با کمک نرده های طوسی رنگ پایین رفت. تنها چیزی که ذهن آشوبش را نظم می بخشید پیاده روی بود ولی دیگر پایش رمق راه رفتن نداشت تا تندو فرز گام بردارد. بعد از خبری که شنیده بود.
لرزشی در بدنش احساس کرده بود و بوی مرگ را شنیده بود و برای اینکه قلب توان خود را دوباره به دست بیاورد سنگینی جسمش را به دوش پاهایش انداخته بود و پا از خستگی رقص و سنگینی جسم ناتوان فلج شده بود ولی باز سعی می کرد به مسیر خود ادامه بدهد.
دنبال مکانی بودکه بدون نگاه های پرسش گر و ترحم انگیز بغض گلویش را رها کند. پاهای که شوک و سنگینی خبر را متحمل شده بودند به سختی مسیر را              می پیمودند. در آینه ای که سمت راستش در امتداد او قرار گرفته بود کسی بود که نا توان به انتهای راهرو باریک کشیده می شد اما او جرات نمی کرد به آینه نگاهی کند می ترسید خود را در آینه ببیند وحالت چشم های نگران و متورم اش را برای او به نمایش بگذارد و او را کچل و درمانده ببیند.
به انتهای راهرو رسید و به دیوار تکیه داد و آرام آرام پاهایش را شل کرد تا خستگی تنش را رها کند. انگار دیوار نا جوانمردانه او را از پناه خود راند از دست هایش سر خورد و خود را در کف کثیف و سرد راهرو دستشویی یافت به ناچار پاهای خود را به آغوش کشید و بغض گلویش را رها کرد تا هق هق کنان گریه کند. ولی صدای کشیده شدن سیفون نشان از آن بود که تنها نیست. صورت خود را روی زانویش گذاشت و خودرا به خاطرات شیرین گذشته سپرد.
یاد مادر بزرگی که موهای پر کلاغی اش نوازش می کرد و با صدای گرفته و لرزان می گفت: گریه کن مادر،گریه نشان ضعف نیست. گریه کن تا غم باد نگیری.               یاد روزی افتاد که در مراسم ختم مادر بزرگش دایی بهرام کشیدی به مادرش زد و گفت: گریه کن خواهر گریه کن تا آرام بگیری.                                                  صدای بسته شدن در آهنی به گوش رسید. سرش را از روی پایش بر نداشت. صدای شرشر آب و بوی صابون فضای دلگیر و باریک راهرو را پر کرده بود با بسته شدن در ورودی دستش را به دندان گرفت تا از خواب بیدار شود تا بداند آنچه که شنیده بود کابوسی بیش نیست. دو قطره اشک مهمان چشمانش شد و به موازای بینی اش عبور کردو روی لبش نشست. نجوایی که می شنید صدای قلبش نبود. این صدای مغزش بود که یاد آور خاطرات نوجوانیش بود. فضای که در آن قرار گرفته بود برایش غریب بود.
نجوا کنان گفت: من کجا هستم. من هنوز همان دخترک شانزده ساله ای هستم که دنبال آروزهای خود را نرفته ام. دیگر بغض نگران نگاه کسی یا شنیده شدن نبود خودش را رها کرد و هق هق کنان به گریه افتاد.

روزی که برای مهین و الهام و شیوا داستانش را خواند مهین گفت: مریم دست از نوشتن بر ندارد تو حتما روزی نویسنده می شوی ولی قول بده کتابت را برای ما امضا شده بفرستی. مریم گفت: آرام خیلی تند پیش می روی اصلا معلوم نیست آن روز کی برسد شاید اصلا ما همدیگر را فراموش کنیم. الهام گفت: خره ما که تو را از کتابت می شناسیم بعد باهات تماس می گیریم بعدش اسکل رو ببین نویسنده نشده برای ما قیافه می گیرد. هر چهار تایی در حیاط پشتی مدرسه هماهنگ و هم صدا آرزوهای همدیگر را صدا کردند تا گفته هایشان محقق پیدا کند.
ولی حالا باید تمام آرزوهایش را با خود به گور می برد چند سال آن قدر خود را سرگرم خیالات پوچ و زندگی دروغین کرده بود که زندگی کردن واقعی را فراموش کرده بود با خود فکر می کرد به چه کسی می گویند: جوان ناکام؟
شاید به شخصی که در این دنیا به هیچ کدام از آرزو هایش تحقیق نیافته است کاش روی اعلامیه ترحیم من نوشته شود. مادر ناکام.
دوست نداشت زندگیش را در همین حد ببیند و برای بر آورده شدن آرزوهایش کاری نکرده باشد و در همان شانزده سالگیش تمام خاطرات و آرزوهایش را دفن کرده باشد.
دیگر کاری از دستش بر نمی آید جز سکوت و پناهان کردن همه حقایق در زندگی کوتاه مدتی که قرار بود در کنار خانواده خود داشته باشد دوست داشت قصه زندگیش را به خوبی بازی کند. می خواست بین آرزوهایش و خانواده خود حصار بکشد تا عمرش به پایان برسد.
یاد آوری این خاطرات یک حسن داشت که او هنوز زنده بود. نوری که از آفتاب گیر سقف بر زمین می تابید روی دست مریم نشست و با گرمی دستش را فشردو گفت: دیر نیست از همین امروز شروع کن. تو هنوز نفس می کشی.

استاد پرسید: مریم جان لطفا شما هم در باره کتابت برای مان بگو مریم بهت زده از افکار خود بیرون جهید و نگاهی به صورت دلنشین استاد انداخت و گفت:حصار       مریم حسنلو ۲فروردین سال ۱۳۹۹

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط