عاشق نوشتن و نویسندگی ...

بینامتنیت در اصول داستان‌نویسی

این اصطلاح اشاره دارد به «رابطه‌ی بین یک متن مفروض و دیگر متون مربوطه ای که سابقاً وجود داشته‌اند». در بینامتنیت به متن‌ها این‌گونه نگریسته می‌شود که هم توسط دیگر متون تولید می‌شوند و هم تولیدکننده‌ی دست‌های دیگر از متون هستند. دقیقاً در همین مفهوم است که دیگر نمی‌توان برای متن مبدأ قائل به سلطه‌ی بی‌چون و چرا شد. از اصطلاح بینامتنیت برداشته‌ای متفاوت و گاه ضد و نقیضی شده است.
متفکّران و اندیشمندانی چون ژولیا کریستوا، رولان بارت، آنتون پوپوویچ، ژرار ژنت، میکاییل ریفارتر، هارولد بلوم، لوران ژنی، پیتر توروپ و بسیاری دیگر، رویکردهای متفاوتی به بینامتنیت داشته‌اند.
اصطلاح بینامتنیت را اول‌ بار ژولیا کریستوا در سال ۱۹۶۶ به‌کار برد. وی در شکل‌گیری آراء خود تحت ۳ و چندصدایی ۲ تاثیر زبان‌شناسی سوسور، مکالمه‌ باوری
باختین بود. طبق استدلال کریستوا، تمامی نظام‌های دلالتی، از چیدمان غذا گرفته تا شعر، با تغییر دادن و دگرگون کردن نظام‌های دلالت کننده‌ی قبلی شکل می‌گیرند. در نتیجه، یک اثر ادبی تنها محصول یک نویسنده نیست و رابطه‌ی آن با متون دیگر و خود ساختارهای زبانی نیز در شکل‌گیری آن موثّرند. رولان بارت با استفاده از مفهوم بینامتنیت دیدگاهی را که از دیرباز در مورد نقش نویسنده در تولید معنا و نیز ماهیت معنای ادبی حاکم بوده، زیر سوال برد. به عقیده‌ ی بارت هیچگاه نمی‌توان معنای ادبی را کاملاً تثبیت کرد، چون ماهیت بینامتنی اثر ادبی، خواننده را به سوی روابط متنی جدید سوق می‌دهد.
بر اساس نظریه‌ی بینامتنیت، معنای یک نوشته در کنار نوشته‌های دیگر شکل می‌گیرد. نوشتن همیشه نوعی بازگویی یا بازنویسی است و متن، اثر متون متعدد دیگری را نمایان می‌کند که آگاهانه یا ناآگاهانه در آن جای گرفته‌اند.
البتّه گراهام آلن(۲۰۰۰ (معتقد است در بسیاری موارد واژه‌ی بینامتنیت به اشتباه به‌کار برده می‌شود و چون این اصطلاح در بافت‌ها و ساختارهای مختلف به کار رفته است، باید معنای دقیق آن را از هر نویسنده و منتقدی که از آن استفاده می‌کند پرسید. بینامتنیت واژه‌ی شفّافی نیست و اگرچه بسیاری از نظریه‌پردازان و منتقدان آن‌ را به‌کار می‌برند، معنایش به سادگی قابل بیان نیست.

در پست مدرنیسم، شکست قواعد باعث می‌شود یک قواعد دیگر وضع شود؛ و شکستن یک فرم باعث تغییر فرم دیگری می‌شود و یا وابسته به فرم‌های که همیشه سوا بودند، می‌آید و شکل فرم‌ها را تغییر می‌دهد و برایش یک چهار چوب دیگری در نظر می‌گیرد و دیگر به آن فرم متعهد نیست و فرم‌های جدید را انتخاب می‌کند.

وقتی از بینامتنیت حرف می‌زنیم همه فکر می‌کنند که قرار است یک متنی را از یک متن دیگر کپی کنیم اما در واقع این‌طور نیست.
در بینامنیت می‌توانیم از سینما، نقاشی تجسمی، موسیقی یک اتفاقی را از درون مایۀ آن بیرون بکشیم، و مانند پست مدر‌نیسم آن را ببینیم. به زبان ساده‌تر یک صحنه تاثیر‌گذار از نقاشی، موسیقی، سینما برمی‌داریم و درون متن قرار می‌دهیم و موازی با آن موضوع پیش می‌رویم.

بینامتنیت فقط از نقاشی، موسیقی یا صحنه فیلم یا سینما الگو نمی‌گیرد. بلکه شما یک داستانی را می‌نویسد که یک رابطه برقرار می‌کند با یک رمان دیگر.
رمانی که شما می‌خوانید هم‌زمان با اتفاقات زندگی شما هم مسیر می‌شود و در زندگی همان اتفاق رخ می‌دهد. در رمان اتفاق افتاده است.
بینامتنیت:« یعنی یک اثر هنری، در یک اثر هنری دیگر نمایش داده می‌شود که با ارجاع دادن مدام به آن اثر متن جدیدی را می‌سازد.»
در اصول اولیه داستان‌نویسی گفته شده است که متن را ارجاع ندهید بلکه بسازید. مثلاً می‌خواهیم از زبیایی و خوشگلی کسی بنویسیم، بهتر است آن را بسازیم نه این‌که بگوییم او زیبا بود.

در دنیای مدرن گفته می‌شود که از فیلم یا موسیقی و یا نقاشی استفاده نکنید بلکه باید داستان خودش ساخته شود. ولی الان در دنیای پست مدر‌نیسم همه‌ی آن قواعد ها شکسته شده است.

سرگئی پروکفیف، آهنگ‌ساز مدرن به تعابیر امروزۀ می‌توان او را یک پست مدرنیسم دانست و تقسیم بندی کرد. روزی از او می‌پرسند که چیکار کردی تا یک آهنگ‌ساز مهمی شدی، پروکفیف گفت:«هیچ، تمام آثار کلاسیک و ساز و کار‌های آهنگ‌سازی خوب مطالعه کردم و روی تمام ریتمی که آهنگ گذاشته بودند را من انجام ندادم. من هرکاری را که آن‌ها انجام داده بودند را برعکس انجام دادم و از ریتم آهنگ آن‌ها استفاده نکردم.»

او تمام قواعد آهنگ کلاسیک را بعد از شناختن تغییر داد و ایده‌ جدیدی آفرید. در نوشتن نکته مهم این است که تمام اصول را بشناسید تا بتوانید آن را به سبک را بشکنید.
فرانکشتاین می‌گوید:« فرض کنید یک ساختمان داریم و شما باید ساختار دقیق این ساختمان را باید خوب بشناسید. تا بتوانید ذره‌به‌ذره اش را ساختارشکنی کنید. و بدون خراب شدن ساختمان، خلاف آن را عمل کنید.»

نمونۀ جالب همین ماجرا، داستان شرک است. داستانی که از روی یک ابر قصه نوشته شده است در این ماجرا همیشه دختری وجود دارد که شاهزاده باید برای نجات او تلاش کند. در این ماجرا یک نفرت و یک طلسم وجود دارد.
یا در داستان زیبایی خفته یا دیو و دلبر تا عاشق به معشوق نرسد قیافه‌اش عوض نمی‌شود. و از حالت دیو در نمی‌آید.

اما در داستان شرک، این بار نویسنده می‌آید و دختر قصه را طلسم می‌شود و داستان این است شب‌ها به شکل دیگری در می‌آید ولی در روز به شکل دختر است و وقتی طلسم برداشته می‌شود که او به شکل واقعی یک قورباغه تبدیل می‌شود.

در این ماجرا کاملاً از یک ساختار قدیمی و کهن الگو پیروی شده است و پایان داستان را عوض می‌کند؛ و می‌گوید چرا در آخر داستان همیشه باید شاهزاده خوشگل شود. اصلاً باید زشت باشد. و چرا باید شرک تلاش کند تا به شکل پرنس چارلز شود.
دقت کردید که یک بازی و ترفند کوچک چقدر داستان را جذاب‌تر کرد.
اینجا به این نکته می‌رسیم که ما باید ساختار را خوب بشناسیم و موضوع یک داستان را به‌عنوان یک ساختار خوب درک کنیم. تا بتوانیم در ذهن خود موضوع را به خوبی آنالیز کنیم و بگوییم ما این را خوب می‌دانیم و می‌خواهیم اینجا و آن‌جا را عوض کنیم. یا فقط می‌خواهیم اینجاش را تغییر دهیم.
شخصی مثل ویلیام استیج می‌آید و تمام آن چیزهایی که در سینما بود معکوسش می‌کند. و یک لحظه آن پلیسی که می‌خواست همه را بزند و بکشد به شکل یک شخص دست و پاچلفتی در می‌آورد و انتظار ندارید که از یک زاویۀ‌ی دیگری این آدم را نگاه کنید.
امروزۀ در داستان‌نویسی ممنوعیت وجود ندارد. ولی نکته اساسی این است که تمام ساختار را به‌خوبی بشناسیم تا بتوانید آن را بشکنیم آن موقع است که یک داستان‌نویس خوبی خواهیم نوشت.

یک پاسخ

  1. زاویه نگاه من‌ به نوشتن‌ داستان با این توضیحات شما کمی بیشتر از قبل جهت گرفت در راستای ایده هایی که برای سنت شکنی پشت درهای ذهنم‌ خاموش مانده اند تا وقت تسلیم‌ شان بگذرد.
    ممنونم
    خیلی استفاده کردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط