عاشق نوشتن و نویسندگی ...

خود شناسی

– فردا صبح نوبت سایت هستااااااا

— چیکار کنم

-مطلب جدید بگذاری

–یافتن پست سخته و نوشته های من ساده و خیلی ………

-همین که گفتم بهونه نیارین

 

روزی که خواستم خودم باشم؛ خود خودم
اصلا معنی واژه خودم چی بود؟
خودم مفرد یا جمع؟
اشاره به دور دارد یا نزدیک؟
نه بابا ولش کن اصلا دنبال خودم نبودم، دنبال من بودم.
می پرسی: من کیه؟
روی مبل دراز کشیده بودم و قلم و دفترچه ای کنار دستم بود می خواستم لیستی از من بودنم را بنویسم. می خواستم من واقعی را پیدا کنم. سعی کردم با خودم رو راست و صادق باشم. فقط می خواستم به برگه های سفید کنار دستم اعترافی کنم و برای یافتن من واقعی تلاش کنم.
به حس لطیف و مهربان خودم گفتم: آهای رفیق می شه ساعتی من رو با وجدانم تنها بذاری؟ دیدم داره لوس بازی در میاره تا من با هاش مهربان باشم گفتم: یارو بزن به چاک حوصله لوس بازی تو رو ندارم.
برگه ها رو یکی یکی سیاه می کردم سعی داشتم تا دقیق باشم برای یافتن خودم، خود واقعی را کالبد شکافی کنم ولی هیچ کدام از نوشته هام مورد قبول نبود. اصلا برای یافتن خودم دلیل قانع کننده نداشتم اما اینطور که نمی شد به خود شناسی رسید.
از جام بلند شدم تا برای خودم چای بریزم که چشمم افتاد به آینه رو به روی آشپزخانه که درست رخ به رخم ایستاده بود.
گفتم رفیق رو به راهی؟ داشت حرفای خودم را تکرار میکرد اما من قادر نبودم پژواک صدای اون را بشنوم مجبور بودم لب خوانی کنم بهش گفتم: چقدر گرد و قلبمه شدی تبسمی زد سری تکان داد حتما اونم فهمیده بود که زدم به سیم آخر.
وقتی بچه بودم موقعی که جلوی آینه وای میستادم مامانم می گفت: کم جلو آینه برو و با خودت صحبت کن. مگه دیونه شدی که جلوی آینه ایستادی با خودت حرف می زنی؟
بروبر تو آینه خودم را نگاه کردم بلند گفتم: می خوام بیام دنبالت تا پیدات نکنم دست بردار نیستم تا گیرت بیارم بعدش شروع کردم به غش غش خندیدن دستم گذاشتم رو آینه اونم دستش رو آورد چسبوندن به دستم بهش گفتم: دیونگیت مبارک عزیز.

واقعا من دیوانه دنبال چی بودم مگه آدم تو خودش هم گم می شه؟

من خل وچل می خواستم چی رو بخودم ثابت کنم؟

اصلا برای یافتن خودم نیاز به این امل بازی ها بود؟
من به جنون و دیونگی رسیده بودم. به انگشت های دستم نگاهی می انداختم بعد انگشت کوچیک رو مخاطب قرار می دادم و ازش می پرسیدم که چرا تو این قدر ظریف و کوچیک هستی؟ نکنه این طور می خوای مظلوم نمایی کنی یا می خوای به دوستات نارو بزنی؟ چرا اصلا شما به نظم و ترتیب سر جای خودتون نیستن مثلا بگو ببینم چرا از کوچیکتر به بزرگتر صف نبستدید؟ چرا شماها شبیه یکدیگر نیستید؟
آدم ها هم مثل انگشت های دست تنوع دارند. هیچ کدوم شبیه اون یکی نیست. یکی خیلی مهربون و یکی خیلی بدجنس، برخی بلند قد و برخی کوتوله، بعضی گردو قلنبه و بعضی استخونی اصلا ذات درونی این آدم ها چه شکلیه؟
شاید خود اونا هم مثل من گم شده بودن و دیگه حوصله دیونه بازی برای یافتن خودشون نداشتن، ولی من عاشق دیونه بازی بودم. بارو بندیلم رو بستم تا عازم سفر شم. آذوقه سفرم بطری آبی بود به همرا دفترو خودکار و یک بسته دستمال کاغذی احتمال داشت گاهی وجدانم بیاد سراغم و باهم کمی کلکل کنیم.

روی مبل نشتم و شروع کردم مکرر از خودم سوال پرسیدن نباید فریب ابلیس درونم رو می خوردم و تقلب می کردم؛ باید آگاهانه درباره خودم قضاوت می کردم و بی طرف بودنم را ثابت می کردم.
یاد حرف مامان افتادم ک وقتی می خواست تو بچگی ازم اعتراف بگیره می گفت: سر شونه های آدم ها دوتا فرشته است یکی سمت راست که کارهای خوب و درست رو یادداشت می کنه و دیگری تو سمت چپ نشسته و داره رفتارهای زشت و کارهای نادرست رو یادداشت می کنه اگه بگی چه کار بدی انجام دادی و معذرت بخوای فرشته بد اون کار بدت رو پاک می کنه.

من الان فقط می خواستم فرشته چپ بیاد به کمکم تا بتوانم رفتار و کارهای زشت و نا پسند خودم را پیدا کنم و برای جبران رفتارهای احمقانه خودم آستین بالا بزنم. دچار تردید و دو دلی شده بودم نمی دونستم برای شناخت درونیات خودم نیاز هست این همه وسواس به کار بگیرم یا نه؟

ولی از این مطمئن بودم که می خواهم در نوشته های خودم صراحت خرج کنم و خودم را بیابم. در مسیری که طی می کردم گاهی وجدانم مثل موریانه استخوان هایم را می جوید. و گاهی ابلیس وجودم چماقی بدست می گرفت و حق به جانب می شد و با جیغ و ویغ که راه می انداخت می خواست بگوید که ناراحت نباش تو کار درستی انجام دادی ولی من تصمیم نهایی را گرفته بودم و می خواستم قاضی بی طرف باشم و قبل از صدور حکم خود واقعی را بیام و به او فرصتی برای جبران بدهم. لیستی که آماده شده بود مرور کردم. ترسو، لجبازو کله شق، غرغرو، عصبی و زود رنج، وسواس، اعتماد به نفس پایین و  خجالتی …………

قبل این که از کارم پشیمان بشم. شروع کردم به کند و کاوه هر آن چه که یافته بودم تا به خود شناسی برسم. بعد از تجزیه و تحلیل یافته هایم دنبال کارهایم را گرفتم نیاز به یک مدتیشن عالی دیدم وقتی تو تلویزیون میدیدم که برای راحتی روان خودشون رو رها می کنند و به چیزی فکر نمی کند من هم شروع کردم به بی خیالی تا کمی روان آشوبم آروم بشود.

بعد مدتیشن سعی کردم به کارهای خودم سرو سامان بدم و به خواسته های که تا آن لحظه دست نه یافته بودم جامعه عمل بپوشانم.
من نباید مغلوب رفتار خود می شدم بلکه باید سعی می کردم برای رسیدن به موفقیت همه آن ها رو بپیچم تو دفتر خاطرات و در گوشه کتابخانه پنهان کنم و زندگی جدیدی شروع کنم.
با طلوع خورشید روز جدیدی شروع کردم روزی که در تقویم برای من روز تلاش و رسیدن به موفقیت بود. برای رسیدن به آرزوهای خودم باید گام اولیه رو بر می داشتم اما ترس و دلهره ته عمق وجودم خانه کرده بود یکی از درونم فردا می کشید که این اسکل بازی ها چیه؟

تو هیچ گهی نمیشی بیخودی خودت را اذیت نکن اما من با خودم خیلی تلنگر زده بودم تا این به جا برسم و الان نمی خواستم حرف احمقی که آیه یاس و نا امیدی می زنه گوش کنم.

برای تغییر آماده بودم برای یافتن آرزو هایم دست به کار شدم مسیری که می خواستم برای موفقیت طی کنم نا آشنا بود احتمال داشت که از مسیر نا هموار خسته بشم و پا پیش بکشم آماده گام برداشتن شدم از پوشیدن کفش پاشنه بلند منصرف شدم احتمال داشت در مسیر به چاه یا حفره ی عمیق بخورم من باید آمادگی روبه روی با مشکلات را هم داشتم.

برای همین کفش اسپورت پا زدم تا تند و فرز به مقصد برسم ولی آن جوری که من تصور می کردم پیش نرفت. هر کار سختی خودش را داشت و باید درس های جدید را که یاد می گرفتم برای رشد خود از آن ها استفاده می کردم. درست همان جا بود که نیاز بود به خانواده و دوستانی که برای رسیدن به اهدافت کمک حالت باشد تشویقت کنند و بگویند نگران نباش ما همین جا هستم.

در مسیری که گام برداشتم هزاران دوست خوب یافتم دوست های که در تنهایم مرا مهمان قصه های شیرین و آموزنده خود می کردند و در سکوت باعث می شدن به گفته های آن ها فکر کنم و سعی به تمرین کردن کنم. به جز این دوستان خوب، هستن کسایی که برای رسیدن به موفقیت پیگیر کارهایت هستند و تشویق می کنند تا از بهانه کردن و تنبلی دست بکشی.

ممنون از مهندس سعید قائدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط