عاشق نوشتن و نویسندگی ...

نکاتی دربارۀ نویسندگی

وقتی با سامرست موام و یادداشت‎های این نویسنده همراه می‌شوم. دوست دارم هر‌چه آموختم بلند‌بلند بازگو کنم تا کسانی که علاقه‌مند به نویسندگی هستند از یادداشت‌های او بی‌نصیب نمانند.

 

یک وقت خانمی از من پرسید برای پسرش که استعداد ادبی دارد و می‌خواهد نویسنده شود، چه دستورهائی را توصیه می‌کنم. از ظاهر سوال کننده فهمیدم که چنان توجهی به جواب نخواهد داشت.

بدین جهت گفتم:«مدت پنج‌سال، سالی صدوپنجاه لیره به او بدهید و بگوئید برو هر‌چه می‌خواهی بکن». بعدها در این‌باره اندیشیدم و اکنون چنین به‌نظرم می‌رسد که بیش از آنچه گمان برده بودم راهنمائی خوبی کرده‌ام.

چنان درآمدی یک جوان را گرسنه نخواهد گذاشت اما آن‌قدر کم هست که او را در آسایش نگذارد. باید گفت که رفاه و آسایش بدترین دشمن نویسنده است.

با چنان درآمدی او می‌توانست در تمام جهان تحت شرایطی سفر کند که او را با وجهه‌ها و رنگ‌های مختلف زندگی آشنا سازد. در‌حالی که این شرایط  برای کسانی که در فراوانی و رفاه بیشتری است کمتر پیش می‌آید.

با چنان درآمدی او غالباً بی‌پول خواهد بود و مجبور خواهد شد برای امرارمعاش  به بسیاری از تغییرات جالب زندگی تن در دهد.

برای یک نویسنده مفید است که خود را در شرایطی قرار دهد که هرچه بیشتر بتواند با تغییرات و فراز و نشیب‌های زندگی انسان برخورد کند. لازم نیست هیچ‌کاری را زیاد بکند ولی باید با هرکاری اندکی آشنائی بیابد.

یک نویسنده باید بداند که: هر پیشامد به‌منزلۀ کیسۀ گندمی است برای آسیاب او. آری، استعداد داشتن، بیست و سه ساله بودن، پنج سال وقت داشتن، و صدو پنجاه لیره در سال درآمد داشتن، نعمت بزرگی است!

لازم نیست که یک نویسنده، یک گوسفند کامل بخورد تا بگوئید گوشت گوسفند چه مزه‌ای می‌دهد، بلکه فقط خوردن قطعه‌ای گوشت گوسفند کافی است و او باید این کار را بکند.

 

نویسنده تنها موقعی نمی‌نویسد که پشت میز تحریرش نشسته است.  بلکه در حقیقت او در تمام روز، هنگام برخورد با مسائل مختلف مشغول کار است. هرچه می‌بیند و هرچه احساس می‌کند برای مقصود وی مفید است. او همیشه دانسته و ندانسته در گنجینۀ ذهنش به اندوختن ذخائر می‌پردازد.

من آرزو داشتم که در عالم نویسندگی اسم ورسمی پیدا کنم. لذا خود را در معرض هرگونه تغییری که فرصت اندوختن تجربیات بیشتر را به من می‌داد، قرار دادم  و هر چیزی را که دستم به آن می‌رسید خواندم.

 

نویسنده فقط به‌شرطی ‌می‌تواند وجود خویش را تازه نگاه دارد که در همه حال روحش را با تجربیات جدید قوت بخشد و برای این‌کار هیچ راهی پر ثمرتر  از کاوش مشتاقانه در آثار ادبی بزرگ گذشته نیست. زیرا یک اثر هنری معجزه پدید می‌آورد بلکه حاصل تهیه و تدارک است.

 

چون فکر می‌کردم که عمر آن‌قدر طولانی نیست که برای آموختن «روش خوب نوشتن» کافی باشد، میل نداشتم وقتی را که تا این حد برای رسیدن به مقصود مورد نیازم بود، در فعالیت‌های دیگر صرف کنم. من هرگز نتوانسته‌ام خود را متقاعد کنم که جز نویسندگی چیز دیگری برایم اهمیت دارد.

 

هروقت هدفی دارید باید قدری از آزادی خود را برای رسیدن به آن فدا کنید. برای نویسنده مهم است که پیوسته افراد را مطالعه کند و عیب من این است‌که این کار غالباً برایم خسته کننده و ملالآور است. حوصلۀ زیادی می‌خواهد، البته اشخاصی هستند با صفاتی بارز و مشخص خود را همچون یک تصویر کامل با تمام ریز کاری‌هایش در معرض تماشای شما می‌گذارند. این‌ها  اشخاص داستانند.

اشکال جالب و تماشائیند و غالباً از نمایاندن خصوصیات خود لذت می‌برند. گویا به‌این وسیله تفریح می‌کنند و می‌خواهند شما را هم در سرگرمی خود شریک سازند.  این‌ها از جریان عادی زندگی خارج می‌ایستند و در عین حال مزایا و معایب غیرعادی بودن را دارند. در حالی که روشن و آشکارند احتمال دارد که از واقعیت بدور باشند.

اما مطالعۀ یک شخص متوسط امری کاملاًمتفاوت است: شخص متوسط به‌طور عجیبی بی‌شکل است. کسی است که با شخصیت مخصوص به‌خود و صدها خصوصیات مختلف روی پای خود ایستاده،اما تصویرش تار و مبهم است.

وقتی که او خود را نمی‌شناسد چگونه می‌تواند چیزی درباره خودش به شما بگوئید؟

هرچه گنج‌های سرشار برای عرضه کردن به شما داشته باشد با بی‌خبری خود روی آن‌ها را می‌پوشاند. اگر شما بخواهید از این سایه‌ها‌ی در‌هم فردی بسازید‌ـ‌همان‌طور که پیکر‌تراش از یک قطعه سنگ مجسمه‌ای می‌سازد‌ـ‌علاوه بر بسیاری از صفات دیگر به‌فرصت، حوصله و ذکاوت سرشار محتاجید. بایستی حاضر باشید به جزئیات اطلاعات دست دوم گوش کنید تا بالاخره از یک اشاره با یک اظهار تصادفی،چیزی دستگیرتان شود.  به‌راستی برای شناختن اشخاص می‌باید به‌خاطر خود آن‌ها‌ـ‌و نه‌بخاطرخودتان‌ـ‌چنان به آن‌ها علاقمند شوید که به گفته‌هایشان فقط به‌علت آن‌که آن‌ها می‌گویند توجه کنید.

خوب نوشتن موهبتی غریزی نیست. هنری است که به مطالعۀ مداوم و عمیق نیاز دارد.

 

واضح است که برای هیچ نویسندۀ حرفه‌ای ممکن نیست که فقط هرموقع شوق نوشتن دارد بنویسد. اگر منتظر شود تا حال نوشتن به او درست دهد و یا منتظر الهام بنشیند، انتظارش خیلی طولانی خواهد شد و به‌ایجاد آثار اندک و یا هیچ خاتمه خواهد یافت. نویسندۀ حرفه‌ای حال نوشتن را در خود خلق می‌کند. او احتیاج به الهام دارد، اما با وادار کردن خود به‌کار منظم در ساعات معین آن را مهار می‌کند و تحت فرمان خود در می‌آورد.

اما هنگامی که نوشتن به‌صورت یک عادت درآید، نویسندۀ بی‌تاب است که در ساعاتی که معتاد یه نوشتن شده است هرچه زودتر خود را به‌قلم و کاغذ برساند. از آن پس خود ‌به‌خود می‌نویسد. کلمات به‌آسانی به‌سراغش می‌آیند و کلمات به‌نوبت خود موضوع و مطلب را القاء می‌کنند. گاه موضوع‌ها قدیمی و توخالی است اما ذهن ورزیدۀ او می‌تواند آن‌ها را به یک قطعۀ مقبول تبدیل کند. و وقتی به‌طرف اتاق غذاخوری یا اتاق خواب می‌رود اطمینان دارد که کار روزانه‌اش را خوب انجام داده است.

 

هر اثر نویسنده باید بیان حادثه و ماجرائی از روحش باشد. او فقط در صورتی کارش را خوب انجام می‌دهد که منظورش از نوشتن رها ساختن خود از قید موضوعی باشد  که آنقدر دربارۀ آن اندیشیده است که باری برخاطرش شده است،  و اگر عاقل باشد سعی خواهد کرد که فقط به‌خاطر آسایش خود بنویسد. شما نمی‌توانید خوب یا زیاد بنویسید (و من با جرأت می‌گویم که شما نمی‌توانید خوب بنویسید مگر آن‌که زیاد بنویسید) مگر آن‌که در خود عادت نوشتن به‌وجود آورید. اما عادات در نویسندگی هم مانند عادات در زندگی فقط تا موقعی مفیدند که به‌محض آن‌که از فایده اقتادند شکسته شوند.

 

خوانندگان نمی‌دانند که قطعه‌ای را که به‌آسانی در نیم‌ساعت و یا حتی پنچ دقیقه می‌خوانند آز خون دل نویسنده به‌وجود آمده است و او با احساسی که برای آن‌ها «عجب واقعی!» جلوه می‌کند شب‌هائی طولانی را همراه با اشک و تأثر گذارنده است.

 

ظاهر انسان 

یکی از مشکلاتی که داستان‌نویس با آن مواجه می‌شود این‌است‌که ظاهر شخص داستان را چگونه توصیف کند. البته طبیعی‌ترین راه برشمردن صفات ظاهری است: قد، شکل صورت، اندازۀ بینی و رنگ چشم‌ها که یا ممکن است همه را یک دفعه با هم، یا هروقت موقعیت مناسب پیش آمد بیان کرد، و یک صفت برجسته را با تکرار در مواقع مختلف می‌توان در نظر خواننده مهم جلوه داد. و نیز ممکن است وقتی که «شخص داستان» معرفی می‌شود. یا هنگامی که توجه خواننده بتواند تصویر روشنی از او مجسم نماید.

 

نویسندگان قدیمی‌تر در یکایک شمردن خصوصیات جسمی شخص داستان خود خیلی دقیق بودند، مع‌هذا اگر خواننده کسی را که نویسنده با چنان دقتی توصیف کرده درعالم واقعیت ببیند، تصور نمی‌کنم قادر بشناختن او باشد. به‌نظر من ما به‌ندرت می‌توانیم تصویر دقیی بوسیلۀ همۀ این کلمات و لغات در مغز خود مجسم کنیم. خوتندن یک سلسله مشخصات مسلماً کسالت‌آور است و بسیاری از نویسندگان سعی کرده‌اند با روش امپرسیونیسم توصیف خود را روح ببخشند.

 

اینها واقعیت‌ها را یکی از نظر دور می‌دارند و پرتو کم و بیش روشنی  بر‌ظاهر شخص داستان خود می‌اندازند و انتظار دارند که از چند جمله مختصر و مفید و مثلاً از نحوه‌ای که یک شخص به‌نظر یک بینندۀ سالخورد می‌آید، خواننده در مغز خود یک «انسان» بسازد. چنین توصیف‌هائی ممکن است با لذتی بیشتر از یک ردیف سجایا و صفات خوانده شود، اما من شک دارم که از این جلوتر برود. گمان می‌کنم که با روح بودن این توصیف‌ها غالباً این حقیقت را مخفی می‌کندکه نویسنده در مغز خود تصویر روشنی از شخصی که می‌آفریند ندارد.

 

گوبا بعضی از نویسندگان از اهمیت صفات جسمانی آگاه نیستند، یا هرگز در نیافته‌اند  که اثر آن‌ها برشخص چقدر زیاد است. در نظر دو شخص که یکی قدش یک متر‌و‌هفتاد سانتی‌متر و دیگری که یک‌متر و هشتاد‌وپنج سانتی‌متر است دنیا در دو محل کاملاً متفاوت قرار دارد.

 

مواد کار داستان‌نویس

 

این خطر همیشه در کمین نویسنده است که با بیشتر شناختن دنیائی که به او موضوع مطالعه و تفکر عرضه می‌کند، و با جامع‌ترین فهمیدن نظراتی که او را به ارتباط مسائل توانا می‌سازد و با تسلط دقیق‌تر برشیوه هنر خود، توجهش از تجربیات متنوعی که مجموعاً مواد کارش را تشکیل می‌دهد منحرف گردد.

هرگاه گذشت سال‌ها و سالخوردگی او را از توجه زیاد به اموری که مربوط به اکثر مردم است باز می‌دارد، می‌توان گفت که او از بین رفته است. نویسنده باید نسبت به اهمیت چیزهائی که عقل سلیم برای آن‌ها نتایج بزرگی قائل نیست نوعی عقیدۀ کودکانه در خود محفوظ دارد. هرگز نباید کاملاً بالغ شود، باید تا به آخر خود را به مسائلی که دیگر درخور سن او نیست علاقمند نگاه دارد.

 

  داستان‌نویس در وجود شخصی که از ناچیز بودن مسائل زندگی آگاه شده باشد مرده است. غالباً می‌توان ترس و یأسی را که نویسندگان بر اثر اطلاع از وجود چنین حالتی در خویشتن به آن دچار شده‌اند مشاهده کرد و می‌توان دید که چگونه با آن به مقابله برخاسته‌اند:گاه با رفتن به‌دنبال موضوعات جدید،گاه با ترک زندگی و وجه به تخیل و گاه وقتی که آن‌قدر در گذشتۀ خود عمیقاً فرو رفته‌اند که نتوانسته‌اند خود را از دست کابوس واقعیت برهانندـبا حمله به مواد کار قدیم‌شان همرته با نوعی استهزاء وحشیانه. بدین سبب بود که جرج الیوت و اچ. جی. ولز«دوشیزه گمراه»و «منشی عاشق پیشه» را رها کردند و به علم احتماع پرداختند.

 

 

 

3 پاسخ

  1. قربون شما بانوی خوش‌ذوق و شیرین قلم، هم لذت بردم و هم آموختم
    موفق و پاینده باشی رفیق جانم

  2. بسیار بسیار عالی بود. بعضی از جملات واقعا برای من تکان دهنده بود و تلنگر زد. سپاس از متنهای خوبتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط