عاشق نوشتن و نویسندگی ...

تمرینی برای پرورش حواس پنچگانه

برای تمرین و پرورش حواس پنچگانه خود، این‌‌طور تصور کنید که چشم ودست‌های شما را بستند و اجازه انجام هیچ‌کاری را ندارید. شروع کنید به تیز کردن گوش و حس لامسه و بویایی و چشایی خود و داستان کوتاهی از گروگان‌گیری و یا ناتوانایی خود بنویسید.

نزدیک شرکت پدر، با امیر قرار داشتم. شیشه‌ ماشین را بالا زدم و کولر را روشن کردم. عادت داشت زودتر از همه سوپرایزم کند.
گردنبند الماسی که پارسال برای تولدم خریده بود را لمس کردم. چند ضربۀ کوتاه به شیشه ماشین زد و با تبسمی که روی لب داشت، خواست اجازه دهم تا او رانندگی کند.
تابش مستقیم نور آفتاب به چشم‌هایم اجازه نداد تا امیر را خوب ببینم. امیر گفت:« به نور آفتاب حسودی می‌کنم، به چشم‌های که برای من است خیره شده.»
چشم‌بندی را، از جیب کتش بیرون آورد و خواست به چشم بزنم. با خنده چشم‌بند را گرفتم وبا هیجان به چشم زدم و مانع تابش آفتاب شدم.
امیر ساکت بود. مجبورشدم تا سوپرایزش صبر کنم و حرفی نزم.

«آقا یک شاخه گل می‌خری؟»
از خواب پریدم. گیج بودم. جایی را نمی‌دیدم. دست بردم تا چشم بند را بردارم اما دست‌هایم را بسته بود. از شوخی و صبر امیر کلافه شدم. بوی نم باران می‌آمد. قطره‌های باران روی شیشه و کاپوت ماشین به رقص در‌آمده بودند. شیشه را بالا داد و صدای دخترک گل‌فروش زیر قطره‌های بارانی محو شد.
سعی کردم، مچ دستم را از بندی که به دورش حلقه شده بود. خلاص کنم. اما طنابی محکم، درست مثل علف‌های هرز که دور درخت پیچده باشد. دور دستم پیچده شده بود و ترس و اضطراب در دلم ریشه می‌کرد.
آرام طوری که امیر متوجه نشود که ترسیدم، پرسیدم:«دستام را چرا بستی؟!»
خندید. بلند خندید. دیوانه‌وار خندید. آرام شد و گفت:« بی‌طاقت شدی عروسک!»
باد خنکی که می‌وزید بوی کود حیوانی را نوید می‌داد. پارس و زوزه سگی شنیده می‌شود. چرخ‌های ماشین روی سنگ ریزه و شن‌ها سر می‌خورد و شیون سر می‌داد. صدای شیهه اسب مادیان که در تاریکی شب بیقراری می‌کرد، به گوش می‌رسید.
صدا به هم نواختن لنگه‌ در آهنی آمد. بوی علف تازه و خاک باران خورده مشام را پر کرده بود. امیر از ماشین پیاده شد و دستم را گرفت و خواست، پیاده شوم.
تشنه بودم. آب دهانم را بلعیدم. طناب دور مچ دستم را مثل سمباده‌ای سابیده بود. انگشت‌های دستم بی‌جان شده بودند و در خواب عمیقی به سر می‌برد. با خنده گفتم:« رسیدیم؟!»
صدای از امیر شنیده نمی‌شد. مثل کودکی بودم که در تاریکی پیراهن مادرش را گرفته و دنبال او کشیده می‌شد.
بازویم را از حصار دست امیر بیرون کشیدم. در جایم میخکوب شدم و بلند گفتم:« امیر دستام را باز کن، کافیه این مسخره‌ بازی»
امیر دست انداخت دور طنابی که بسته بود و گفت:« آرام باش خانم کوچولو»
پاشنه کفشم روی سنگ ریزه‌ها سر خورد. مچ پایم تاب خورد از درد داد کشیدم و فریاد زدم:« تمامش کن این مسخره بازی رو»
امیر در سکوت مرا دنبالش می‌کشید. قطره آبی به روی لب خشکیدم نشست. صدای فواره آب می‌آمد که بر آب داخل حوض گریه می‌کرد. لنگان‌لنگان دور خود می‌پیچیدم و پله‌های که رفته‌رفته باریک‌تر می‌شود را بالا می‌رفتم.
هر چه جلوتر می‌رفتیم. بوی عطر تند و تلخی بیشتر می‌شود. امیر بازویم را گرفت و خواست بشینم. روی صندلی که سفت و چوبی بود، نشستم.
طنابی به دور دست و پایم پیچید و محکم مرا به صندلی بست. داد زدم. پاهایم را تکان دادم. انگشت دستم، که هراسان از خواب پریده بود. بی‌قراری شد و گزگز صدا می‌داد.
گرمی و سنگینی دستی را محکم روی صورت خود حس کردم. بلندی ناخنش صورتم را خراشید و قطره‌ای خون با سوزشی گرم و دردناک بر روی لبم چکه کرد.
دستش بوی گل سوسن می‌داد. مثل ضربه‌ای که به صورتم نشست تلخ بود. این بو را می‌شناختم. ولی فراموش کرده بودم از کجا.
امیر را صدا زدم. تشنه بودم. آب خواستم. اما خبری ازش نبود. سوپرایزش مزه تلخ دهانم را می‌داد که از تشنگی خشکیده بود.
شاخه‌های درخت از تاریکی شب وهم داشتند و برای غلبه بر ترسشان بر روی شیشه پنجره می‌نواختند و با هر ضربه آن ترس و نگرانی من بیشتر شده بود.
دستی دور گردنم را لمس کرد و گردنبند الماسم را باز کرد امان از بوی تلخ و تند عطرش، چند قدم دورتر رفت. صدای پاشنه بلند کفشش مثل دارکوب که بر تنه درخت می‌کوبید. بر روی کف پارکت اتاق نواخته می‌شود.
صدای خنده امیر با قهقهه او هم‌ آواز شد. سوپرایزش شادی و ذوق شیطانی او و تمام خاطرات خوبش را از من ربود.
مریم حسنلو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

مطالب مرتبط