عاشق نوشتن و نویسندگی ...

اشتراک گذاری
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در linkedin
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در email

سبک و داستان‌های گوتيك

گوتیك اساساً یك سبك معماری، و منسوب به قوم (Goth) ژرمن است. این سبك از اواخر قرن دوازدهم در شهرهای فرانسه باب شد. نسبت به معماری رومن ظریف‏‌تر بود، تاق‏‌ها به‏‌‌صورت بیضی و هلالی پررمز و راز در آمدند، فضاهای وسیع‏‌‌تر و حجاری‏‌ها با بریدگی‏‌های مكرر و به شكلی رازگونه انتخاب شدند.
تجزیه عمودی دیوارها، بزرگ‏نمایی بخش‏‌هایی از چهره‏‌ها و تندیس‌‏ها و اغراق در حالت‏‌ها، ایجاد زوایا و گوشه‏‌های تاریك یا به‌‏اصطلاح كور، اشكال معوج، تركیب‏‌های متنوع از هندسه‏‌های پرغرابتِ اجزاء متقارن و غیرمتقارن، مشخصه این سبك معماری است.
اگر بعضی‏‌ها در چنین مكانی قرار بگیرند، دستخوش هراسِ آمیخته به بیهودگی، حیرت، میل به خودكشی یا جنایت، قساوت در حق دشمنان احتمالی‏‌شان می‏‌شوند. معادل چنین مكان‌هایی در ادبیات هم خلق شده است؛ داستان‌های گوتیك كه نویسنده ذهن شما را با رمز و راز، دهشت و حیرتِ آمیخته به اضطراب مشغول كند.
مكان در این نوع داستان‌ها بسیار اهمیت دارد و نویسنده معمولاً سعی می‏‌كند اسمی از زمان نبرد و داستان را به‏‌اصطلاح بی‏‌زمان كند(زمان‏كُشی) تا حواس شما فقط متوجه رنگ و رخسار وهمناك و ترس‏ان‌گیز شخصیت‏‌ها، دهشت رخدادها و صداهای گنگ و همهمه ابهام‏‌آمیزی شود كه شبیه اصوات “ارواح و شیاطین” است. معمولاً هر چند حركت یا كنش یا گفتگوی شخصیت‏‌ها با یك یا چند حركت رازناك تكمیل می‏‌شود؛ مثلاً تكان خوردن لوستری كه به‌‏دلیل شكلش و خاموشی بعضی از شمع‏‌ها(یا لامپ‏‌هایش) شبیه غول یك‏‌چشم شده است و دیدنِ اتفاقی استخوان پای یك انسان روی رف.
اگر هم منظره‏ای در مقابل دیدگان شخصیت‏‌ها قرار گیرد، ویرانی‏‌هایی است به‏‌جامانده از ساختمان‌هایی كه طبق اطلاعات داستان، پیش از آن “قصرها یا قلعه‏‌هایی اسرارآمیز و خوفناك” بوده‏‌اند.
شخصیت‌‏ها برای انجام كار معمولاً مجبور می‏‌شوند در راهروها، پلكان‌های نمور و دلهره‏‌آور و دهلیزهای پرپیچ و خم و غرابت‏‌آمیز حركت كنند؛ جایی كه ممكن است چیزی سقوط كند یا موش و خفاش و مارمولك و سوسك در حركتند و در بعضی موقعیت‏‌‌ها می‏توانند در حد و اندازه یك اتفاق وحشتناك و چندش‏‌آور و حتی هم چون یك روح سرگردان بر بیننده ظاهر شوند.

البته متاًسفانه در بسیاری از كتاب‏‌های مرجع، داستان گوتیك را تا حد وقوع داستان در فضای قرون وسطایی و دهشتناك تقلیل می‏‌دهند؛ درحالی‏ كه چنین نیست و داستان گوتیك در فضایی ترسناك از “نگرانی ساده و وحشت شخصیت تا سرخوشی رمانتیك او، از دست به دست او بین رؤیا و كابوس تا واقعیت، از گرایش به ملایمت و لطافت تا اَعمال غریب و مضحك‌‏وار، از دل‌مردگی و عزلت تا تمایل به قتل، از بی‌‏اعتنایی تا شهوت تب‏‌آلود و از محو یا كمرنگ شدن فاصله اشیاء بی‏‌جان و موجودات جاندار تا پیوند شگفت‌‏انگیز و هراس‏‌آلود تصاویر، صداها، رنگ‏‌ها” را در ساختارهای متقارن و غیرمتقارن بازنمایی می‏‌كند تا خو‌اننده مدام از نظر ذهنی به این یا آن سمت كشیده شود و در اضطراب و آشفتگی فرایند داستان غرق شود.
“غرق شدن” هم از نظر ادبیات داستانی یعنی این كه خواننده مجذوب و مسحور “تعلیق” و “حوادث اسرارآمیز” شده است.

عناصر گوتیك در رمانس‏‌های قرون قبل از هجده میلادی هم وجود داشت، اما با داستان “قصر اورتانتو” نوشته هوراس والپول(۱۷۱۷-۱۷۹۷)، گوتیك به‏ مثابه شیوه و سبكی مستقل موجودیت یافت. خانم”آن رادكلیف” (۱۷۶۴-۱۸۲۳) با داستان‌هایی همچون “اسرار یودولفو” و نویسندگان دیگر مانند “كلاریو ریو” ، “یلیام بكفورد” و “ماتیو گریگوری لوئیس” ، رمان گوتیك را اعتبار بیش‌تری بخشیدند. در آلمان “ارنست هوفمان”(۱۷۷۶-۱۸۲۲) نویسنده اعجوبه‌ه‏ای بود كه آثارش “اكسیر شیطان” و “برادران سراپیون” و “تصویرهای شبانه” نقش زیادی در اعتلای گوتیسم داشت. اما این “ادگار آلن‏پو”(۱۸۰۰-۱۸۴۹) نابغه مالیخولیائی آمریكایی بود كه گوتیك را به شكلی نو سامان بخشید و تأثیر عمیقی بر نخبه‏‌ترین نویسندگان جهان گذاشت. هیچ نویسنده‏ای با چنان درجه‌ه‏ای از ایجاز و كم‏‌گویی، فضای گوتیك را به تصویر نكشانده است.
داستان‌های گوتیك به‏‌طور كلی از
فضایی تخیلی و حتی تب‏‌آلود و مالیخولیایی برخوردارند. در این آثار، هیچ چیز، نه خوبی و نه بدی، نه شب و روز، نه سیاهی و سفیدی، نه خوشبختی و بدبختی، به‏‌معنای معمولی به‌‏تصویر كشانده نمی‏‌شوند. همه چیز نامعمول و معلق است، اما به‏‌مدد قلم نویسنده “نامعقول” در نمی‏‌آید؛ هر چند كه در غیرمنطقی و حتی ماوراءطبیعی بودن بعضی از آن‌ها تردیدی نیست. برای نمونه به جمله‌‏های زیر از داستان “طاعون در وینچگاو” اثر یاكوب واسرمان در همین مجموعه توجه شود: “بی‏‌صبرانه در را گشود.
بازتاب نور مشعل به شكلی شوم و با سایه‏‌هایی لرزان فضا را روشن می‏‌كرد، اما دختر محبوب او نبود كه مشعل را در دست داشت، بلكه گوریل ماده بود كه دندان هایش را به‏‌هم می‌سایید و حالت بوسه مضحك و ترسناكی به لب‏‌هایش می‏‌داد.” در این داستان‌ها گاهی عمل و حادثه به حداقل می‏‌رسد و قلم در خدمت ایجاد فضایی وهم‌‏آلود و تحلیل روان‌های آشفته و پریشان قرار می‏‌گیرد. شخصیت‌‏ها، موجوداتی عصبی، روانی و ناهنجارند كه حالت آن‌ها نشان از ذهنیت بیمارگونه و روحیه از خود بیگانه‌‏شان می‏‌كند.
آن‌ها یا در اندیشه كشتن دیگری هستند یا در اندیشه وحشت مرگِ خود و اطرافیان‏شان. بعضی از مرده‏‌ها پیش از دفن از تابوت خارج می‏‌شوند و عده‌ه‏ای از زنده‏‌ها بی‏‌دلیل راهی گور می‏‌شوند.

بعضی شخصیت‏‌ها، در منتی‌های خونسردی و یا با سرخوشی پرده از اعمال وحشتناك و جنایتكارانه خود بر می‏‌دارند؛ مثلاً ریش‌خند زنان از قتلی حرف می‏‌زند كه سال‏‌ها پیش در كمال خونسردی مرتكب شده بودند و هیچ‌كس آن را كشف نكرده بود.

یا تب و التهاب خود را آشكار می‏‌كنند و تحت تأثیر “اراده غیر” و نیروی ناشناخته درون، جنایت‏‌شان را نزد دیگران اعتراف می‏‌كنند. این‌ها شاید از نظر خواننده عناصری جنایی و به خون‌آلوده باشند، اما پیش از آن، به‏‌عنوان وسیل‌ه‏ای برای تجلی شر و مرگ انتخاب شده بودند.
می‏‌گوئیم پیش از آن، زیرا عنصر جرم، معمولاً در تار و پود طرح داستان گوتیك تنییده شده است و الزامات داستانی، جایی برای حذف آن باقی نمی‏‌گذارد و شخصیتی كه از اراده “غیر” تبعیت می‏‌كند، چاره‏ای جز ارتكاب جرم ندارند.

مثلاً در داستان قلب افشاگر اثر آلن‏پو كه جزو داستان‌های همین مجموعه است، چنین آمده است: “آن پیرمرد را دوست داشتم. هیچ‏گاه آزاری به من نرسانده بود و بدرفتاری هم با من نكرده بود. به طلاهایش هم چشم‏‌داشتی نداشتم. به‌‏نظرم مسأله به چشمانش مربوط می‏‌شد. بله خودش است! یكی از چشم‏‌هایش شبیه كركس بود… هربار كه نگاه این چشم به من می‌‏افتاد، خون در عروقم منجمد می‏‌شد.
پس، به‏‌تدریج و با آهستگی بسیار، بر آن شدم كه جانش را بستانم، و بدین سان، خویشتن را برای همیشه از شر چشمش رهایی بخشم.” بنابراین داستان‌های گوتیك به لحاظ ساختاری قابلیت آن را دارند كه در پی یك گسست، تبدیل به داستان های ژانر جنایی – پلیسی شوند. به‏‌عبارت دیگر خصلت داستان گوتیك بر فضای داستان های جنایی غالب می‏‌شود، و داستان گوتیك برای تبدیل به ژانر جنایی پخته و آماده می‏‌شود؛ هر چند كه بعضی از نویسنده‏‌ها با تردستی از این كار خودداری می‏‌كنند و داستان گوتیك خود را دست‏‌نخورده باقی می‏‌گذارند. در این داستان‌ها معمولاً به‏‌منظور انتقال كل اثر به خواننده تأثیر بر او یا به هیجان آوردن او، از شیوه‏‌هایی استفاده می‌‏شود كه امروزه در عرصه‌‏های مختلف هنر، خصوصاً سینما، امری عادی تلقی می‏‌شوند.
با این حال در گذشته، نوعی خلاقیت تلقی می‏‌شدند. یكی از این شیوه‏‌ها،”دگرگونه‌‏نمایی ادبی” است. در این شیوه با القاء تدریجی و آرام، به‏‌طرزی دو پهلو و پیچیده، نویسنده خواننده را فریب می‏‌دهد و ضمن آن كه پدیده‏‌های پیش‌‏بینی‏ نشده و باورناپذیری را به او می‏‌باوراند، او را به‏‌شدت تحت تأثیر قرار می‏‌دهد، بدون آن كه “حقیقت” یا تمام آن را به او گفته باشد.

شاخص‏‌ترین وجه آثار گوتیك كه به ‏مدد آن زمان، مكان، پدیده‏‌ها و ارتباطات عینی دنیای واقعی حذف می‏‌شوند و شخصیت‏‌ها به‌‏تبعیت از “اراده غیر”، موهومات، دلهره و افكار مالیخولیایی واداشته می‏‌شوند، همین عنصر دگرگونه‌‏نمایی است كه برخی آن را تصویر حقیقت كاذب عنوان داده‌‏اند. نویسنده داستان گوتیك با كاربرد كلمات خاص و سلسل‌ه‏ای از واژه‏‌های مكمل، عالم عین و ذهن و محسوس و نامحسوس را یكی می‏‌كند تا با سحر كلمات، خواننده‌‏اش را افسون كند و به دنبال خود بكشاند.
او با معانی واژه‏‌ها، هم راز واقعیت مورد نظرش را می‏‌گشاید، هم به نوشته خود صورت هنری می‌‏دهد. به‏‌همین دلیل، داستان‌های گوتیك معمولاً لبریز از كلمات تصویری، طرح‏‌های مختصر و بازتاب‏‌هایی است كه دلهره و تمایل بشر به شر را با روشی غیرمستقیم آشكار می‏‌سازد. در داستان “قاتل” از همین مجموعه آمده است: “مقابل صندلی زانو زد و با نوك انگشتانش بسته را لمس كرد. به‌‏نظر می‏‌رسید دستانی كه درون بسته است، از ناحیه شانه قطع شده‏‌اند. آرنج‏‌ها كاملاً خم شده بود و نوك انگشت‏‌ها با برجستگی استخوان بالای زانو مماس بود. شاید دست‏‌های یك بچه بودند، شاید هم یك زن..” در عین حال از صورت‏‌های ذهنی و نمادها استفاده می‏‌شود تا یگانگی و وابستگی آن‌ها و كل داستان با طرح قراردادی به خواننده القاء شود. عنصر دگرگونه‏‌نمایی با ابهام‌‏آفرینی و پنهان‏‌كاری و حتی القاء و تلقین تدریجی یك نویسنده فرق دارد. دگرگونه‌‏نمایی ادبی شالوده‏ای ژرف‏‌تر و مؤثرتر دارد و بیانگر ناهم‌خوانی میان پدیده مورد انتظار خواننده و واقعیت منعكس در اثر ادبی است.
وقتی نویسنده‏ای این شیوه را به كار می‏‌گیرد، در واقع بین بیان سطحی و ظاهری و معانی و واقعیت‏‌های تصریح ‏شده داستان، با معنا و موقعیت پنهان و یا نیمه‏ پنهان نهفته در اثر او، ناهمخوانی وجود دارد. به‏‌عبارت دیگر، گویی نویسنده، خودش هم گفته‏ های چند سطر پیش (و یا واقعیت مسلم خارج از خود) را جدی نمی‏‌‌گیرد.
این تناقض خواه‏‌ناخواه صورتی از طنز تلخ و تمسخر جنون‏‌آمیز پدید می‏‌آورد و خواننده حس می‏‌كند در بعضی جاها نویسنده دارد او را دست می‏‌اندازد. بخشی از داستان دیگر این مجموعه به نام “ارواح” به وضوح این خصلت را نشان می‏‌دهد: “بوی نا و ماندگی می‌‏آمد. با این‏كه شب قبل آن‏جا بودیم، دست شوهرم را گرفتم و گفتم شاید اصلاً یك خیابان اشتباهی آمده باشیم. شاید همه‌‏اش خواب و خیال بوده باشد. دو نفر می‏‌توانند در یك شب دقیقاً یك خواب واحد ببینند…اما حیرت‏‌انگیز بود؛ چون میزی گرد و پوشیده از غبار دیدیم كه روی آن فقط یک چیز قرار داشت و آن جعبه طلایی سیگار شوهرم بود كه از دیروز گم شده بود.
” نكته دیگر “بی‏‌دلیلی توجیه‏‌ناپذیر”بیش تر داستان های گوتیك است. در داستان های معمولی گاهی خواننده “حس” می‏‌كند كه بعضی از رخدادها یا گفتگوها و یا فضاسازی‏‌های داستان “عمدی” است و به‏ اصطلاح، به‏ زور به داستان تحمیل شده‌‏اند؛ هر چند كه این عناصر واقعی باشند، درحالی‏كه در یك اثر قوی گوتیگ كه عناصر ماوراءطبیعی به‏‌مدد بهره‏‌جویی از تكنیك‏‌های مختلف به‏‌‌شكلی ساخته‌مند كنار هم آرایش یافته‏‌اند، چنین “احساسی” به خواننده دست نمی‏‌دهد؛ زیرا هر پدیده و چیزی برای خود توجیه دارد؛ حتی اگر “بدون دلیل” باشد. منظور این است كه همه چیز وابسته به تجزیه و تحلیل و توجیه نویسنده است و از این زاویه، همه چیز “برنامه‏‌ریزی شده و روشن” است.
طرح داستان، با شناخت كامل از نتیجه، آماده می‏‌شود و ظاهر منطقی و روابط علت و معلولی خود را از نتیجه‌‏های می‏‌گیرد كه در ذهن نویسنده می‏‌گذرد، حتی اگر این “علیت” در جهان خارج بی‏‌معنا باشد.
آثار و نشانه‏‌های روابط علت و معلولی داستان نیز در جهت قصد و هدف نویسنده است و چون تمام این علت و معلول‏‌ها وابسته به نویسنده‏‌اند و به او الهام شده‌‏اند، صرف‌نظر از این كه با واقعیت ارتباط داشته یا نداشته باشند، لذا ابهام و تعلیق در داستان امری كاملاً عادی است؛ هر چند كه به لحاظ منطقی و عقلانی، تحمیلی‏‌ترین شكل رخداد، گفتگو یا فضاسازی باشد.
در این اشكال تحمیلی، پدیده‏ های ماوراءطبیعی بسیاری دیده می‏‌شوند، اما در عین حال جزئیاتی در آن‌ها مستتر است كه معلوم می‌‏سازد نویسنده به ابهام محض بسنده نمی‏‌كند، بلكه القائات و تلقین‏‌های غریزی را به كمك اندیشه نیز هدایت و جهت‏‌دار می‏‌ساخت.
برای مثال، در داستان “فقط گوشت” نوشته جك لندن در همین مجموعه، جیم و مت به توصیف طولانی از موضوع‏‌های معمول می‏‌پردازند، تا نیت عمداً پنهان ‏شده‌‏شان را كه مرگ دیگری است، لو ندهند. چون این نوع شخصیت‌‏ها، معمولاً از روابط و پیوندهای اجتماعی گسسته می‏‌شوند و به صورت یك انسان “انتزاعی” و معمولاً بیگانه با شرایط تاریخی و اجتماعی در می‏‌آیند، لذا هر چند از بازگشت به میان اجتماع حرف می‏‌زنند، اما به‏‌خودی خود، از مناسبات روزمره جدا می‏‌شوند و ظاهراً به صورت “موجودی كامل و مستقل” از شرایط تاریخی و محیط در می‌‏آیند و فقط از “روح ناب” خود تبعیت می‏‌كنند. آن‌ها معمولاً دچار توهم‌‏اند.
در تكمیل این توهم‌ات مستقل و فارغ از زمان و مكان، شخصیت‏‌های داستان‌های گوتیك، بازیچه اراده‏ای قرار می‏‌گیرند كه در تارهای یاس، ترس و توهم‌‌ات تنیده شده است. این اراده به شخصیت تعلق ندارد و عنصری واقعاً بی‏‌دلیل یا به تعبیری ماوراءطبیعی است كه فرد نمی‏‌‌تواند خود را از دست آن و سرنوشت پر از دلهره و بی‌‏قراری خود نجات دهد.

نویسنده برای رسیدن به این مقصود از كلمات و واژه‏‌های غرابت‏‌آمیزی استفاده می‌‏كند، اما خواننده كنار هم چیدن این كلمات، ناچیزی عمل و بزرگ‌نمایی و خودنمایی ذهن را، روندی مكانیكی و تحمیلی و عمدی نمی‏‌یابد بلكه آن را جزو تمهیدات درونمایه اصلی داستان می‏‌پندارد.
به‌‏عبارت موجز، خلق و ابداع نویسنده، به خودی خود مستدل به‏‌نظر می‏‌رسد و پدیده‏‌ها ظاهراً (از دید خواننده) به اتكاء منطق درونی متن بازنمایی می‏‌شوند.

مثلاً راوی داستان “گربه سیاه” اثر آلن‏پو به خود حق می‏‌دهد كه گربه‏ های را كه پیش از آن كور كرده بود، دوباره به شكنجه محكوم كند. در این داستان‌ها گاهی هم فضاهای پرابهام و مه‌‏آلودی كه سیما و خطوط بارز زندگی در طول و عرض آن‌ها محو می‏‌شود، محیط‌های نیمه‏‌تاریك و مهتاب‌گونِ ابهام‏‌آمیز، امكانی به‌شخصیت می‏‌‌دهد كه در دریای تخیلات اسرارآمیز خود غرق شود، تسلیم مالیخولیای حزن‏‌انگیز و سكرآوری شود تا در میانه خرابه‏‌ها، جویبارهای خشكیده، بناهای نیمه‌‏ویران و متروك، خیابان‌های پوشیده از برگ‏‌های زرد پائیزی و كورسوی چراغ‏‌هایی كه سایه اشباح را روی پرده‏‌ها می‌‏اندازند، تصویری از مكان واقعه ارائه دهد، سپس بدون این كه رد پایی از خود به‏جای بگذارد، معمولاً از زبان یك راوی غیرعادی، زندگی، جامعه و فرهنگ و هستی را دروغ و نیرنگ معرفی كند و با فصاحتی افراطی، تنها واقعیت‏های موجود را مرگ، نیستی و شر و تنها احساسات قابل ادراك را “دلهره، اضطراب،
وحشت و جنون” نمود دهد. در داستان‌های گوتیك، نویسنده معمولاً با استفاده از تكنیك مبتنی بر جریان پیوسته آگاهی و منطق ذهنی، این حالات “ظاهراً غیرمنطقی” را به نیروی تیره و اهریمنی درون انسان یا همان “شر” نسبت می‏‌دهد.
عنصر اضطراب، ترس و دلهره كه آثار گوتیك لبریز از آن‌هاست، طبق منطق و قوانین حاكم بر وجود عینی و ذهنی هستی، به مرگ و نیستی ختم می‏‌شوند. بنابراین درونمایه بیشتر این داستان‌ها، به شكل‏‌های غیرمستقیم، تصویری و توصیفی، بیانگر نیست‏‌انگاری و پوچ‌گرایی است. شخصیت‏‌های داستان گوتیك كه به‏‌وضوح از تاریخ و جامعه پیرامون و حتی آگاهی و خودآگاهی خویش جدا می‏‌شوند و از اراده منفك از خود تبعیت می‏‌كنند، طبعاً از جریان زمان هم جدا می‌‏شوند.
عواطف، شور و شعور، اندیشه‏‌ها و روحیات‏‌شان خارج از “زمان” شكل می‏‌گیرد. از دیگر خصوصیات آثار گوتیك، كه در شخصیت‌‏هایش تجلی می‏‌كند، انكار شناخت منطقی است. شخصیتی كه از دنیای واقعی، تاریخ و حتی زمان جدا و با واقعیت بیگانه می‏‌شود، نمی‏‌تواند به‏یاری عقل و خرد شكاف عمیق و عریض میان “من” خود و دنیای عینی را پر كند؛ زیرا عقل او فقط “مشغول” گرفتاریی‌‏ها و پریشانی‏‌های “درونی خود است”.؛ مثلاً در قلب افشاگر، ذهنیت تب‌‏آلود راوی بعد از كشتن پیرمرد و “خلاص شدن از شر چشم او” دستخوش توهم “تپش قلب او” می‏‌شود. این گرفتاری و پریشانی درونی، شخصیت داستان گوتیك را به‏‌معنای واقعی كلمه تنها و منزوی می‏‌كند.
تنهایی، به‏‌نوبه خود، او را موجودی هراسیده می‏‌كند و به‏‌نفرت وا می‏‌دارد. و او برای فرار از ترس به دنیای خیالی خود پناه می‏‌برد؛ مثلاً در داستان لیجیا اثر آلن‏پو، راوی زنش را می‏كشد ولی با تصویر او زندگی می‌‏كند. یا شخصیت برای فرار از ترس، دست به‏حمله می‏برد. گاهی این ترس درونی و نفرت تا مرحله هجو و استهزاء هیستریك پنهانی پیش می‌‏رود. مثلاً در داستان “قلب افشاگر” تمام مسائل راوی به چشم پیرمردی محدود می شود كه دوستش دارد.
در حقیقت، راوی برای فرار از مشكلاتِ روحی و اجتماعی خود، دست به فرافكنی و تخلیه عصبی می‌‏زند. می‏‌خواهد به خود بقبولاند كه با كشتن پیرمرد، آشفتگی‏‌ها و تب و تاب‏‌هایش فرو می‏‌نشیند. اما در عمل چنین نمی‏‌شود. در انی میان چیزی كه خواننده را میخكوب می‏‌كند، تعلیق روایت است. اگر فیلم “درخشش” راكه بر اساس رمان “استیون كینگ” و به كارگردانی “استانلی كوبریك” ساخته شده است، دیده باشید، ادعای فوق، برای‏تان به یقین تبدیل می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط