داستان

  • مشت زدن ممنوع

    اتاق تاریک و مرده‌ای که با انعکاس نور مهتاب به آیینه با نور کم جان می‌گرفت پناهگاهم بود. روی تخت نشستم وتکیه به دیوار زدم. ریزریز اشک می‌ریختم. دست وپایم سرد و یخ زده بود. به عکس روی میز ناتوان وبی‌روح خیره زدم. لب پایین را به دندان گرفتم. و شروع به کندن پوست لبم […]

  • من جاودان هستم

    روز تولدم وقتی خواستند ریشۀ نرم و نازکم را به تنۀ چوبی باریک و دارازم پیوند دهند نوار فلزی محکمی به دورم آویختند. قلاده‌ای که برجستگی ظریفی داشت و اسمم را روی آن حکاکی کرده بودند. نام من جاودان است. ریشه من برخلاف ریشه درخت روی بوم نقاشی و کاغذ سر می‌خورد و رد‌پای از […]

  • ملودی

    کلید را داخل قفل در چرخاند. در تاریکی وارد اتاق خواب شد. کیفش را گوشه تخت‌خواب پرتاب کرد و لبه تخت نشست. ضعف و ناتوانی در پایش حس کرد. دستش را دور پایش حلقه کرد و به آغوش گرفت. سرش را روی زانویش گذاشت. و با صدای بلند گریه کرد. چشم‌های آقای بیگی در تاریکی […]

  • برابری

    بیش از ده بار بود که پرده‌های تمام اتاق‌ها را وارسی کرده بود. مثل پیرزنی شده بود که آلزایمر گرفته باشد و نگران این بود، که زیر کتری را خاموش نکرده باشد. جلوی آینه ایستاد. دستی به کبودی زیر چشمش انداخت. با انگشت فشاری به استخوان حدقه زیر چشمش داد. از درد لب بالایش کش […]

  • دختری به‌نام مهدی

    چشم که باز کردم. هوا گرگ و میش بود. اتاق پنج تخت‌خواب، که در کنار همه به حالت اتوبوسی صف کشیده بودند. توی رخت‌خواب به بدنم کش و قوسی دادم. و دستی به چشم‌های خواب آلود و پف‌کردم کشیدم. رختخواب بلندتر از آن بود که بدون کمک بتوانم، از روی آن پایین بیام. حفاظ آهنی […]

  • بدقولی و ترس بابا از شهربازی

    ساعت ۸ صبح، ۱۵ تیر ماه بود. آماده شدم تا با مامان برای گرفتن کارنامه به مدرسه برویم. با این‌که اول صبح بود. ولی هوا خیلی گرم بود. من از دلشوره و استرس دل‌درد گرفته بودم. اگر معدلم نوزده نمی‌شود باز خبری از شهربازی نبود. مامان لقمه نان و پنیری را که تو کیفش داشت، […]

  • یک تکه سنگ

    این چند ماه هر روز ضعیف و لاغرتر می‌شد. دو هفته می‌شد که میل به غذا خوردن نداشت. به زور قطره چکان و دستمال مرطوب لبش را خیس می‌کردم. گاهی هم با قاشق کمی شیر و ماست در حلقش می‌ریختم. مثل کودک بهانه‌گیر شده بود و با زبان غذا را پس می‌زد. روبرویش می‌نشینم. طوری […]

  • مرتضی

    آخر آبان ماه بود. ساعتی از شب میگذشت. شبی تاریک و سرد، خیابان شوش آس‌پاس  بالا و پایین می‌کردم. قبل بیرون زدن از خانه دو پیک سر کشیده بودم، تا همه ناملایمتی و تلخی زندگی را فراموش کنم و راحت خود را پایان زندگی خود را رقم بزنم. سردی هوا را حس نمی‌کردم. هوا بوی […]

  • ایستگاه مترو

      صدای ناله ای می شنیدم. صدای ناشی از درد و ناتوانی موجودی بی پناه، موجودی که به طرز فجیع مورد آزار و اذیت قرار گرفته شود. شاید هم صدای جیغ و زاری، برای کشیده شدن ریل راه آهن زیر چرخ های فلزی قطار بود. نگران سر برگردنم و نگاهی به دور وبر خود انداختم. […]

  • یک روز کرونایی

    داخل گوشش مورمور شد. دستی به صورت و گوشش کشید. و صورتش را در بالشش فرو برد. حس کرد روی بازوی لختش حشره کوچکی حرکت می کرد. چشم هایش را باز کرد. مثل بچه شش ساله بی تابی می کرد و داشت سعی می کرد تا لیلا را از خواب بیدار کند. با صدای خواب […]

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز