عاشق نوشتن و نویسندگی ...

داستان

مشت زدن ممنوع

اتاق تاریک و مرده‌ای که با انعکاس نور مهتاب به آیینه با نور کم جان می‌گرفت پناهگاهم بود. روی تخت نشستم وتکیه به دیوار زدم.

ادامه مطلب »

من جاودان هستم

روز تولدم وقتی خواستند ریشۀ نرم و نازکم را به تنۀ چوبی باریک و دارازم پیوند دهند نوار فلزی محکمی به دورم آویختند. قلاده‌ای که

ادامه مطلب »

ملودی

کلید را داخل قفل در چرخاند. در تاریکی وارد اتاق خواب شد. کیفش را گوشه تخت‌خواب پرتاب کرد و لبه تخت نشست. ضعف و ناتوانی

ادامه مطلب »

برابری

بیش از ده بار بود که پرده‌های تمام اتاق‌ها را وارسی کرده بود. مثل پیرزنی شده بود که آلزایمر گرفته باشد و نگران این بود،

ادامه مطلب »

دختری به‌نام مهدی

چشم که باز کردم. هوا گرگ و میش بود. اتاق پنج تخت‌خواب، که در کنار همه به حالت اتوبوسی صف کشیده بودند. توی رخت‌خواب به

ادامه مطلب »

یک تکه سنگ

این چند ماه هر روز ضعیف و لاغرتر می‌شد. دو هفته می‌شد که میل به غذا خوردن نداشت. به زور قطره چکان و دستمال مرطوب

ادامه مطلب »

مرتضی

آخر آبان ماه بود. ساعتی از شب میگذشت. شبی تاریک و سرد، خیابان شوش آس‌پاس  بالا و پایین می‌کردم. قبل بیرون زدن از خانه دو

ادامه مطلب »

ایستگاه مترو

  صدای ناله ای می شنیدم. صدای ناشی از درد و ناتوانی موجودی بی پناه، موجودی که به طرز فجیع مورد آزار و اذیت قرار

ادامه مطلب »

یک روز کرونایی

داخل گوشش مورمور شد. دستی به صورت و گوشش کشید. و صورتش را در بالشش فرو برد. حس کرد روی بازوی لختش حشره کوچکی حرکت

ادامه مطلب »