عاشق نوشتن و نویسندگی ...

داستان

یامور

قطره های باران یکی پس دیگری رو شیشه می نشست. بعد تزریق سرم قرصی را زیر زبانم گذاشت. عرق سردی رو تنم نشسته بود و

ادامه مطلب »

سطلی پر از باران

چند قدمی با ابرها فاصله نداشتم. اگر فاصله بینمان را شیشه کوچک هوا پیما به خود اختصاص نمی داد. راحت تر می توانم یکی از

ادامه مطلب »

آبگوشتی که خورده نشد

کیفم را داخل حیاط گذاشتم. رایحه آویشن داخل حیاط پیچده بود. از بوی آویشن معلوم بود که ناهار امروز آبگوشت مرغ است. آب دهانم راه

ادامه مطلب »

قهرمان

از پشت شیشه خنده روی صورتش مشخص بود. اما نه خبری از خرناس کشیدنش است و نه بوی گوسفندی می آید. آرام و بی صدا

ادامه مطلب »

مهمان نا خوانده

قصد اذیتم را دارد. هر سال یک بار سراغم می آید. می دانند از دیدنش ترس دارم. جلوی چشمم آفتابی نمی شود. فقط بویش، کافیست

ادامه مطلب »

حصار

آفتاب از پشت پنجره باریک کلاس جایی برای استراحت می گشت. او نگاهی به کلاس انداخت و تک تک دانشجویان را نظاره کرد. تخته وایت

ادامه مطلب »

اذان گوی ناآشنا

صدای شرشر باران از لای پنچره آشپزخانه شنیده می‌شد. قطره‌های باران گوشه پرده را نمدار کرده بودند. با عجله بساط افطاری را چید. سبزی را

ادامه مطلب »

گل‌های یخ زده

گل‌هایش را روی کاپوت ماشین گذاشت. دست‌هایش را ضربدری زیر بغل برد، تا انگشت‌های یخ‌زده‌اش را گرم کند. سرما در بندبند استخوانش نفوذ کرده بود.

ادامه مطلب »