عاشق نوشتن و نویسندگی ...

فروردین ۱۱, ۱۳۹۹ (فرمت تاریخ آرشیو روزانه)

چاه به چاه

دکتر می گفت: مردم مثل یک جنگل هستند، یک درخت را می توان با تبر زد و انداخت، ولی هیچ کس نمی تواند جنگل را

ادامه مطلب »

اذان گوی ناآشنا

صدای شرشر باران از لای پنچره آشپزخانه شنیده می‌شد. قطره‌های باران گوشه پرده را نمدار کرده بودند. با عجله بساط افطاری را چید. سبزی را

ادامه مطلب »

گل‌های یخ زده

گل‌هایش را روی کاپوت ماشین گذاشت. دست‌هایش را ضربدری زیر بغل برد، تا انگشت‌های یخ‌زده‌اش را گرم کند. سرما در بندبند استخوانش نفوذ کرده بود.

ادامه مطلب »